www.payamewatan.com
     
 

م . جمشيد از هالند
اول مي 2006
 

ترك عادت موجب مرض



خانم ملا آخوند كه در وطن بود زندگي آرام و بي سر وصدائ داشت وهم وقتيكه شوهرش به كابل تبديل شد ه در ملاخانه مقرر ومصروف كار شد يز زنده گي اش ارام وراحت بود. ملا اخوند سركار ميرفت وخانم هم امور منزل راپيش ميبرد. بعد ازچندي خانم متوجه شدكه در كردار و رفتار ملا تغير امده است. و از حركاتش وكردارش سردر نمي آورد. ودر ذهن خود هزاران سوال را خلق كرده بود .اماكسي نبود كه باوي درد دل كند. از وطن به پا كستان گريخت درآنجا هم ديد كه روز به روز ملآ آخوند كركتر ديگري بخود ميگيرد و درحواب هم بخود گپ و چرنديات ميگويد. حتئ خواب با لاي خانم حرام كرده بود . اما زن جز صبر و حوصله چاره نداشت . تا كه بار اول به كابل اعزام ميشوند .خانم خوش كه ممكن كه حالا مرد خانه شود.اما حيف كه همه اش خيال پلو بيش نبود. وباز فراري گاهي در سمچ كوهئ وگاه درغار دره سرگردان ... تا اينكه درحق شان امريكا عنايت كرد و برايشان زنده گي آرام را دركابل لطف نمود . باز خانم فكر افتاد كه ممكن اين مرتبه ملا آخوند سر عقل وخرد بيآيد ...اما باز همان حيف...
خانم مدت ها ست كه باكسي درد دل نكرده عقده دل رابيان نكرده وعقده ها به دل است. زيرانوانسته تا براي خود خواهر خوانده وهمراز پيدا كند. وحالكه درمنطقه حصه اول بودوباش دارد .خانم از تنهائي بستوه آمده و صميم ميگيرد تا براي خود يكخواهر خوانده جانا جاني از همسايه هاي خود كه هركدام به فاصله يك كيلومتري قراردارند پيدانمايد .تا ايك طرف از تنهاي وازطرف ديگر عقده هاو دردهاي دل را يكي پيديگر كه انبار شده بيان دارد.
خلاصه اينكه خانم ملا اخوند باخانم محترم كه از هرنگاه مورد پسندوتائيد است پيدا وبا وي طرح دوستي وخواهرخواندهگي را ميريزد ....وهمراز يكديگر ميشوند...حالا وقت انست خانم ملا حال دل بيان دارد...
خواهر جان در وطن نه گي آرام داشتيم نه از جهاد حرفي بود و نه حرفي از رهبري ونه حرفي از استادي كه چه رسد به پروفيسوري...ملا هميشه شام وقت بخانه ميآمد ومرا در كالاشوئي وغيره امور منزل كمك وهمكاري ميكرد. زنده گي خوش وآرم داشتيم .اماوقتيكه از پادشاه داودخان از افغانستان گريخت.زنده گي ام بكلي سرچپه شد ....اي خواهر جان چه گويم واز كجا شروع كنم ... در پاكستان كه بوديم ابتدادر ماه يك مرتبه ويا دو ازطرف ملا از خانه گم ميشد وباز دل شب پيدا ميشد. واين عمل وعادت بعدها به هفته رسيد كه در هرهفته سه شب و چارشب مفقودوگم ميگرديد. گراز نزدش سوال ميكردم . درجواب ميگفت كه كار مهم و اساسي كه بايد بياموزم. گفتم چطور كاريست كه درشب انرا يادبگيري. در جواب باز برايم ميگفت بحاطر رعايت مخفي كاري. تارقيبان اگاه نگردند. وباز ازجيب خود مقدار پيسه بيرون آورد برايم داد كه انرا ددخل ام بياندازم .پرسان كردم كه اين چه قسم پول و پيسه است.درجوابم گفت اين پادشه ديگر پيسه هاست.بخوشحالي انرا گرفته در//خولك// خوداناختم. وهفته ها دوا داشت ومن هم خوش بودم.تا اينكه دخلم پرشد . وبرايش گفتم كه ديگر دردخلم جاه نيست. همان شد كه برايم يكصندوق آهنين با قفل هاي محكم برايم آورد . ابتدا پيسه هارا باكالا هام يكجا ميكزاشتم. امادگر جاي براي كالا ها من نبود ..
خواهرجان چه درد سر بدهم....روزي طاقتم طا ق شده ازوي پرسان كردم كه اين چه كار است كه براي تو اينقدر پول وپيسه ميدهند. درجواب گفت اينديگر بتو ارتباط نداره .// زنكه// كه از كجا وازكي ميگيرم. وظيفه مقدس است.
وحال گمشدن اش ازطرف شب برايم تا ندازه عادت شده بود. وچندان جلب توجه ام را نميكرد .بلا خره روزي شد كه بابه اولا د ها هرطرفي كه ميرود با موتر
وبا چند تن اشخاص ديگر.ابتدا ترسيدم كه كدام كآري خرابي از دست ملا سرنزده باشد.
خلا صه كه بعدازجآروجنجال هآي زيادي پاكستان همه شانرا بوطن روان كرد. برايم ملا گفت كه ديگر من را پاكستان رئيس جمهور تعين كرده اند .عازم كآبل شديم . دركابل جان هم بآز همان آش وهمان كاسه.
وديگر ملا جند ومن و اولادها بسم الله به ما هاو سالها روي بابه اولاد هآ را نميديم ونخبر ي ازوي داشتم. وهميش دعوائ شانرا كه بالا چوكي بود هميشه بلند بود. يك چوكي ودهاكون .
خواهر خودت فكركن. كئي جور ميآيد.
روزگار بما رحم كرد كابل امديم ملا را بجز شب اول ديگر نديم .بازهمان آش وكاسه به دو ماه وسه ماه درك اش نبود. و اگر هم ميآمد از طرف روز وبراي چند لحظه .و فقد كه دزد آمده باشد. از اش پرسان كردم كه كجا هستي وازخود خانه . زن واولاد داري درجوابم ميگفت كه همراه امر صاحب هستم. حيران ماندم كه امر ديگر چه بلائي است.
سالها را سپري كردم وبنام زن رئيس جمهور بودم نه جاي رفتم نه كسي را ديدم. لطف خدا جان شد كه طالبها امد و ملا بادار ودسته اش گريحتند وباز فراري شديم. ازكوه به دره واز دره به كوه محفي بوديم وليكن من خوش بودم كه لا اقل بابه اولاد را درپهلو خود دارم . اما گاه گاهي از طرف شب بيرون ميرود وباز دوباره باز ميآيد. ومن درفكر اين بود كه پيسه هارا كه پيدا ودر بانگ خارج مانده همه را يكجا كرده تجارت را شروع نمايد. اما هيچ گپ مرا گوش نكرد. بدست بيگانه ها افتيده وازفايده اش هيچ معلوم نيست. و اما ملا صاحب تا اندازه مخفي كاري راياد گرفته است. گرچه گفتنش جاي شرم است .اما برايت ميگويم يك روز كالا ئي بابه اولاد هارا ميشستم ديدم كه ايزار بند تنبان خود يك دانه كلي //كليد// را بسته بود. ازوي سوال كردم. منكرشد. ومن هم كلي پت كردم. خواهر چيزيكه مرا زياد ترنج ميدهد اينست كه در خانه چه در نانخوردن وچه دروقت نمازخواندن سرش از طرف راست به طرف چپ واز طرف چپ بطرف راست دور ميخورد. كه مراسخت پريشان كرده است. هرقدر بگويم كم گفته ام. خواهرجان حوصله كن وبدرد خواهرت مرحم بگذار.
از اين ديگر بخت بد پيدا نميشود كه امريكا بالاي طالبان قهرشده وانهارا برطرف كرد و باز به بابه اولادها ورفقائش نوبت رسيد. گرچه ملا را كسي نخواسته بود خودش رفت وقبول شد. باز بخير كابل امديم ودرجا باشما همسايه شديم وخدارا شكر گذارم. واز وقتكه كرزي درجاي بابه اولادها كار ميكند من خوش هستم كه هر شب خانه است. واما عادت بد ديگري پيداكرده كه كه در نصف شب دفعتآ ازخواب ميپرد دوان دوان طرف بيت الخلا ميدود ودرانجا پنهان ميشود. بازمن ويرا پيدا كرده دوباره ميا ورم.باز شب ديگر عين پرابلم ميبنم كه ملآ نيست. از جاه برخواسته ودرپي جستجو ميشوم. ويرا گاهي در تاويله وگاهي در آبخور پيدا ميكنم.كه خود را مخفي كرده. واز وي سوال كردم كه چرا اين عمل را انجام ميدهي در جوابم ميگويد كه من هم نميدانم... وبيچاره حرمان بدل مانده است كه ميگويد .. داغ بدل ام مانده است كه يك شب را در آرگ سپري وخواب درباري و شاهي كرده باشم. واين حرمان را باخود درگور خواهم برد.
وحال خواهرجان اين همه بلآ ها و مصيبت ها است كه بر سر من آمده است
.....