www.payamewatan.com
     
 


همراه حافظ
 

درون معبد هستی

بشر، در گوشۀ محراب خواهش های جان افروز

نشسته در پس سجادۀ صد نقش حسرت های هستی سوز

به دستش خوشۀ پربار تسبیح تمناهای رنگارنگ

نگاهی می کند، سوی خدا از آرزو لبریز

به زاری از ته دل، یک دلم می خواست می گوید.

شب و روزش دریغ رفته و ای کاش آینده ست.

 

من امشب، هفت شهر آرزو هایم چراغان است!

زمین و آسمانم نورباران است!

کبوتر های رنگین بال خواهش ها

بهشت پرگل اندیشه ام را زیر دارند.

صفای معبد هستی تماشایی ست:

ز هر سو، نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد

چهان در خواب

تنها من، در این معبد، در این محراب:

دلم می خواست: بند از پای جانم باز می کردند

که من، تا روی بام ابر ها، پرواز می کردم،

از آنجا، با کمند کهکشان، تا آستانِ عرش می رفتم

که کاخ صد ستون کبریا لرزد!

مگر یک شب، این شب های بی فرجام،

ز یک فریاد بی هنگام

به روی پرنیان آسمان ها خواب در چشم خدا لرزد!

 

دلم می خواست: دنیا رنگ دیگر بود

خدا، با بنده هایش مهربانتر بود

ازین بیچاره مردم یاد می فرمود!

 

دلم می خواست زنجیری گران، از بارگاه خویش می آویخت

که مظلومان، خدا را پای آن زنجیر

ز درد خویشتن آگاه می کردند.

 

چه شیرین است: وقتی بیگناهی داد خود را

از خدای خویش می گیرد.

چه شیرین است، اما من،

دلم می خواست: اهل زور و زر، ناگاه!

ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند!

 

دلم می خواست: دنیا خانۀ مهر و محبت بود

دلم می خواست: مردم، در همه احوال با هم آشتی بودند.

طمع در مال یکدیگر نمی کردند.

کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند

مرادِ خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند،

ازین خون ریختن ها، فتنه ها، پرهیز می کردند،

چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند!

 

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده ست

چه شیرین است وقتی، آفتابِ دوستی،

                     در آسمان دهر تابنده ست.

چه شیرین است وقتی، زندگی خالی ز نیرنگ است.

 

دلم می خواست: دست مرگ را، از دامنِ امید ما،

کوتاه می کردند!

در این دنیای بی آغاز و بی پایای

در این صحرا، که جز گرد و غبار از ما نمی ماند

خدا، زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد!

نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد؛

نمی گویم به هرکس عیش و نوش رایگان می داد؛

همین ده روز هستی را امان داد!

دلش را نالۀ تلخ روزان تکان می داد!

  

دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت

پلیدی ها و زشتی ها، به زیر خاک می ماندند

بهاری جاودان آغوش وا می کرد.

جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد!

بهشت عشق می خندید.

به روی آسمان آبی آرام،

پرستو های مهر و دوستی پرواز می کردند.

به روی بام ها، ناقوس آزادی صدا می کرد...

 

مگو: این آرزو خام است!

مگو: روح بشر همواره سرگردان و ناکام است.

اگر این کهکشان از هم نمی پاشد؛

وگر این آسمان درهم نمی ریزد؛

بیا تا ما: فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم.

به شادی: گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم!

 

>> بازگشت به صفحۀ اصلی <<