www.payamewatan.com
     
 

  

   در فصل زمستان سال پار يکي از افسران ارشد قوت هاي هوايي اردوي منحل شده قبلي جمهوري افغانستان بعد از مدت طولاني دوري از ميهن به کابل تشريف آورده بود.  او در يک روز سرد زمستان هنگاميکه برف با تمام شدت آن ميباريد از من تقاضا نمود تا جهت ادأ احترام به تمام راد مردان جسور ميهن جنرالان، افسران، وسربازان دلير که در تپه شهدأ در دل خاک براي ابد خفته اند، همراهي اش کنم.

   او در حاليکه به شدت اشک ميريخت در پاي مقبره شهيد دگرجنرال بارکزي طوطاخيل قوماندان قول اردوي نمبر يک ننگرهار که در هنگام نبرد تاريخي جلال آباد حين اجرأ وظيفه شهيد شده بود، داستان الهام بخش آن نبرد را برايم حکايت نمود.  با درنظر داشت تمام ويژه گي هاي آن من آنرا به رشته تحرير در آوردم.  اينک به پيشواز دهمين سالروز عروج ملکوتي رهبر شهيد حزب وطن رئیس جمهور قهرمان کشور دوکتور نجيب الله عزيز آنرا تقديم خوانندگان گرانقدر وطن يا کفن مينمايم.  قابل ياد  آوريست که در تحت فرموده هاي تاريخي رهبرشهيدم دوکتور نجيب الله فقيد خط گرفته شده است.

آرين خيبر

 

سلطان ما

   اهدا به رفيق همرزم، ابر مرد دلير، جوانمرد فقيد، قهرمان معصوم و فرمانده جسور قرن، نجيب شهيد

آري

پاکستان ....

   وقتي از کثيف ترين واژه تاريخ بشريت پاکستان ميشنوم، بدنم بلرزه مي آيد، احساساتم به اوج ميرسد و زبانم کلالت ميکند.  بلي... خاطرات آن دوران، زمانيکه براي دفاع از ميهن و مردم وطن يا کفن بر لب ميرزميديم ... سالهاي پر مشقت، ولي تاريخ سازي بود، اندوه نامه آن دوران، چون لحظات ماقبل بر فکر و احساساتم تاهمين حالا نيز حکومت ميکنند. آه و ناله شيون و فرياد، و هياهوي همرزمانم که براي آرمان مقدس، هدف سترگ و عقيده شکوهمند شهيد ميشدند ... سپاهيان گمنام تاريخ ... آري آنها قهرمانان تاريخ، آزاده مردان جسور و اسطوره هاي بي بديل قرن اند.  چهره هاي بي باک که براي دفاع از حريم مقدس بنام نامي افغانستان زمين در مقابل تجاوز سياه زاده گان پنجابي، کثيف زاده گان عرب و غلامان حلقه به گوش اخواني ... سينه هاي فراخي، پولادين گونه سپر ننگ شکست ها شده بودند مردانه وار و با شجاعت به پيشواز مرگ مي شتافتند.

    گرگ هاي گرسنه تاريخ در پرتو شب و در وحشت تاريکي ها، به بازوي بيگانه بر حريم مقدس مام وطن در جلال آباد غريده بودند.  حوادث آن روز ها گوله باري از خاطرات آن دوران است که هر آن لحظه مغز هايم را ميکاود.

   من به امر سرفرماندهي کل نيرو هاي مسلح جمهوري افغانستان براي اجراي وظيفه خطيري به قومانداني هژده فروند  هوا پيما گماشته شده بودم. به امر فرماندهي نيرو هاي هوايي محل چنار به محل مخصوص احضار گرديديم.  لحظاتي بحراني يي بود و من و تمام همرزمانم همه وهمه به منتظر قومانده بوديم و بس.

   سربازان خدا ... آري آنانيکه بخاطر ميهن و مردم و بخاطر آزادي ميرزمند... برحق سربازان خدا هستند.  حقــــــــی

   لحظاتي سپري شده بود که ناگهان سکوت کامل و معني داري در محل حاکم گشت، چه گپ است، چه شده ...

   داکتر صاحب آمد، داکتر صاحب آمد و...

   چهره آشنا ما، جنگاور شجاع ، شير نبرد ها

   بلي او... رفيق، همرزم و همطراز ما بود ....

   رفيق نجيب

   سلطان ما

   فرمانده ما

 ... او مثل هميش لباس رزم به تن کرده بود... رفقاي ... رسيدند ...  بلي داکتر صاحب

 قوماندان شما ...؟ من هستم ....

 بلي رفيق ....

 ميهن يک بار ديگر از بيرون مورد تجاوز قرار گرفته است.  نبرد امروز با جنگ ديروزي فرق فاحشي دارد. ما امروز باهموطنان افراطي و اپوزيسيون مسلح مخالف دولت در نزاع نيستيم، امروز طرف مقابل ما پنجابي هاست.  اشرار کثيف با حمايه سازمان استخباراتي پاکستان ISI، وهابي هاي عرب و تروريستان سعودي برحريم مقدس افغانها در حومه جلال آباد يورش برده اند... پلان آنها اين است تا با تسخير ننگرهار به زعم خود شان در ظرف چند روز حکومت دست نشانده مؤقت ساخت اسلام آباد را در جلال آباد منتقل نمايند. ...

ما در مقابل يک ازمون بزرگ قرار داريم ميهـــن يا مـــــرگ

يا بايد به سرنوشتي که پاکستاني ها براي ما تعيين کرده اند تسليم شويم و يا هم از خانه و کاشانه خود تا آخرين مرمي دفاع کنيم ...

من راه دومي را برگزيده ام، راه مقاومت، مبارزه و نبرد را.  همانطوريکه بار ها گفته ام يکبار ديگر برايتان ميگويم: من تمام پل هاي برگشت به عقب را سرنگون ساخته ام... ما به پيش ميرويم.  در اين راه مقدس دفاع از ميهن، از مردم، استقلال و آزادي خداوند با ماست...  ما پيروز ميشويم... انشأ الله

به پيش رفقا

   او در حاليکه آژنگ ها خطوط پيشاني اش را کاملاً پوشانيده و گلويش را بغض و کينه فراگرفته بود، با چشمان پر از اشک که در آن لحظه جلو فروريختن آن ناممکن بود، من و تمام رفقأ همرزم ام را در آغوش کشـيد.

رفقأ به پيش ...

   ما همه ميگريستيم... فکر و حواس ما، سرنوشت ما، آينده ما... فقط و فقط با ميهن گره خورده بود... آري ميهن که او سلطان اش بود...

   فرياد ها با ريختاندن اشک ها و شعار معروف فرمانده ما بلند شد... ميهن يا مرگ، سر ميدهيم سنگر نمي دهيم

  به پيش رفقا

اندر آن لحظه که آواز کسي خاست به پيش

او نخستين تن وارسته ز جان بود که خاست

او چو آژير ظفروان، دگران از پي او

از صف مانع صخره شده پيچيد به راست

رفت تا اول خط ، تا هدف قله به پيش

نعره برداشت که من آمده ام خصم کجاست

راه مردان نبود، راه دگر بار شدن، صرف يکبار شدن

باري در جاده خون رفتن و ايثار شدن، ایثار شدن، ایثار شدن

   ما منتظر فرمان بوديم. اما ناگهان، صداي جديد از پس لودسپيکر ها، و گوشي ها برخاست، صداي هيبتناک  وپر طنين...

اما آشنا. کيست، کيست، کيست ...؟

ملگـــــــــرو وخوځیږی

آري او بود... داکتر صاحب، رفيق نجيب... سرلشکر ما، غرور ما، فرزانه فرزند ميهن ما...

او واقعاً نعمت خداوندي بود که در آن لحظات بحراني و حساس براي نجات ميهن برما نازل شده بود...  رهبرما...

فقط طنين صداي جاويدانه او بود که صخره ها پاره ميشدند، دريا ها ميجهيدند، دشت ها ميلرزيدند و سنگريزه ها برق ميگرفت...

ملگـــــــــرو وخوځیږی ...

   مسووليت سترگ بر عهده ما گذاشته شده بود، مسووليت بزرگ و تاريخي، دفاع از ميهن و مردم و مبارزه بخاطر استقلال و آزادي...! نبرد ها در کل همه وحشت زا و اندوهناک اند، اما نبرد به خاطر ميهن، بخاطر مردم، بخاطر آزادي، بخاطر استقلال، بخاطر انديشه هاي والا و مقدس در مقابل تجاوز، درمقابل تاريکي ها، جاهليت، قصاوت و سنگدلي ... در مقابل سلطه بيگانه ها... آنهم طفل حرام زاده، که اندکي بيش از عمرش نميگذرد ...پـاکستان

   آري... اين نبرد عادلانه ترين و برحق ترين نبرد هاست، و نبرد جلال آباد موجه ترين نبرد ها بود... جنگ جلال آباد براي ما آموخت تا چگونه از ميهن خود در مقابل دال خور هاي سياه سرشت دفاع کنيم...

   پاکستان!!!... همانطوريکه فرمانده فقيد ما تشخيص کرده بود، پاکستان حامي تروريزم بين المللي، و فوندمانتليزم جهاني بود و هدف نخست شرارت پيشگان سياه سرشت در وهله اول تحقير ملت افغان بود، آنها ميخواستند بدين وسيله هويت ملي ما را تحت سوال قرار دهند. حوادث بعد از اپريل سال ۱۹۹۲ تاالحال خود  مؤيد گفتار اوست.

   آري ... دشمن سياه براي مسخ تاريخ در تکاپو بودند، چنانچه مزدوران حلقه به گوش شان تا هنوز که هنوز است نيز بر چشم هم ميهنان ماخاک ميريزند و جنگ و چاکري براي بيگانه ها را که قبل از حاکميت ما آغاز گرديده بود جهاد عنوان ميدهند.

   ما به خط مقدم جبهه جايي که بايد حماسه  مي آفريديم شتافتيم ... محل که مردان جسور تاريخ، اسطوره هاي بي بديل قرن با فرياد هاي جاويدانه وطن يا کفن به جنگ دفاعي دست و گريبان بخاطر دفع هجوم و عقب زدن مليشه هاي پاکستاني، اجيران عرب، وهابيون سعودي، افراطيون کريح نسب و مشاورين قدرت هاي بزرگ مواجه شده بودند.  

   طنين قومانده فرمانده دلير ما ملگـــــــــرو وخوځیږی... براي همه ما قدرت، جسارت، جرئت و سر تيري بي نظيري بخشيده بود، ما پيروز شديم ... فتح و ظفر از نخستين ساعات آغاز نبرد در سيماي رهبر مردانه صفت ما هويدا بود ،زيرا او برحق بود...

   آري ... قهرمانان تاريخ ... هزاران جنرال، افسر و سربازان دلير و جسور، سپاهيان گمنام سرزمين ما... تاريخ ساختند. شهامت وطنپرستانه اين اسطوره ها درس عبرت بود براي حرام زاده گان سياه روي زمين ...  بلي نبرد جلال آباد يک بار ديگر هويت ملي و تاريخي ما را به نمايش گذاشت و يکبار ديگر آرمان سترگ احمد شاه ابدالي، وزير محمد اکبر خان و امان الله فقيد را زنده نگه داشت... و اينبار افغانها با خون خود نوشتند :

ميهـــــــــــن يا مـــــــــرگ

 

 

>> بازگشت به صفحۀ اصلی <<