www.payamewatan.com
     
 

مرثیۀ ذیل که بقلم محترم استقامت مرقوم گردیده است از طریق
مجلۀ  بمناسبت نوهمین سالگرد شهادت دکتور نجیب الله نشر گردید
 و اینک با موافقۀ ناشر آن مجدداً بدست نشر سپرده می شود.  
-   پیام وطن  -

 استقامت

 

خاطره

   در بهاران جوانی در دل روزگار تحصیل در صحن علی آباد کابل خصوصاً در کفتریای پوهنځی طب که در قلب چمن بساط افراشته بود  بچهرۀ جوانی محصل روبرو شدم که با دوستان محصل در گفتگو و صحبت های پیوسته بود.  اهل صحبت رو به تزاید و همیشه چهره ها عوض میشدند.  در ساعات رخصتی بعضاً صحبت ها بمناظره می کشید و حتی به مناقشه روبرو میشد ولی این جوان سخنگو که رفیق نجیبش مینامیدند بمتانت و استدلال مخاطب را باقناع وامیداشت.  قضا تخمین کرد این داکتر جوان برهبری حزب بسر اقتدار برسد و مسئولیت جمهوری افغانستان را به عهده بگیرد.  من هم که قبلاً باین حلقه پیوند سیاسی گرفته بودم شرف همکاری باین دانشمند داشتم.  در قبال کارهای عملی با اوشان دریافتم که داکتر نجیب الله با صداقت کامل بخاطر خدمت بمردم بحزب رو آورده، در خم و پیچ زندگی و دوران حاکمیت عاری از هر نوع ریا باقی مانده است.  او به وطن عشق داشته و رفاع از منافع علیای کشور بزرگترین فرض ذمه او بوده است. 

   مرثیه ایکه در شهادت آن رفیق فقید و رهبر حزب وطن مرقوم گردیده است، الهام از حقایقِ میگیرد که در آن صداقت به هموطن، وطندوستی، ثبات در اراده و خرد این رهبر شهید نمایان است.

   دریغا عده ای از افراد خائن و معامله گر بیروی سیاسی که بایست در سیاهی معاملات وطنفروشانه شان غرق خجالت و شرمسار شوند، هنوز زنده هستند ولی دریغا که رفیق نجیب شهید با قلب مملو از عشق به هموطن دیگردر میان ما نیستند.

انالله و انا الیه راجعون

زمین وطن پُر ز خون و سرشک
روانش برضوان باغ بهشت


مرثیه در بارۀ شهادت داکتر نجیب الله

 

دریغا که گردون جفا گستر است
بهر پیچ و تابش خم دیگر است

گهی غنچۀ ناب آرد وجود
به بیداد پائیز سو و دود

گهی میدهد تاج افراسیاب
گهی می ستاند به قهر و عتاب

گهی خوان نعمت فزونی دهد
جلال و شکوه خسروانی دهد

گهی گوهر با ثمر پای کند
دل سفله گان شاد از وی کند

گهی رستم تاج بخش جهان
یلی نامور پهلوان جهان

با فغان و زاری و ماتم کشد
چو سهراب را زی ز همدم کشد

چو رستم بزانو درآید دریغ
عدالت نباشد باین ماه و میغ

همین است داد سپهر کهن
که لعنت فرستد بدو مرد و زن

*****

بده ساقیا ساغر پر ز می
بماتم نشسته کیامرز و کی

بماتم نشته دل آسیا
تو گویی که کامل شده کربلا

دل پیرو برنای افغانستان
بریزد همی خون بمرگ جوان

جوانیکه در عنفوان شباب
رهی مردمی را نمود انتجاب

رهی داد بگرفت و یاری نمود
باهل وطن غمگساری نمود

نشیب و فراز و رهی زندگی
به عقل و خرد نیک پیموده یی

رهی نیکی مردان خدمت گذار
گرفتی چو رستم یلی نامدار

خدایش رسانید بجاه و جلال
توانا و پرکار و صاحب کمال

همی گفتی باری که خواهد خدا
وطن را یابد به صلح و صفا

بدور وطن شاد مانی کنیم
بعقل و خرد زندگانی کنیم

ز بیداد و ظلم ستمگران
جلایی گر ببینیم نیک اختران

وطن را چو رشک گلستان کنیم
دل هموطن شاد و خندان کنیم

بمردم رسانیم طبیب و دوا
رها نیم میهن ز جور و جفا

چراغ معارف فروزان کنیم
ز نورش وطن را چراغان کنیم

کشاورزی و مالداری کنیم
براه وطن برده باری کنیم

بسازیم میهن چو خُلدِ برین
بری از بلا با سعادت قرین

بمردم رسانیم برق حیات
که ظلمت نیارد به کشور ثبات

پی علم و تحصیل شتابان شویم
ازین راه به گیتی نمایان شویم

زنیم چنگ تخنیک به قلب زمین
بگاز و به پطرول و مس با یقین

تلاش به اعمار راه ها کنیم
زراعت آب دل چاه کنیم

بسازیم ترینِ سریع السیار
که گردش کند دور کشور قطار

با بخار بیابیم راه دراز
تجارت رها گردد از بندِ راز

وطن باغ سیب و انار و گل است
چمن زار زیباییِ پرحاصل است

بمشرق اگر مالته و پرتقال
قره قل فراوان به سمت شمال

شمالی که در جم افغانستان
بود باغ انگور و توتِ جهان

هرات و فراه پسته زارِ کهن
دهد میله پسته لق در چمن

ببادام و پسته که زر اندر است
تجارت بمغرب از آن بهتر است

بتاریخ پُر ارج افغان زمین
بمالد امیر و فقیر آن جبین

به گیتی بگویم بصوت بُلَند
که ما افغانیم نه روس و فرنگ

نه با چپ تمایل کنیم نی براست
که در قطب بندی جفا برملاست

به صلح و صفا زندگانی کنیم
زخاک وطن پاسبانی کنیم

چنین است راه حیات نوین
اگر بخت یابیم بفضل کریم

همه هموطن میشود سربُلند
وطن می جهد از طناب کمَند

بسی آرزو ها که این سرزمین
شود کشور بی مثال زمین

*****

رفیق خردمند زعیم جوان
بگفتی چنین جمله ای بر زبان

گلستان بسازیم افغانستان
ز بازوی پُر فیض پیر و جوان

ایا رادمردان افغانستان
مخالف؟ موافق؟ چه باشد میان

وطن زاد گاه گرامی ماست
وطن مادری از تمامی ماست

متحد شویم خدمت آن کنیم
به محتاج فکر لبِ نان کنیم

بهر وجب خاک عزیز چمن
بکاریم تخم وفای وطن

*****

چنین بود پندار آن نامور
که مثلش نبودی میان بشر

دریغا عدوی خیانت شعار
که تخت کیانی فروشد بزار

تهی از خرد نوکر دشمنان
نه که فکر آسایش مردمان

چنانش که گفتند اجرا نمود
خیانت بماما و دادا نمود

بقتل گرامی زعیم وطن
بر آمد شیون ز کوه و دمن

*****

تو گویی که خورشید بمشرق نشست
بگیتی در زنده گانی ببست

تو گویی که ماتمسرا کابل است
چمن خار و گلشن بری از گل است

تو گویی که کابلی نشسته بخون
گرفته دل آسمائی جنون

تو گویی که هر قطرۀ خون آن
پراگنده شد در دل کهکشان

مه و مشتری زهرۀ کهکشان
بماتم نشسته ز شور زمان

تو گویی که محمود کشور کشا
بغرته کند رسم ماتم بجا

فرو رفته میهنم بخاک سیاه
عواقب ندانم ازین ماجرا

*****

بده ساقیا می که عقل و خرد
بفرزانگان درد سر آورد

چو مدهوش باید بدنیای دون
که محنت بمستی نگردد فزون

دریغا زعیم دیانت شعار
پی خدمت مردم شد بدار

بدارش از آن شد تن مهربان
که جاهل بود داور عالمان

از آن شد بدار رهبر مهربان
که وارث نباشد به تخت کیان
*

عنانش بتازد جهاندار روز**
بافغان زمین کشور درد و سوز

*****

بده ساقیا می که ماتم رواست
سر سروران زیر تیغ جفاست

بمشرق غریوی پر از اعتراض (۱)
گرفت دامن جنگ افروز راز
(۲)

بمغرب گروه هزاران نفر (۳)
رفقای مهجور آن نامور

همی خواست داد زعیم جوان
باشک به شیون بسوز و فغان

بدهلی جوانان افغانستان
شدند متعرض همچو شیر ژیان

که دشمن شناسیم بهتر ز جان
نه شاید توانند کتمان آن

زمانی ستانیم این داد ما (۴)
بگیریم میراث اجداد ما
(۵)

*****

بده ساقیا می که رفتیم ز پا
ز اندوه نگنجم به ارض و سَما

دریغا که گردون نا مهربان
نباشد بداد خرد گستران

خرد دشمن رادمردان شود
سعادت ز نیکان گریزان شود

جفا غالب روزگاران ماست
وفا عنصر کم بها در کجاست

زمین وطن پُر ز خون و سرشک
روانش برضوان باغ بهشت

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* یعنی شخصی با خرد در انتخابات نباشد.
** امریکا
۱- پشاور
۲- نظامیان پاکستان
۳- اروپا
۴- انتقام
۵- خط دیورند

 

>> بازگشت به صفحۀ اصلی <<