داکتر نجیب الله در نظر اندیشمندان
www.payamewatan.com
     
  (برگزیده از کتاب ستراژی حزب وطن: دیدگاه ها و مواضع سپتامبر  ـ ۲۰۰۴)

 

مصالحۀ ملی و توافقات ژنيو
سرور یورش

دراوايل سال ۱۹۸۷م، دولت جمهوری افغانستان به رهبری مرحوم دوکتور نجيب الله سياست مصالحۀ ملی را اعلام نمود.  درابتدأ بايد گفت که سياست مصالحۀ ملی يک امر تصادفی نبود بلکه ناشی از شرايط و اوضاع معين داخلی و خارجی بود.

در ميان عوامل داخلی، ميتوان به اين حقيقت اشاره نمود که جنگ افغانستان به بن بست رسيده بود:  درطول قريب ده سال جنگ، هيچ يک از طرفين درگير، علی الرغم کمکهای  سخاوتمندانه ايکه از حاميان قدرتمند خارجی خويش در يافت ميداشتند، نتوانست جانب مقابل را از طريق نظامی ازپا در آورد و يا حداقل پيروزی نظامی قابل ملاحظه بدست آورد.  درک اين حقيقت که نميتوان به اهداف سياسی از طريق نظامی رسيد، درميان برخی از رهبران و اکثريت قاطع صفوف وفعالين طرفين درگير تعميم می يافت.

در عرصۀ خارجی اوضاع نوين در حالت تکوين بود. نسل جديدی از رهبران اصلاح طلب دراتحا دشوروی وقت، برهبری گرباچف، بقدرت رسيده بود. آنها تحقق برنامه و سيع بازسازی سياسی، اقتصادی و اجتماعی آن کشور را آغاز نهادند و در روابط خود با جهان خارج تجديدنظر همه جانبه بعمل آوردند. به منظورتشنج زدايی در روابط بين المللی ، که به مرحله خطر ناک رسيده بود، اتحادشوروی با يد سياست ديتانت را بمفهوم وا قعی کلمه ا تخاذ مينمود و روابط خود را باايالات متحده امريکا، که در راس آنطرف خبهه جنگ سرد قرارد اشت و دررقابت جهانی بيش از پيش نيرو مند ترميشد، بهبود می بخشيد. همچنان اتحاد شوروی می با يست سياست های  خود را درمورد کشورهای جهان سوم، بخصوص با آنعده از رژيم های وا بسته که مخارج گزاف حمايت ازآنها بارِگرانِ اقتصادی و مالی برشانه های آن کشور را گران ترميساخت، مورد با زنگری بنيادی قرار ميداد. طبيعی بود که چنين تحولات ژرفی که در اتحاد شوروی جريان داشت نميتوانست برافغانستان بی تاثير باشد.

شرايط داخلی واو ضاع خارجی ياد شده در بالا حکم ميکرد که اتخاذ سياست مصالحه و آشتی ملی يگا نه راه درست در امر پايان بخشيدن به جنگ و تأمين صلح سرتاسری بود.  زعامت  وقت حزب دموکراتيک خلق افغانستان (حزب وطن) با درک اين اوضاع، تحقق برنامه و سيع مصالحه و آشتی ملی را از وظايف درجه اول خود تلقی نمود. اين برنامه شامل اقدامات متعدد، درسطوح متفاوت و درابعادگوناگون بودکه ميتوان آنها را عمدتاً به دوبخش خلاصه نمود:

 ۱- آوردن تغيرات بنيادی در برنامه وساختار تشکيلاتی، سياستها و عملکرد های حزب و دولت جمهوری افغانستان.

۲- ايجاد تماسها وا نجام مذاکرات و تفاهم با قوماندانان محلی اپوزسيون مصلح در داخل کشور و نيز با رهبران جهادی مقيم در خارج از کشور.

     هدف ازاين نوشته بهيچ وجه بررسی مفصل آنچه که در رابطه با سياست مصالحۀ ملی انجام يافته است نمی باشد. ولی لازم است که عمده ترين دستآوردهای آن بصورت مختصر چنين برشمرده شود :

تغيرات ماهوی در قانون اساسی وقت ازطريق لويه جرگه وارد گرديد که درنيتجۀ آن به سيستم يک حزبی پايان بخشيده شد واصل پلورا ليزم سياسی و تعدد احزاب تسجيل گرديد و عملاً چندين حزب سياسی با ايديالوژيها و برنامه های متفاوت تاسيس گرديدند؛ دموکراتيزه کردن حيات سياسی واجتماعی آغاز گرديد ، عده ای از وزرای غير حزبی و مستقل تا سرحد صدراعظم وارد حکومت گرديدند، آزادی تشکيل اتحاديه های صنفی تضمين گرديد، سياسستها وعملکردهای اشتباه آميزگذشته حزب دموکراتيک خلق (حزب وطن) برملا گرديد و مورد انتقاد قرا ر گرفت، تغيرات اساسی در برنامه و اساسنامۀ حزب وارد گرديد، تهاجم قوای شوروی يک اشتباه بزرگ تاريخی و مغاير منا فع ملی قلمداد گرديد، قوای شوروی ازافغانستان خارج ساخته شد و به روند شوروی سازی افغانستان پايان بخشيده شد و تاريخ خروج قوای مذکور بحيث روز نجات ملی اعلام و ثبت تاريخ گرديد؛ اقتصاد مختلط، اعم از سکتور خصوصی و دولتی، بحيث اساس سيستم اقتصادی کشور مورد تاکيد قرارگرفت.  همچنان، عده ای از قوماندانان محلی اپوزيسيون، متعلق به اقوام و مليت های گوناگون، به روند مصالحۀ ملی پيوستند و مزاکره و مفاهمه با عده ای از رهبرانجهادی ادامه داشت و در بعضی موارد به نتايج مطلوب رسيده بود؛ مرحوم دوکتورنجيب الله تا سرحد کنار رفتن داوطلبانه از قدرت پيشرفت و غيره.
 

توافقات ژنیو

موافقتنامه های ژنیو در مورد افغانستان، که در اپريل ۱۹۸۸ م به امضاء رسيد، محصول روند طولانی مذاکرات بين افغانستان و پاکستان  به و ساطت نمايندۀ سرمنشی ملل متحد بود که در جون ۱۹۸۲م آغاز گرديد.

     مذاکرات ژنيو در جريان نخستن سالهای خود (۱۹۸۲-۱۹۸۷) توسط طرفين مذاکره، يعنی افغانستان و اتحادشوروی از يکسو و پاکستان و ايالات متحدۀ امريکا از سوی ديگر، صرفا ًبحيث بازی دپلوماتيک و وسيلۀ تبليغاتی مورد استفاده قرار ميگرفت، زيرا در آنوقت نه اتحاد شوروی و افغانستان قصد بيرون کشيدن سربازان شوروی از کشور را داشت و نه امريکا و پاکستان و ساير متحدين شان باور داشتند که اتحادشوروی عقب نشينی خواهد کرد.  از سوی ديگر، برخی از حلقات و مقامات متنفذ جهان غرب برآن بودند که ما داميکه خرس شوروی در تلک افغانستان گيرمانده بود چرا بايد به رهايی آن ياری ميرسانيدند.

     بنابر آن، هيچکسی مذاکرات ژنیو را جدی نميگرفت، هريک از جوانب ذيدخل به کار خود مشغول بود: امريکا و محدينش، با سرازير نمودن سيلی از کمکهای مالی و تسليحاتی به گروههایمجاهدين، تلاش ميورزيدند که اتحادشوروی را هرچه بيشتر در افغانستان متضرر و مصروف سازند تا جلو پيشرفت مزيد آنرا بگيرند.  پاکستان، با استفاده از قضيۀ افغانستان، از يکسو کمکهای سرشار مالی و تسليحاتی جهان غرب و کشورهای عربی وابسته به آن را دريافت مينمود و از سوی ديگر، با فراهم نمودن هرگونه تسهيلات برای گروههای مجاهدين درقلمرو خود، به جنگ فرسايشی  برضد افغانستان و اتحادشوروی مصروف بود.  جانبِ اتحادشوروی و افغانستان نيز، به اميد آنکه روزی از اين کارزار پيروز بيرون خواهند آمد، وقت گذرانی مينمودند.

     اما، هنگاميکه در اواسط ۱۹۸۷ مسکو تصميم سياسی اتخاذ نمود تا قوای خود را از افغانستان خارج نمايد، فضای کيفيتاً نوينی بر مذاکرات ژينو مستولی گرديد.  رهبر وقت اتحاد شوروی، که افغانستان را زخم خون چکان توصيف نموده بود، اعلام کرد که اگر مذاکرات ژنيو به نتيجه ای نيانجامد، حاضر است قوای خود را بطور يک جابنه از افغانستان خارج نمايد. برغم تمام اين تهديدها روسيۀ شوروی ترجيح ميداد که از طريق انعقاد يک موافقتنامۀ بين المللی بصورت صلح آميز و آبرومندانه از افغانستان خارج گردد. مرحوم دکتور نجيب اله، رئيس جمهور وقت نيز، که از طرفداران جدی خروج قوای شوروی از کشور بود و آنرا يکی از موانع جدی برسر راه عملی نمودن سياست اعلام شدۀ مصالحۀ ملی خويش ميدانست، طی مصاحبۀ مطبوعاتی اعلام نمود که افغانستان و شوروی در مورد چگونگی بيرون رفتن قوای شوروی به توافق رسيده اند و متعاقب آن به هيأت افغانی هدايت داد تا روند مذاکرات ژنيو را تسريع بخشد و موافقتنامه ها را هرچه زودتر آمادۀ امضأ نمايد.

     بدين ترتيب، جهان به صورت اعجاب آميز در مقابل يک تصميم قاطع و قريب الوقوع مبنی برخروج سربازان شوروی از افغانستان قرار گرفت.  بهمين جهت بود که موافقتنامه های چارگانۀ توافقات ژنیو، که طرح ابتدايی آنها در طی ۴-۵ سال گذشته از چانه زدن های دپلوماتيک روی شکل و متن آنها فراتر نرفته بود، درمدت کوتاه چند هفته نهايی شد و آمادۀ امضاء گرديد.

     توافقات ژنیو عمداً شامل اين بخشها بود:

 ۱- قطع مداخلات خارجی در امور افغانستان از طريق برچيدن دفاتر و مراکز تربيۀ نظامی و نيز ذخاير سلاح  و مهمات گروه های اپوزيسيون  افغانی در قلمرو پاکستان،

 ۲- باز گشت قوای شوروی به کشورشان در طی مراحل و در چوکات زمانی معين،

 ۳- بازگشت مهاجران افغانی به کشور شان و
 ۴- تضمينات بين المللی.
 سرانجام، توافقات ژنیو طی مراسمی توسط وزرای امورخارجۀ افغانستان و پاکستان در حضور نماينده گان ملل متحد و نماينده گان دول امريکا و شوروی بتاريخ ۱۴ اپريل ۱۹۸۸ م در شهر ژنیو، مقر اروپائی سازمان ملل متحد، به امضاء رسيد.  قابل ياد آوری است که وزرای امور خارجۀ اتحاد شوروی و ايالات متحدۀ امريکا، بحيث دو دولت معظم جهانی و بمثابۀ تضمين کنند گان توافقات، نيز در پای موافقتنامه ها امضاء نمودند.

     تااينجا ظاهراً همه چيز درست بنظر ميرسيد، زيرا مطابق به توافقات ژنيو بايستی:  مداخله در امور افغانستان، از طريق برچيده شدن دفاتر و مراکز نظامی و تربيتی مجاهدين در قلمرو پاکستان، قطع می شد؛ قوای نظامی شوروی از افغانستان تحت نظارت بين المللی خارج ميگردند؛ مهاجرين افغانی با عزت و آبرو به کشور آبايی شان مراجعت ميکردند و دولتهای امريکا و شوروی تعهدات خود را بمثابۀ تضمين کننده گان توافقات احترام مينمودند. علاوه برآن، به نمايندۀ سرمنشی ملل متحد هدايت داده شد که به مساعی جميلۀ خويش بخاطر ايجاد حکومتی دارای قاعدۀ وسيع در افغانستان ادامه دهد.  در حقيقت امر، قرار بود که به خواستهای رهبران جهادی، که بنا بر دلايلی شامل توافقات ژينو نبودند،  از طريق شامل ساختن آنها در حکومت وسيع البنياد، که شرايط آن در وجود سياستِ مصالحه مطروحۀ حکومت افغانستان قبلاً فراهم گرديده بود، پاسخ گفته شود.

     اما ديديم که چنين نشد.  از ميان اين همه تعهدات بين المللی مندرج در توافقات ژنیو، صرفاً مواد مربوط به بازگشت سربازان شوروی به کشورشان در معرض اجراء قرار گرفت و مواد و تعهدات متباقی که معطوف به قطع جنگ و اعادۀ صلح و باز گشت مهاجرين افغانی به کشور شان بود به زباله دان تاريخ سپرده شد.  مراکز و تأسيسات پيشبرد جنگ مستقر در پاکستان و ساير کشور های خارجی نه تنها مسدود نگرديد بلکه بيش از پيش تجهيز و تقويت گرديدند.  در راه باز گشت مهاجرين افغانی به کشور شان موانع جديد وضع گرديد و از اينرو مهاجرين نه تنها بازگشت نه نمودند بلکه بر تعداد شان در اثر تشديد جنگهای بعدی افزوده شد.

     سوالی مطرح ميگردد که چرا چنين شد؟  گرچه حوادث بعدی به اين سوال پاسخ گفت، ولی از همان آغاز معلوم بود که قدرتهای بزرگ و ساير دول ذيدخل خارجی صرفاً در فکر منافع و اهداف خودها بودند و برای منافع و خواست مردم افغانستان، که همانا قطع جنگ و اعادۀ صلح بود، به اندازه نوک سوزن ارزش قايل نبودند.  امريکا، شوروی، پاکستان، ملل متحد و حتی ايران و ديگران درخروج قوای شوروی از افغانستان ذينفع بودند ولی درصلح و ثبات افغانستان هيچکدام آنها خودرا ذينفع نميدانست.

ممکن است برخی، که در عمق قضايا وارد نيستند، فکر کنند که اين اتهامی است ناروا و ناوارد، زيرا چگونه ممکن است دولتهايی باچنين طول و عرض و باچنين عظمت و هيبت جهانی به تعهدات خود، که در محضر تمام جهان بطور داوطلبانه در پای آنها امضاء نموده اند، چنين بی باکانه پشت پابزنند.

     دراينجا لازم است به يک حقيقت تلخ و دردآور، که رياکاری و سؤنيت ابرقدرتها و درعين زمان تضاد عجيب و پاراداکس دپلوماسی جهانی معاصر از آن بخوبی هويداست، اشاره نمايم: تقريباً همزمان باامضای موافقتنامه ژينو، جورج شولتز وزير امورخارجۀ وقت امريکا اعلاميه ای را در ژنيو بدست نشر سپرد حاکی از آنکه در صورتيکه اتحاد شوروی به حمايت خود از رژيم کابل ادامه دهد امريکا نيز به کمکها و حمايت خود از مجاهدين افغانی ادامه خواهداد.  همچنان، ادوارد شواردنادزی وزير امورخارجۀ وقت شوروی اعلاميه ای را از طريق نماينده گی دپلوماتيک خود در ژنيو صادر نمود مبنی براينکه اتحاد شوروی، به پيروی از معاهدۀ دوستی بين دولتين شوروی و افغانستان، به حمايتِ خود از دولتِ افغانستان ادامه خواهد داد.

     تو خود حديث مفصل بخوان ازاين مجمل!! امريکا و شوروی با يک دست خود تحقق موافقتنامه های ژنيو و بالوسيله صلح را تضمين نمودند و با دست  ديگر و درعين زمان و مکان تعهد خود را به ادامۀ حمايت از طرفين محارب درجنگ افغانستان تجديد نمودند.  در حقيقت امر، آنها عملاً ادامۀ جنگ را در افغانستان تضين نمودند.  بهمين جهت بود که رهبران مجاهدين يکی پی ديگری اعلام نمودند که توافقات ژنيو را برسميت نمی شناسند.

     اگر آنها واقعاً خواستار پايان بخشيدن به جنگ و تأمين صلح و ثبات در افغانستان می بودند، ميتوانستند و بايد در قدم اول و حتی قبل از انعقاد موافقتنامه های ژينو، راه حلی را برای عامل داخلی جنگ پيدا نمايند.  آنها متيوانستند و بايد، بااستفاده از نفوذ خود بر پاکستان، رهبران جهادی و حکومت وقت افغانستان، به تشکيل يک حکومت ائتلافی وسيع البنياد آشتی ملی به اشتراک تمام يا اکثريتِ جوانبِ افغانی مدد رسانند، بخصوص با درنظرداشت اين حقيقت که زمينۀ تشکيل چنين يک حکومت با قاعدۀ وسيع قبلاً در داخل کشور، طوريکه در بخش مصالحۀ ملی اين نوشته توضيح گرديده است، کاملاً مساعد گرديده بود.  آنها ميتوانستند و بايد مکانيزم چنين يک ائتلاف را درج مسودۀ موافتقنامه های ژنيو نمايند و آنگاه آنرا امضاء مينمودند و در عملی ساختن آن صادقانه همکاری مينمودند.  آنها، بدين ترتيب، ميتوانستند و بايد از گناهان کبيره ايکه در افغانستان مرتکب شده بودند بکاهند و دين خود را تا اندازه ای در برابر مردم افغانستان ادأ نمايند.

     اما با تأسف که چنين نکردند. چرا؟  زيرا هم امريکا و شوروی و هم پاکستان، ايران و ملل متحد و تقريباً همه قوياً معتقد بودند که حکومت دوکتور نجيب اله بلافاصله بعد از خروج سربازان شوروی از افغانستان، سقوط خواهد کرد.  اينکه بعد از سقوط حکومت موصوف، اين کشور نگون بخت و اين مردم جنگ زده  به چه سر نوشتی دچار خواهند شد کار آنها نبود.  آنها هر کدام در وجود خروج حتمی و قريب الوقوع قوای شوروی از افغانستان، بهدفهای خود رسيده بود:  امريکا برای اولين بار در تاريخ جنگ سرد قوای اتحاد شوروی را، که امريکايی ها آنرا امپراتوری شيطان می ناميدند، به عقب نشينی وادار ساخته بود.  اتحاد شوروی، از يکسو، سربازان خود را تحت يک معاهدۀ بين المللی بطور آبرومندانه و مصئون از افغانستان بيرون ميکشيد و بدينوسيله از زخم خون چکان رهايی می يافت و، از سوی دگر، طوريکه بعدها هويدا گرديد، در نظر داشت در بخشی ديگر از معاملات دپلوماتيک خود با امريکا، از آن کشور به قيمت افغانستان امتيازاتی دريافت نمايد.  چودری های پاکستانی، از يکسو، خطر کمونزم را که بزعم آنها تا دروازه های پشاور رسيده بود دفع ميکردند و، از سوی ديگر، برخلاف روحيه و مفاد توافقات ژنيو، رهبران تنطيمهای جهادی را در اختيار داشتند تا آنها را مطابق به برنامۀ خود به نوبت برتخت کابل بنشانند و از اين طريق هم به خوابهای ديرين خود مبنی بر قبضه برافغانستان تحقق بخشند و هم در رقابت تاريخی خود با هند از عمق ستراتيژيک برخوردار گردند.  نمانيده گان سازمان ملل متحد، بحيث ميانجی، نيز ماموريتِ به اصطلاح بيطرفانۀ خود را انجام داده تلقی مينمودند و از خود راضی بنظر ميرسيدند.

     بدين طريق، همه برندۀ بازی بودند. بازنده مردم بيچارۀ افغانستان بود که قربانی خيانت بين المللی گرديدند و از اينرو مشکل ساليان متمادی شان نه تنها حل نشد بلکه پيچيده تر و دشوار تر گرديد.

نيتجۀ منطقی اين پيامدها روشن بود.  توافقات ژنيو بجای آنکه به مفاهمه و مصالحه و بالنتيجه به تأمين صلح و ثبات در افغانستان و منطقه بيانجامد، برعکس مؤجبِ تشديد جنگ و بی ثباتی گرديد.  به هر اندازۀ که موعُد خروج قوای شوروی از افغانستان نزديکتر ميشد به همان پيمانه مسابقۀ تجهيزات جنگی بين طرفين متخاصم شديدتر ميگرديد و برای جنگهای فيصله کُن بعدی بيش از پيش آماد گی گرفته ميشد. 

     ديری نگذشت که مجاهدين به حملات متعدد جديد، بخصوص در مناطق نوار مرزی با پاکستان، دست زدند.  تهاجم مشترک مشهور گروههای مجاهدين به حمايت مستيقم برخی از قطعات اردو و آی. اس. آی پاکستان برجلال آباد (مارچ ۱۹۸۹م) به شکست افتضاح آور انجاميد.  دولت دوکتور نجيب الله، طوريکه پيشبينی ميشد، نه تنها سقوط نکرد بلکه قابليت حيات خود را از طريق دفاع مسقلانه برای مدت نزديک به چهار سال بعد از خروج قوای شوروی به اثبات رسانيد.  اين امر باعث گرديد که باور گروههای بنيادگرا و جنگ طلب مجا هدين و حاميان خارجی آنها به پيروزی نظامی سست و لرزان گردد.

     آنها پس از آنکه از حل نظامی کاملاً مأيوس گرديدند، دست به استفاده از آخرين وسيله زدند و آن عبارت بود از توسل به خدعه و نيرنگ به منظور نقب زدن دولت  جمهوری افغانستان از درون. بدين جهت، درابتدأ، کودتاها را سازمان دادند (بهار ۱۹۹۰م) و وقتی آ نهمم با شکست روبرو گشت، تو طئۀ و سيعی به اشتراک عده ای از عناصر مرتد ملکی و نظامی در داخل حزب وطن ودولت جمهوری افغانستان و برخی از گروه های "مجاهدين" به حمايت و مداخلۀ مستقيم برخی از حلقه ها و دول خارجی براه انداخته شد. درنتيجه، حکومت دوکتور نجيب الله سقوط نمود وهمراه باآن پروگرام مصالحۀ ملی و پلان صلح پنج فقره يی سرمنشی سازمان ملل متحد ناکام و خنثی گرديد.

بدين ترتيب، خلای قدرت، که مرحوم دوکتورنجيب الله از آن هراس داشت و درمورد عواقب وخيم و مصيبت بارآن پيوسته هُشدار ميداد، بميان آمد. گروه های رقيب " مجاهدين" ، به منظور پُر کردن خلای مذکور وبدست آوردن قدرت بطورا نحصاری، چنان جنگهای وحثتناکِ تنظيمی را براه انداختند که نظير آنرا چند قرن اخير بياد ندارد. توضيح حتی مختصر قتل عام ها و خونريزی ها ،ويرانيها و خرابکاريها چور و چپاول دارايی های عامه وخصوصی ،ظلم و تجاوز، آواره گی و در بدری مردم بيدفاع کابل از حيطۀ کوچک اين مختصر برون است ، ولی سينۀ تاريخ چنان فراخ و پهناًور است که ذره ذرۀ آنرا ثبت نموده است.

پس از چهارسال مصيبت های ناشی از جنگهای قدرت بين تنطيم های " مجاهدين" ، بلای ديگری، اين بار زير نام طالبان بر مردم بلا کشيدۀ ما نازل گرديد. طالبان، هنگاميکه کابل را در ۱۹۹۶ اشغال نمودند، دوکتور نجيب الله را، که هيچ مقام دولتی و حزبی را بعهده نداشت و بحيث يک شخص بی دفاع و پناهندۀ سياسی در مقر سازمان ملل متحد در کابل بسر ميبرد، بر خلافِ قوانين بين المللی و در مغايرت با اصول و موازين دين مبين اسلام و خلافِ غيرت و شهامت افغانی، بطور نامردانه و بصورت وحشيانه و ظالمانه، به قتل رسانيدند.سپس رژيمی منحطِ قرون وسطايی را برکشور تحميل کردند و به آنهم بسنده نکردند، افغانستان را به لانۀ تروريستهای بين المللی مبدل نمودند.

عاقبت کارچنان ثدکه همان اجيران جنگی خارجی، بنياد گرايان اسلامی و  تروريستهای حرفه يی عرب، که سازمان سی- آی - ای امريکا آنها را در جريان بيش ازده سال جنگ افغانستان به پول عرسبتان سعودی تربيه، تسليح و تمويل مينمود و به جنگ ضد شوروی درافغانستان می فرستاد، پس از سقوط اتحادشوروی ، تغيرجهت دادند و برضد امريکا اعلام جهاد نمودند. آنها که نبام"عربها افغان" شهرت يافته بودند همراه با ساير بنياد گرايان اسلامی، اعم از عرب و عجم، که در سازمان القاعده متشکل ساخته شده بودند، افغانستان را به کمک رژيم طالبان پا يگاه و قرارگاه فعاليتهای تروريستی خويش قراردادند و به يک سلسله حملات تروريستی بر ضد اهداف امريکايی درعربستان سعودی، يمن و برخی ازکشورهای افريقايی و حتی درداخل امريکا (حملۀ تروريستی ۱۹۹۴ برمرکز تجارت جهانی در نيويارک) دست زدند.  سر انجام  آنها بی سابقه ترين و وحشيانه ترين حملات تروريستی را بتاريخ ۱۱سپتامبر ۲۰۰۱در نيويارک و واشنگتن انجام دادند که درآن متأسفانه هزاران انسان بی گناه ملکی بصورت فجيع به قتل رسيدند و مرکز تجارت جهانی در نيويارک با خاک يکسان گرديد.

بدين ترتيب، آمريکا که باد کِشت کرده بود توفان درو کرد!!

حملات تروريستی۱۱ سپتامبردر امريکا، که بنا برادعای مقامات امريکايی ماسترپلان آن توسط بن لادن، ريس القاعده و "مهمان" عزيز "اميرالمؤمنين"، درقلمرو افغانستان طرح وتدوين گرديده بود، راه را برای تهاجم واشغال کشور توسط امريکا باز نمود. در نتيجۀ اين تهاجم نه تنها رژيم طالبان در زير ماشين  جنگی عظيم امريکا خورد و خمير شد بلکه جغرافيای سياسی ( ژئوپوليتيک) منطقه و منظرۀ سياسی جهان بکلی دگرگون گرديد.

درجريان مدتی کمتر از ربع قرن تاريخ معاصر افغانستان، کشور ما مورد تهاجم و اشغال دو ابرقدرت جهانی قرارگرفت. اين امرنه تنها استقلال سياسی و تماميت ارضی کشور بلکه غرورملی و حس استقلال طلبی ما افغانها رانيز خدشه دارساخت.

دراوضاع داخلی نا بسامان کنونی کشور و در شرايط پيچيده و پر آشوب بين المللی کنونی، که خصيصۀ آنرا يک قطبی بودن جهان و فقدان موازنه درسيا ستهای جهانی تشکيل ميدهد، معلوم نيست که چه سرنوشت ديگری انتظار مردم عزابديدۀ مارا ميکشد.

در فرجام، ميخواهم به اين نکته بصورت خاص تأکيد نمايم که يگانه نيتجه گيری درست و منطقی از حقايق تاريخی کشور عزيز مان افغانستان، که شمه ای از آن درسطور بالا توضيح گرديد، اينست که مردم افغانستان بطور عموم و روشنفکران بطورخاص، و درقدم اول ما، بقايای حزب منحلۀ وطن وتمام آنانيکه بشکل از اشکال با دولت جمهوری افغانستان درگذشته رابطه داشتند، سرفنطر از اينکه در کدام مؤقف سياسی و نظرياتی قرار داشته و ياقرار داريم، به يک کلمه تمام افغانهائيکه وطن خود را دوست دارند و بنابر عواملی در گزشته نتوا نسته اند خدمتی را که درنظر داشتند به مردم خود انجام دهند و از اينرو خرد را مرهون ومديون مردم عذابکشيدۀ خود ميدانند، همه و همه، بدون استثنأ، بايد از درسهای عبرت آور تاريخ گذ شتۀ مان بياموزيم  درغيرآن:

هرکه ناموخت از گذشت روزگار

هيچ ناموزد زهيچ آموزگار