www.payamewatan.com
 

 

 

صفحۀ اصلی

 

تاریخ نشر: 29.03.2007

ما جستجو کنندگان خستگی ناپذیر حقیقت و شاگردان
مدرسه زندگی هستیم. این امر به توانایی ما درجهت
تحقق سیاست
 بزرگ و انسانی مصالحه ملی  خواهد
افزود و ما را از اشتباه گرفتن  شبه حقیقت ها بجای
حقیقت ها نجات خواهد داد.

شهید دوکتور نجیب الله 


فقیرمحمد ودان

مصالحۀ ملی :

اندیشۀ سیاسی معطوف به صلح و ترقی
مبتنی بر واقعیت هــای جـامعه افغـــانی

بخش اول

     اندیشه مصالحۀ و برمبنای آن طرح و تعمیل سیاست جدید (سیاست مصالحه ملی) جهت حل مسایل افغانی در مرحلۀ معین حیات اجتماعی ـ اقتصادی کشور ما، مانند هر تفکر جدید سیاسی از همان ابتدا، اتخاذ مواضع تائیدی و تردیدی را در قبال خویش داشت و دارد. مبتکرین و مؤیدین این اندیشه با انسجام نظریات شان در عرصه های مختلف حیات اجتماعی ـ اقتصادی کشور، و با ارائه و تعمیل این نظریات، حضور فعال و مؤثر شان را در راستای حل مسایل افغانی تبارز دادند. اما مخالفین آن (از مواضع افراطی راست و چپ) با عدم تبارز توانایی درک از آن و ارائۀ اندیشۀ بدیل، روی اندیشه های سنتی شان می لمیدند و بخش های از آنان تا اکنون در چنین موضع قرار دارند. اما عده یی از میان آنان بعد ها با لمس کارایی این اندیشه در حل مسایل افغانی،  بدون درک ازعمق و گستردگی مفهوم مصالحۀ ملی در عرصه های مختلف اجتماعی ـ اقتصادی، در تبلیغات با این مفهوم، با شیوه های عوامفریبانه بازی نموده اما درعمل با اتکا بر امکانات دشمنان خارجی افغانستان و مطابق به خواست و منافع آنها، پیوسته به توطئه علیه آن توسل میجستند و میجویند. یک نظر اجمالی بر ترکیب نیروها و اشخاص آشکار و پنهانِ شامل در ترکیب ائتلاف شمال (۱۹۹۲) و ارائه کنندگان منشور مصالحه ملی در پارلمان کنونی افغانستان، نشان میدهد که در هردو، همین عده حضور داشتند و دارند. اگر در ۱۹۹۲ توطئه علیه مصالحۀ ملی را که مطابق سناریو تنظیم شده از خارج با کارگردانی سازمانهای ویژۀ خارجی تمثیل و نام آن را مصالحه بدون مانع (۱) گذاشتند و در نتیجه تداوم جنگ را زمینه داده، به جنایات تاریخی و به غارت همه چیز و همه کس دست یازیدند، امروز همان ترکیب باطرح و تصویب منشورمصالحه ملی صرف میخواهند تحت چنین ساتر، آن جنایات شان را پنهان و خویشتن را از چنگال قانون و مطالبات دادخواهانه مردم نجات دهند. در عین حال بعد از سپری شدن بیست سال از اعلام سیاست مصالحۀ ملی و پروسه تکوین پر از فراز و نشیب آن، اینک برای نخستین بار، خوشبختانه عده یی از مخالفینِ این سیاست توان آنرا تبارز دادند تا در مخالفت با این سیاست نه با توطیه و دسیسه، بلکه از دو موضع:

       ۱: از موضع آنهائیکه هنوز در سنگر دفاع از آرمانهای آغازین حزب دموکراتیک خلق افغانستان، زانو زده اند (۲) ، و

       ۲: از موضع آنهائیکه بیشتر بر وارداتی بودن مصالحه...اتکاء دارند(۳)،  به استدلال پرداخته اند.

        درک ما اینست که:

           ـ اولی مسایل را برمبنای اعتقاد به اندیشه های غیر انطباقی با حقایق موجود جامعۀ افغانی، ولی با حسن نیت مطرح نموده اند و    

           ـ دوهمی مسایل نادرست را خلاف انتظار، با نیش ها و زهرپاشی های پلان شده علیه سیاست مصالحۀ ملی و مبتکر و مدافع بزرگ آن (شهید دوکتور نجیب الله) بروز داده اند، ما این را ـ بدون آنکه از برخورد  مهذبانه و احترام ما به دیگر اندیشان زره یی هم بکاهد ـ درنظر خواهیم داشت.

       افزون بر آن: به این دلیل هم که آنها با استدلالهای شان، انگیزه های جدیدی را برای تعمقِ بیشتر تفکر درعرصه های گستردۀ اندیشۀ مصالحۀ ملی ایجاد نموده اند، ما از ایشان سپاسگزار هستیم. زیرا شهید دوکتور نجیب الله با درک از عمق و پهنای اندیشۀ مصالحه، راه مصالحۀ ملی را راه نامکشوف اما ضروری میخواند و تأکید مینمود که: میباید اجزای این سیاست را با درس گرفتن از حقایق زندگی جامعه ما آنطوریکه واقعاً است، نه آنطوریکه تصورمیشود، تکمیل کنیم. او این سیاست را سیاست درحال ایجاد میدانست و تأکید مینمود که: فقط میتواند ثمرۀ تجارب، استعداد و خلاقیت توده های حزبی و ارادۀ همه وطندوستان افغان باشد.(۴)

       تاکید روی مسایل فوق، مؤید آنست که سیاست مصالحه ملی، همپا با زندگی جامعه، پیوسته تکامل نموده و غنا کسب مینماید. به همین ملحوظ نمیتواند ادعایی وجود داشته باشد که حرف ها و نتیجه گیری های درست دیروز و امروز ما در رابطه به توضیح اندیشه مصالحۀ ملی، منجمله در رابطه به سیاست مصالحۀ ملی، حرف های کامل و نهایت اند. بلکه ما عمق و پهنای این اندیشه را دارای ظرفیت های عظیم فکری، عملی، همچنان زنده و سیال انطباقی با زندگی متحول جامعه افغانی، میدانیم. این مأمول بدون تدقیق و تحقیق متداوم و اظهار رای بوسیله اندیشمندان ـ که طبعاً تبادل، تعاطی و تقاطع نظریات را بار می آورد ـ ممکن نیست. ما مصمم هستیم درین زمینه، بحث علمی را با ابراز حسن نیت، در سطح بلند فرهنگی، عاری از اتهامزنی و ابتذال (که شیوه برخورد سیاست بازان دوران زده با افلاس فکری است) ادامه دهیم. زیرا مصالحۀ اندیشۀ جوان و بالنده آهورایی دوران ماست و ما با اعتقاد به چنین سلاح اندیشه یی، در پیکار همگانی علیۀ اهریمن سهیم هستیم.

      نگارنده با چنین برداشت به بحث پیرامون نظریات مخالف ارائه شده از مواضع دوگانه فوق (که در بعضی موارد طرح های همسان ارائه کرده اند)، پرداخته و تا حدی که برایم مقدور است مسایل را از دیدگاه خویش توضیح میدهم. این نظریات نیز بمثابه نظریات یک فرد، نمیتواند تبارز نظریات متنوع را و در نتیجه غنای بیشتر و بیشتر اندیشۀ مصالحه (غنای سلاح فکری ما) را در قبال نداشته باشد و ما باز هم از چنین روندی، با حسن نیت استقبال خواهیم کرد.

      می باید دورۀ ذعامت رفیق نجیب [الله]، سیاست ها و روشهای سیاسی ـ نظامی دورۀ نامبرده را مبتنی بر درسهای حاصله از زندگی و مبارزۀ ناکام و فاجعه بار ح.د.خ.ا بررسی کنیم. درسهایی که ضرورت طرح و تعمیل این سیاست ها و روشهای سیاسی ـ نظامی را در خود داشت.

      اندیشمند محترم موضع نخست در سخنرانی خویش طی کنفرانس علمی ـ سیاسی به مناسبت دهمین سالگرد شهادت دوکتور نجیب الله، حزب دموکراتیک خلق افغانستان را شاخه یی از جنبش جهانی کارگری، باورمند به جهانبینی علمی میخوانند، که شیوه های جدید مبارزۀ اندیشه یی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را برای وارهیدن از زیر گرانبار ایدیالوژی فرتوت قرون وسطایی و اخلاقیات منحط مربوط به آن، ترویج کرد، و در حالیکه ضرورت احراز قدرت بوسیله این حزب را در ثور سال ۱۳۵۷، پاسخ نداده میگذارند، خاطر نشان می سازند که: حاکمیت ح.د.خ.ا هنگامی به وقوع پیوست که عناصر ترکیبی جنبش عمومی دموکراتیک کشور در مراحل گوناگونِ رشد خود قرار داشت:

     ـ از نگاهِ اقتصادی، مطالبات و نیازمندی های زحمتکشانِ شهر و روستا فاقد مکانیزم های دسته جمعی تبارز بودند. مناسبات اقتصادی حاکم در ذهن زحمتکشان مورد سوال قرار نگرفته بودند و سازمانهای صنفیِ دفاع از آنان وجود نداشتند.

     ـ از نگاهِ اجتماعی، عقب مانده ترین مناسبات، عنعنه ها و اخلاقیات در شهر و روستا حاکم بودند و حتی سنتگرایی به حیثِ یک ویژه گی والای ملی موعظه میگردید. عطالت اجتماعی با پویایی برنامه های انقلابی حزب ناسازگار بود....

     ـ از نگاهِ فرهنگی، میزان سواد عمومی، کشور را در شمارِ عقب مانده ترین کشور های جهان قرار میداد.

     ـ از نگاهِ اندیشه یی، حاکمیت مطلق ایدیولوژی مذهبی براذهان مردم، جامعۀ افغانی را از دربسته ترین جوامع آن زمان ساخته بود....

    و اما از نگاه سیاسی  ح.د.خ.ا و دیگر سازمانهای چپ و دموکراتیک بخش بزرگ وضعیت سیاسی کشور را اشغال کرده بودند. سخنران محترم در پی تحلیل فوق، نتیجه میگیرند که ... بدینگونه در ساختار جنبش انقلابی ـ دموکراتیک تناقض بنیادی وجود داشت: ناهمخوانی انکشاف و رشد روند های دموکراتیک اقتصادی ـ اجتماعی، فرهنگی و اندیشه یی با روند سیاسی. این ناهمخوانی باعث تناقض در حرکت کل جامعه گردید. سرعت گرفتن روند سیاسی از طریق انتقال حاکمیت دولتی به ح.د.خ.ا باعث تشدید دوری و بیگانگی چهار روند اولی از روند سیاسی گردید و تحولات سیاسی از وضعیت عینی جامعه جدا گردید.

      برای توضیح قدری بیشتر مطالبِ فشردۀ قابل بحثِ فوق، تذکار می یابد: در روستاها که بیش از هشتاد در صد نفوس کشور را احتوا مینمود: ساختارها و مناسبات قبیلوی، اجتماع بسته قومی، سلسله مراتب و قشر بندی های ثابت اجتماعی (خان، ملا، رعیت) در داخل سازمان قبیله، محیط جفرافیایی ثابت و تقسیم شده میان قبایل و طوایف و بر مبنای آن محل اقامت ثابت به هدف حفظ ریشه های نسَبی و امتناع از آمیزش با قبایل و طوایف دیگر، تعداد محدود شغل (ملا، دهقان، استاکار، نساج و سلمان) و تغییر ناپذیری و موروثی بودن آنها، تعداد محدود افزار سنتی تولید، تسلط فرهنگ فقر، فقر سواد و دلبستگی به مظاهر و نمادهای خرافی، مشخصات مسلط محسوب میگردید. دلبستگی به مظاهر و نمادهای خرافی، ساختارها، رفتارها و باورهای قبلوی ـ بنابر استیلای آنان طی قرون متمادی ـ آنها را به نوعی از مقدسات غیر قابل تغییر، مبدل نموده بود.

      زندگی شهری نیز با مفهوم و محتوای عصری آن، در افغانستان تطابق نداشت، زیرا رگه های نیرومند قوم محوری در بافت اجتماعی شهرها، همچنان رفتار ها و باور های قبیلوی در میان شهر نشینان کشور، قابل روئیت بود.

      اعضای حزب دموکراتیک خلق افغانستان بخشی از همین جامعه بودند، از بطن همین جامعه سربلند نمودند و خواهی، نخواهی مختصات و ویژه گی های همین جامعه را در خود داشتند. اینکه در آستانۀ فروپاشی این حزب، حتی پرمدعا ترین رهبران آن، از مواضع تباری و مذهبی سرکشیدند و به مدافع پرشور ایدیال های قوم محوری مبدل گردیدند، خود مؤید این حقیقت انکار ناپذیر است.

     جالب است که اندیشمند محترم موضعگیری نخست، نیز در سخنرانی مورد بحثِ خویش به حقیقت فوق اعتراف نموده، بدون هیچ استثنائی حکم مینمایند که: اعضای ح.د.خ.ا خود در بطن همین [عقبمانده ترین]عنعنه ها و اخلاقیات زندگی میکردند و چی بسا که ناآگاهانه مقید آنها بودند. اگر چنین بود ـ که بطور دقیق چنین بود ـ نه تنها این حزب را شاخه یی از جنبش جهانی کارگری، عضو خانواده احزاب کارگری جهان و باورمند به جهانبینی علمی خواندن، درست نیست، بلکه نه صرف ضرورت احراز قدرت به وسیله این حزب، بلکه ضرورت تاسیس حزبی با چنین ادعا، در جامعه یی با چنین مشخصات نیزنیازمند یک باز سنجی جدی است. نتیجه این باز سنجی، جزحکم بیگانه بودن آن (چنین حزبی با چنان ادعا) با حقایق جامعۀ افغانی، چیزی دیگری نمیتواند باشد. تناقض بنیادی در ساختار جنبش انقلابی کشور را نیز از همین دیدگاه (بیگانگی نه مجموع روند سیاسی بلکه بیگانگی ح.د.خ.ا را بمثابه یکی ازعناصر فعال درین روند، نه تنها با عناصر دیگر روند سیاسی بلکه با چهار روند اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و اندیشه یی در جامعه افغانی) باید مطالعه کرد نه صرفاً در معیارهای کمی سرعت گرفتن یکی، از سایرعناصر متشکله آن. سخنران محترم با تذکار این جمله که: سرعت گرفتن روند سیاسی از طریق انتقال حاکمیت دولتی به ح.د.خ.ا باعث تشدید دوری و بیگانگی ( بیگانگی وجود داشت و تشدید گردید ـ ودان) چهار روند اولی از روند سیاسی گردید، به حقیقت فوق ـ اگر چه با افاده معکوس ـ اعتراف مینماید.

     چرا ما از یک طرف به درستی ادعا مینمائیم که: اعضای ح.د.خ.ا بخشی از همین جامعه بودند و از بطن همین جامعه سربلند نمودند و از جانب دیگر به حکم بیگانه بودن آن  با حقایق جامعه افغانی نیز صحه میگذاریم؟ این بیگانگی از کجا ناشی میشود؟

      حزب بمثابه نیروی آگاه و پیش آهنگ سیاسی، می باید در متن جامعه  قرار داشته، با شناخت علمی از آن، انگیزنده ها و مُحرک هائی را تشخیص و بکار گیرد که بتواند مردم را در امر دستیابی به اهداف اجتماعی، اقتصادی و سیاسی خویش بسیج نموده آنها را در پیوند باخود و در عقب خویش در مسیر رشد طبیعی وموزون اقتصادی ـ اجتماعی به حرکت آورد. ولی مغز متفکرِ حزب دموکراتیک خلق افغانستان بدون تلاش بخاطر درک علمی مختصات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و اندیشه یی جامعه افغانی و باور های  مردمی ناشی از آن، که دریک پروسه تاریخی شکل و محتوا پذیرفته اند، همچنان بدون تلاش بخاطر تشخیص، پالایش و تقویت رگه ها و عناصر بالنده درین مختصات، همه راـ مانند برخی اندیشمندان کنونی ـ به سادگی و یک سان ناشی از ایدیالوژی فرتوت قرون وسطایی و اخلاقیات منحط مربوط به آن خواند و نفی نمود و حکم، مبارزۀ اندیشه یی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را با اتکای مطلق به ایدیولوژی مارکسستی ـ لنینستی صادر و آنرا تبلیغ و ترویج نمود. این عامل نه تنها باعث بیگانگی حزب از جامعه افغانی گردید، بلکه اعضای حزب را نیز از خویشتن افغانی خویش بیگانه ساخت. درینجا ضرور است توضیح گردد که حرف بر سر پدیدۀ منفور ناسیونالیزم برتری جویانه نیست، حرف برسر عناصرهویت ملی است. همچنان حرف بر سر حفظ کامل و تمام آن سنت ها و موعظه سنتگرایی هم نیست، بلکه حرف برسر شناخت علمی ماهیت، عملکرد و اثرات آنها بر انسان جامعه ما، و در نتیجه حرف برسر تغییر و تحول پذیری آنها و انتخاب شیوه ها و وسایل معقول برای این تغییر و تحول است. در عین حال حرف برسر علمی بودن و نبودن مارکسیسم ـ لیننیسم هم نیست ـ در حالیکه منطقی هم نیست با تعبُد علم را منحصر به آن تصور کرد ـ حرف بر سر این سوال است که آیا این سلاح فکری وسیله کارآمدی برای تغییر و تحول مطلوب در مرحله کنونی از رشد و تکامل جامعه ما، محسوب میگردد؟  تجربه ناکام ح.د.خ.ا و درسهای ناشی از آن (اگر از تجارب ناکام اتحاد شوروی و سیستم  بین المللی سوسیالستی متوفا، صرف نظرهم شود)، قاطعانه حکم مینماید که: نه و صد بار نه. به همین ملحوظ درست گفته اند که مارکسیسم ـ لننیسم ایدیولوژی بیگانه با حقایق جامعه افغانی در مرحله کنونی رشد اجتماعی ـ اقتصادی آنست. سوال آیندۀ تاریخی  به آینده تعلق دارد و ما حق نداریم در وظایفِ احتمالی یی که در برابر چندین نسل آینده مطرح خواهد بود، چنان غرق شویم که امروز و حقایق آنرا نادیده گرفته و درنتیجه، اندیشه و عملکردِ ـ اگرچه توأم با حسن نیت ـ ما، فاجعه بار آورد.

    مبتنی برحقایق فوق، در کنگره دوم حزب به صراحت گفته شد که: رادیکالیزم انقلابی که در کار و فعالیت حزب اثر میگذاشت، سبب شد تا سیمای حزب  دگرگونه جلوه داده شده و عده یی فرصت بیابند تا به حزب دموکراتیک خلق افغانستان مُهر سرخ کمونستی بزنند. علاوتاً در نخستین اسناد مرامی و تشکیلاتی حزب گرایش تند روانه در برخورد با واقعیت های اجتماعی و گسست از آن با تمایل به پرش از مراحل طبیعی رشد اجتماعی و اقتصادی، کم بها دادن به عنصر تفکر عامه و ناسیونالیزم افغانی، خاصتاً هنگامیکه امروز ما گذشته را مورد ارزیابی قرار میدهیم، به چشم میخورد.... برخورد واقعبینانه با گذشته نشان میدهد که حزب همچنان مؤظف بود نقش و اهمیت دین مقدس اسلام را بیشتر از آنچه که در نظر گرفته بود، در نظر میگرفت و درست به همین جهت ح.د.خ.ا مجبور شد در ادوار بعدی فعالیت خود از این ناحیه بهای گرانی بپردازد.

    تحلیل از گذشته ح.د.خ.ا در مقام یک روایت ساده نیست. این تحلیل درد انگیز می باید بمثابه درسهای تاریخی یاری رسان جدی امروز ما و تمام نیروهای سیاسی ترقیخواه و دموکرات کشور، نیز باشد. ولی آنطوریکه به مشاهده میرسد برخی از میان ما، نتوانسته اند نتایج لازم را از این درسهای تاریخی، استنباط نمایند. سخنران محترم، باری طی مضمونی با اشاره به یکی از نوشته های قبلی خود، چنین نوشته اند: [نگارنده در حمل ۱۳۶۹ در مقاله یی زیر عنوان برخی مسایل گشترش پایگاه اجتماعی حزب نگاشت: [هر حزب و گروه سیاسی، در جریان پراتیک خود، واقعیت هایی را در درون جامعه مییابد که عمر دراز تاریخی دارند. بخشی از این واقعیت ها را معنویتهای مسلط تشکیل میدهند. میدانیم که هر معنویت مسلط بر اذهان افراد یک جامعه، خود نیروی عظیم تاریخی ـ اجتماعیست، یا مانند یک نیروی عظیم تاریخی ـ اجتماعی عمل میکند. اسلام معنویت مسلط جامعه افغانیست. آیا سوای این معنویت، یا در مقاطعه، بیگانگی و گسست تاریخی به آن میتوان کتله های گستردۀ مردم را برای شرکت و سهمگیری در حرکت های بزرگ اجتماعی ـ سیاسی برانگیخت؟

    ... گسترش بنیاد های اندیشه یی ـ سیاسی حزب و گرهیابی آن با معنویت مسلط جامعه، ضرورت تاریخی دوام زندگی حزب بحیثِ یک نیروی مردمیست.] (۵)

     همچنان ایشان در جای دیگر به نقلِ بخشهای ازهمین نوشته خویش پرداخته اند، که در مقطعه یی از آن چنین میخوانیم: دومین نیروی عظیم سنت ها، رسوم و عنعنات مردم است. بیوگرافی و تکوین شخصیت یک فرد در چنان بستر اجتماعی شکل میگیرند که پیش از زاده شدن او وجود و عملکردی داشته اند. هر نسل نو در برکۀ سنتها و رسوم رها میگردد. نقش سازندۀ این برکه به همان پیمانه است که ما میتوانیم بر بنیاد آن از مفهوم هویت ملی سخن رانیم و حتی میشود یاد آور شد که یکی از عناصر ناخود آگاه گروهی درمیهن پرستی و عاطفه عمیق نسبت به زادگاه ناشی از وجود همین برکه است.

     پرسش پیشین را در این زمینه از سر میگیریم. آیا بدون گرهیابی با این نیروی دومی میشود از میهن پرستی و داشتن سرشت ملی، سخن راند. بدیهیست که خیر! زمانیکه ما خود را مدافع انسان زحمتکش سرزمین خود اعلام میداریم چگونه میتوان و معنویت او را از مادیت آنی او جدا کرد؟ بهتر بگوئیم وقتی که ما خود را مدافع حاکمیت ملی زادگاه خود معرفی میداریم، چگونه میشود حاکمیت معنوی آن را کنار بگذاریم؟ (۶) متکی بر تحلیل فوق یک پراگراف بعد نتیجه میگیرند: تحمیل ایدیولوژی طبقۀ کارگر بر حزبی که پایگاه اساسی آن را طبقۀ کارگر تشکیل نمیدهد، یک عمل بی هنگام (اناکرونیک) و نا سودمند خواهد بود.(۷) 

    استنباط درست فوق (گسترش بنیاد های اندیشه یی ـ سیاسی حزب و گره یابی آن با معنویت مسلط جامعه) از جانب نویسنده محترم ـ که بربنیاد اندیشۀ مصالحۀ ملی صورت گرفته ـ می باید بمثابه درس بزرگ تاریخی، اندیشه و عمل سیاسی ما را بمثابه فعالین سیاسی افغان، امروز نیز سمت و محتوا دهد. اما برعکس، خودِ نویسنده محترم درهمین مضمون و چند سطر بعد، چنین مطرح میکنند: در آن هنگام که تحقق مصالحه ملی مطرح بود، ما گرهیابی با معنویت مسلط را به حیث ضرورت دوام زنده گی حزب مطرح کرده بودیم. اینک که دیگر آن حزب وجود ندارد و آن سیاست تحقق نیافته است، پافشاری برای از سرگیری عین مواضع در واقعیت امر خارج از دایرۀ تحلیل مشخص از وضع مشخص است. آنچه در آن هنگام درست بود، دیگر به تاریخ تعلق دارد.(۸)

    سوال اینجاست:

     ـ آیا این حقیقت که اسلام معنویت مسلط جامعه افغانیست، دیگر به تاریخ تعلق دارد؟

     ـ آیاسنت ها، رسوم و عنعنات مردم دیگر آن نیروی عظیم نیستند، که در بستر آن شخصیت یک فرد شکل می گیرد، بربنیاد آن هویت ملی محتوا کسب میکند و یکی از عناصر ناخود آگاه گروهی در تجسم میهن پرستی و عاطفۀ عمیق نسبت به زادگاه محسوب میگردد ؟.       

     باورم اینست که هیچ فرد عاقلی با اندکترین شناخت از جامعه افغانی نمیتواند از این حقایق انکار نماید که: اسلام معنویت مسلط جامعه افغانیست. این اصل در آن هنگام نیز حقیقت داشت و امروز نیز حقیقت دارد. همچنان در جامعۀ سنتی افغانستان، ارزش سنتها، رسوم و عنعنات مردم بمثابه یک نیروی عظیم پابرجاست. با در نظرداشت این حقایق، هیچ نهاد سیاسی امروز نیز نه تنها سوای این ارزشها یا در مقاطعه، بیگانگی و گسست تاریخی با آنها، نمیتواند کتله های گستردۀ مردم را برای شرکت و سهمگیری در حرکت های بزرگ اجتماعی ـ سیاسی برانگیزد، بلکه درینصورت کتله های گستردۀ مردم راعلیه سیاست ها و اقدامات خویش نیز برمی انگیزد. بنابرین هر حزبِ افغانی که هدف خویش، تغییر و تحول در جامعۀ افغانی را قرارمیدهد، می باید در فکر گرهیابیِ بنیادهای اندیشه یی ـ سیاسی خود با معنویت مسلط و سایر ارزشهای جامعه افغانی باشد. درغیر آن با جامعه افغانی و با خویشتن افغانی خود بیگانه خواهد بود و ادعاهای میهن پرستی، عاطفۀ عمیق نسبت به زادگاه، دفاع از حاکمیت ملی و مدافع انسان زحمتکش سرزمین خود ازجانب چنین حزبی، ادعاهای بی محتوایی بیش نخواهد بود.

      به گمان من، مشکل نویسندۀ محترم درین جاست که ایشان آن حزب و آن سیاست را (با آنکه درک سطحی از آن سیاست ارائه میدهند) نه وسایل، بلکه اصل و هدف قرار میدهند و برعکس کتله های گستردۀ مردم، انسان زحمتکش سرزمین، میهن پرستی و دفاع از حاکمیت ملی برای شان، وسایل تبلیغاتی ئی بیش تلقی نمیگردیدند و نمیگردند. زیرا تلاش شان همه برای دوام زندگی حزب و تحقق آن سیاست بود و اکنون که دیگر آن حزب وجود ندارد و آن سیاست تحقق نیافته است پا فشاری برای از سرگیری عین مواضع (گسترش بنیاد های اندیشه یی ـ سیاسی حزب و گرهیابی آن با معنویت مسلط) را خارج از ضرورت امروز میخوانند و حکم میکنند که: دیگر به تاریخ تعلق دارد. درحالیکه اصل و هدف هر اندیشه و نهاد سیاسی می باید کتله های گسترده مردم و خوشبختی و سعادت آنها باشد، که بدون شرکت وسهمگیری ایشان، حرکت های بزرگ اجتماعی ـ سیاسی و بدون در نظرداشت معنویت مسلط جامعه، این سهمگیری تحقق پذیرفته نمیتواند. این حقیقت را زندگی و مبارزه ناکام ح.د.خ.ا نیز بما آموخته است.

   بحث را از دیگاه دیگر پی میگیریم:

    دقیق تر اینست، که نه مجموع روند سیاسی، بلکه اندیشه و اقدامات سیاسی ح.د.خ.ا درین روند، با  رشد و انکشاف چهار روند دیگر جامعه افغانی (اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و اندیشه یی) همخوانی نداشت. این امر باعث گردیده بود که نه تنها در ساختار، بلکه در ماهیت جنبش ترقیخواهانه کشور نیز تناقض ایجاد کند. این تناقض رفع نمیگردید تا میان عناصر مذکور همخوانی برقرار نمیگردید. این مهم زمانی ممکن بود که:

         ۱ـ یا روند های مذکور از بیرون چنان تحریک میگردیدند که شتابان با اندیشه ها و اقدامات سیاسی حزب مطابقت مینمودند.

         ۲ـ یا حزب دموکراتیک خلق افغانستان با یک سجدۀ سهوه و یک معذرت از مردم(۹) باحفظ ماهیت انقلابی(۱۰) و وطنپرستانۀ خویش، در مورد نقد و تصحیح بنیاد های اندیشه یی ـ سیاسی خود و عملکرد مبتنی بر آن، اقدام مینمود.

    اگر معتقد به عینیت قانونمندی حرکت اجتماعی بمثابه پیچیده ترین و مغلق ترین نوع حرکت هستیم، حکم اول، حکم ذهنی است، توسل به آن جز ماجراجویی و نتایج آن جز فاجعه، چیزی دیگری نمیتواند باشد. طی تجربۀ ناکام ح.د.خ.ا، مردم ما و نهضت ترقیخواهانه میهن ما، قیمت گرانی به آن پرداختند و نباید با نامها و لباس های مخملی و فیشنی، بار دیگر تکرار گردد. پس عقل سالم می باید صحت حکم دوم را تائید نماید، اندیشه و در نتیجه سیاست مصالحۀ ملی نتیجۀ چنین حکم بود، هدف این اندیشه و این سیاست رفع بیگانگی حزب با حقایق جامعۀ افغانی  و رفع بیگانگی اعضای آن با خویشتن افغانی شان بود. هدف آن این بود تا نتاقضی را که ـ در نتیجۀ حضور غیر قانونمند و فعالیت بحرانزای ح.د.خ.ا ـ میان بنیاد های اندیشه یی ـ سیاسی حزب و مجموع روند سیاسی، همچنان میان روند سیاسی و روند های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و اندیشه یی جامعه، رفع نموده در نتیجۀ همخوانی مجدد میان روند های متذکره و همچنان عناصر متشکلۀ آنان مصالحه  نماید. بنابرین سیاست مصالحۀ ملی: سیاستِ معاصرِ انقلابی معطوف به صلح و ترقی، مبتنی بر واقعیت های جامعۀ افغانیست.

 ________________

 

    یادداشت ها

    ۱ـ به فردای پناهندگی اجباری دوکتور نجیب الله به مقر سازمان ملل متحد در کابل به تاریخ ۱۴ اپریل ۱۹۹۲، عبدالوکیل وزیر خارجه جمهوری افغانستان طی کنفرانس مطبوعاتی، دوکتورنجیب الله را مانع در برابر مصالحۀ ملی خواند و خاطر نشان ساخت که اینک مانع برطرف شده و ما مصالحۀ ملی را در چند روز تحقق می بخشیم. منظور او از مصالحۀ بدون مانع انتقال قدرت به ائتلاف شمال مطابق سناریوی مسکو بود.  

     ۲ـ ر.ک: به متن سخنرانی محترم عبدالله نائبی رئیس نهضت آینده افغانستان در کنفرانس علمی ـ سیاسی به مناسبت دهسالگی شهادت دوکتور نجیب الله، منتشره در سایت های انترنتی پیام وطن وآینده. نگارنده در بخش های مختلف این بحث از ایشان، جهت اختصار بنام سخنران یاد خواهم کرد.

    ۳ـ ر.ک: به مضمون مصالحه ملی ـ اندیشه یی در میان خیالات، از محترم فیاض نجیمی بهرمان، منتشره در سایت انترنتی دیدگاه.  نگارنده در بخش های مختلف این بحث، ایشان را به منظور اختصار راوی خواهم خواند، زیرا خود نوشته اند که: درین ستور کوشیده می شود تا روایت دیگری از این بحث (بحث مصالحۀ ملی) داده شود.

    ۴ـ مطالب داخل قوسین از بیانیه دوکتور نجیب الله در کنگره دوم ح.د.خ.ا، نقل گردیده است.

    ۵ـ عبدالله نائبی، مضمون تحت عنوان نفی گذشته یا نقد گذشته، نشریه آینده، شماره مسلسل ۱۵، مؤرخ میزان ۱۳۸۱ـ اکتوبر ۲۰۰۲، صفحه اول، ستون دوم. تکیه روی برخی جملات از ماست.

    ۶ـ عبدالله نائبی، پیوست به مضمون گونه یی برسی از زندگی و فروپاشی حزب دموکراتیک خلق افغانستان، نشریۀ آینده، شمارۀ اول، سال اول، نشر شده در ۴ جوزای ۱۳۷۹ـ ۲۴ می ۲۰۰۰، صفحه پنجم، ستون های دوم و سوم. تکیه روی برخی جملات از ماست.

   ۷ـ عبدالله نائبی، همانجا، ستون سوم. تکیه روی برخی جملات از ماست.

   ۸ـ عبدالله نائبی، مؤخذِ چهارم، همان نشریه، همان صفحه، همان ستون. تکیه روی برخی جملات از ماست.

   ۹ـ دوکتور نجیب الله بعضی اوقات، طی جوابِ کنایه آمیز به پرسش های غرض آلود حامیان طرزتفکرسنتی حزب، سیاست مصالحه ملی را چنین میخواند.

   ۱۰ـ در گزارش اساسی کنگره دوم ح.د.خ.ا که طی آن این حزب به حزب وطن مسما گردید، درمورد مفهوم انقلاب، همچنان حفظ و ادامۀ ماهیت انقلابی حزب، چنین آمده است: کلمۀ انقلاب در طول تاریخ برای دگرگونی های عمیق و بنیادی اقتصادی و اجتماعی در جوامع مختلف بکار رفته است. در تاریخ، ما به حقایق مربوط به انقلاب های بزرگ و کوچک آشنا هستیم. هنگامیکه میگوئیم اضمحلال نظام کهنه و برقراری نظام نو را انقلاب بوجود می آورد، بیائید انقلاب را به مفهوم وسیع آن درک نمائیم. به همین جهت انقلاب به معنای تلاش ملیونها انسان برای دگرگون ساختن وضع نامطلوب و نیل به ترقی، عدالت و برابری یک پروسۀ ریشه دار تاریخی است که بطور عینی وجود داشته، صرفنظر از دخالت ما ادامه خواهد داشت. ولی اگر منظور از انقلاب قدرت دولتی باشد که دوازده سال قبل به حزب ما انتقال یافت، در آنصورت باید گفت ما به صراحت اعلام داشتیم، رویداد هفت ثور میتوانست به تحول عمیق انقلابی مبدل گردد که متاسفانه بنابر دلایلی که قبلاً توضیح شد این امر با دشواری ها و موانع مواجه گردید و تحقق نیافت. از سوی دیگر نباید چنین تصور نمود که سرنوشت انقلاب با حفظ انحصار یک حزب بر قدرت سیاسی وابسته است، در حالیکه انقلاب به مفهوم تحولات اقتصادی ـ اجتماعی کار توده های مردم بوده و یک حزب سیاسی نمیتواند به تنهایی مجری آن باشد. به این جهت است که امروز حزب قدرت را با سایر نیروهای سیاسی تقسیم مینماید و در آینده نیز از طریق قانونی و بر اساس موازین دموکراسی برای تامین سهم هرچه برازنده تر حزب در حاکمیت سیاسی مبارزه میکند. دست آورد ها و ارزشهای اصلی سالهای حاکمیت حزب که هزاران هموطن ما بخاطر آن جان داده اند، پابرجا خواهند ماند... ایدیال های انقلابی به معنای واقعی آن صرفاً میتواند در گسترۀ ایدیالهای انسانی، اخلاقی و دموکراسی زنده بماند و نه خارج از آن، از این رو با صراحت اعلام میداریم که ما جانبدار انقلاب هستیم، ما انقلاب را به مفاهیمی چون اعمال زور، خشونت، انحصار قدرت به قیمت ادامۀ جنگ، تهدید آزادی های اساسی اتباع و سوق جبری جامعه در مسیر کلیشه های ذهنی و عاریتی، کاملاً مردود میدانیم. ما طرفدار انقلاب به مفهوم اعتلای کشور، تحکیم وحدت ملی، دموکراسی، خوشبختی و رفاه مردم میباشیم. ما پشتیبان انقلاب همگانی و تدریجی، انقلاب صلح آمیز به اشتراک تمام مردم هستیم.

ادامه دارد

 

 

>> بازگشت به صفحۀ اصلی <<