آدمی کو

 

نفس درسینه می سوزد دریغا

محرمی کو

زساز دل نمی اید خروشی

همدمی کو
 

بساط عرش هستی پایمال یاس شد اخر

زمین دل نګار جان ها را

مرهمی کو
 

سپاه غصه میتابد٬ لوای رنج میرقصد

رکاب رخش می افتد خدایا

رستمی کو

 

چه وحشتناک خشکیده سپیدار بلند باغ

بلوغ نورس سبزینه هارا

شبنمی کو

 

عطش میبارد امشب از سکوت اسمان ها

ګلوی زخمی دریاچه را لطف

نمی کو

 

زمین ماتم سرای قصه های نا تمام است

ازین وحشت سرا بد تر خدایا

عالمی کو

 

در میخانه ویران وحدیث باده ها خاموش

ز شبګردان نمی اید صدا اتش

دمی کو

 

یکی بد خو دیګر زشت وکسی الوده ء جرم

دلم زین خاکیان دون ګرفته

ادمی کو.