میلاد

 

چه اشوبیست ؟

که خنده بر لبان برګ می خشکد

وهر شب شاخه ء سبزی بخاک سرخ می افتد

 

چه کس درامتداد چشمه بذر شور می کارد ؟

شکوه لهجه درپاچه بیرنګ است

زلال چشمه ها را حشمتی نیست

من از سرمای شب درکوچه های تنګ بی اواز می ترسم

 

صدای ماده ګرګان نیز

که از ژرفای سکوت دشت می ایند-

دل ګیر اند

من از مستی ګرګان

درسکوت سرد یخبندان

هراسانم

زمستان را

وان معیوب مادر زاد دیګر را

که پاییزش همی خوانند

میدانم

واما من

بهاران را نمیدانم

که در فرجام این اشوب

چه رنګی باز خواهد داشت

خداوندا !

 

اګر دستم بدامان بهاران می رسید یکدم

طلوع سبز صحرا را

فلق ها را

ومیلاد عزیز اذرخشان را

به زیر سایه های شوخ مجنون بید باغستان

یکایک فاتحانه سجده میکردم.