داد خواه

شکوه روشن عرشی تو صبګاه منی
حلول شوکت نوری که درنګاه منی

ستیغ معبر عشق تو بی نیاز وجود
زمین سبز نمازی که سجده ګاه منی

حضور نګهت باغی مرا زسایه مران
تو شاخ سبز بهاری وسر راه منی

فقیر کوه فراقم غریب درګه عشق
مرا به خانه چه حاجت تو خانقاه منی

 سری که مظهر تمکین ناتمام من است
بر استان تو اش می نهم که شاه منی

 جز استان تو هر ګز مرا پناهی نیست
قسم به نام محبت که تو پناه منی

سر بریده ګذشتم ز کوره راه وفا
نه من زاهل ریایم تو خود ګواه منی

عنان کشیده رو ای پادشاه کشور داد
کجاروم به کدام ره تو داد خواه منی