مسافر
 

عمریست

مسافر این کاروانم

راهسپار راه های ناشناخته

در امتداد این سفر ناخاسته

باختم

و حاصل کردم

هزاران آرزو را دفن در سینه کردم

 

کسی همراهم گردید

کسی دستم را در نیمه راه رها کرد

رنگها به خیره گی گرائید

چشمان زیبا شکار پائیز پیری

گردید

شاخهء پرشگوفه بهار جوانی

شکل کمان شکاری بیرحم را اختیار کرد

لرزش دستانم  همانند

بید های طوفان خورده است

 

من مسافرم

مسافری سالخورده

 که سالها در دنبال این کاروان میشتابم

بدون این که بدانم چرا؟

 

 Khatol. Momand
22.03.2007