ملهم از یک سانحۀ واقعی
فریدریشس دورف اول می
۱۹۹۹

 

اشک ها ...

او با چهرۀ رنگ پريده، چشمان اشكبار و خسته و مو های پريشان، در حاليكه روی بازوی برادر جوانش تكيه داشت، با جمعی از افرادِ سراپا غرق در غم و اندوه، با قدم های لرزان به قبرستان نزديك ميشود. در گوشۀ از قبرستان و در فاصله از قبر های آراسته با تخته سنگ های صيقل يافته و گل های رنگين،سه قبر تازه با انبار های از خاك، توجه هر بيننده را از دور جلب مينمايد. در زير انبارهای خاك و در داخل اين قبرها عزيزان او خفته اند. او با نزديك شدن به خوابگاه ابدی عزيزان خويش، حركات غير ارادي دارد. ناشيانه به هرسو و به هر قبر نگاه ميكند، روي يك قبر مي افتد، سنگ لحدِ آن ديگری را ميبوسد و روي انبار خاك قبر كوچكتر از همه، با مهربانی دست ميكشد . در چشمان اشكبارش اندوه، يأس و در لحظۀ هم خشم خوانده ميشود. او ديگر نميتواند سكوت غم ـ آلودش را حفظ كند ، چون فاختۀ تيرخوردۀ محزون، ناله سرميكشد :

      مادر جان !

      اجمل جان بيادركم!

      آرزوی مادر !

      بخيزين ما به ديدن تان آمده ايم، به ديدن خانه نو تان در سرزمين و ملك بيگانه.

     او زمين!

     عزيزای مه پيشت امانت اس، ما ازخود وطن ، از خود زمين و از خود قبرستان داشتيم.

     او مردم !

     مرگ حق اس، مگر خدا داغ عزيزای تانه ده مسافری، ده دربدری، ده بيكسی، ده ملك بيگانه ، ده غربت و ده هردم شهيدی نشانِ تان نته.

     او خدا !

     مگر شاهد نبودی كه مادرم موقع سوار شدن به كشتي بادی، به ماگفت: بچه هايم ، دخترم آيت الكرسی شريفه بخوانين كه خداوند به ما كمك كنه تا بخير از دريا تير شويم و خودش شروع به خواندن كد.

     او خدا !

     گل زندگی مادرمه ده چهل و هشتمين بهار زندگيش پَرپَر كدی، برادر ۹ ساله و دخترك سه ماهۀ مه چی گناه داشتن؟

    اوخدا !

    درد بيوطنی، درد غربت، درد بیکسی، غم و اندوه مرگ عزيزان. . .

    قطرات اشك چون مرواريد غلتان بر چهرۀ زيبا، رنك پريده و خستۀ او يكي بعد ديگر ميلغزند.  همه همراهان او می گيريند آنها تا چند روز قبل همديـگر را نمی  شناختند و اينك همه را غم مشترك دور هم جمع نموده است.  آنها بخاطر غمهای او، غمهای خودو غم ـ های هم ميگريند: غم بيوطنی، غم غربت،غم بیکسی، غم دربدری و آوارگی در ملك های بيگانه، غم مرگ عزيزان، غم وطن ويران شده و هموطنان در خاك و خون غلتيده، غم های مشترك، غم های همه.

     در جمع حاضرين هيچكس، هيچكسي را تسلا نميدهند.  همه ميخواهند تا آخرين قطرة اشك بگيريند، زيرا سالهاست كه حتی از امكان در جمع و با هم گريستن، نيز محروم بودند.  ميخواهند دلهای پر عصۀ شانرا در باهم گريستن، تسكين دهند.

    در ميان موج فزايندۀ تاثير متقابل گريه ها ، او ديگر نتوانست خود را نگهدارد، روی قبر كوچك كودك خود می افتد. از خود بيخود می شود ، تن او به شدت ميـلرزد. دندانهايش پيوسته چنان بهم ميخورند كـه صدای آن را همه می شنوند ، انگشتان دستهايش كج و معوج و چون شاخچه های خشك، سخت و سفت و وجودش آهسته ، آهسته سرد ميشود. چشمانش را فروبسته و پيوسته كلماتی را جويده، جويده ـ كه به مشكل قابل فهم اند ـ زير لب تكرار ميكند. . . . مادر . . . اجمل . . . آرزو . . . قايق ... دريا . . . كمك، كمك... قاچاقبر . . . پوليس . . . و . . .

    او را به شفاخانه انتقال ميدهند. دوكتور بر بالين او مي آيد. ادويه تسكين اعصاب به او تزريق ميكند. بعد از اندكی، كمی آرام می شود، اما هنوز ذهن او گروگان لحظه های سانحة در ياست. لحظه های بی موازنه شدن قايق بادی و افتيدن شان در قهر امواج، همچنان گريۀ ضجه آلودكودك او توأم با نگاه های معصومانه اش، ناله های محزون و التماس كمك طلبانۀ مادرش در عمق احساس او ، طنين زجر دهندۀ دارند. هنوز هم خنده های تمسخر آميز پوليس سرحدی و اينكه او با پاهای برهنه ،دست ها و پاهای خون آلود، سر و صورت و لباس آبچكان، با تضرع و التماس آنها را به كمك بخاطر نجات اعضای فاميلش فرا ميخواند، خاطر و روح حساس او را می آزارد.  او روی بستر هر چند لحظه بعد چنان تكان ميخورد كه گويی شوك برقی به او ميدهند.

    بر بالين او برادر تازه جوانش كه او هم از سانحه نجات يافته ، استاده است ، در حاليكه دست خواهرش را در دست دارد و ظاهراً چشم به چهرۀ او دوخته، حواسش جای ديگريست: روزهای توأم با ترس و دلهره كه چون گروگان در دست قاچاقبر ها از شهری به شهری، از سرحدي به سرحدی، از راه ها و بيراهه ها ، سواره و پياده برده ميشدند، لحظاتی كه آخرين قاچاقبر آنها را در دل يك شب نيمه مهتابي، با موتر سربسته به كنار دريا آورد، وقوع سانحه ، سه روزی كه با قلب های داغديده، خاطر افسرده، شكم گرسنه و لباسهاي مرطوب تحت استنطاق پوليس سرحدي گذشتاندند.  دلسوزی و غمشريكي هموطنانيكه بعد از كسب اطلاع از سانحه ،چون فرشته هاي نجات  بكمك شان شتافتند . اينها و ديگر خاطره ها، ذهن او را مشغول نموده بودند كه ورود نرس مؤظف با دوسیۀ در دست، رشتۀ خيالاتش را گسست.  نرس از او پرسيد:

ـ نام مريض چيست ؟

ـ ليلا.

ـ تاريخ تولد او

ـ ۱۸ مارچ ۱۹۸۰

ـ از كجا آمده ايد؟

ـ از افغانستان.

ـ ادرس و نمرة تلفون تان ؟

پسر تازه جوان گويي با سوال غير منتظرۀ مواجه شده است. دست پاچه ميشود ، زبانش لكنت پيدا ميكند، غم و اندوه بزرگي در چهره و چشمانش ظاهر ميگردد و به آواز دردناك و حزين جواب ميدهد:

ـ ما ادرس نداريم ، آواره استيم.. .آواره ...آواره . . .

    با شنيدن اين حرف ، باز هم همه ميگريند ، صدای هق، هق گریۀ آنها فضاي اتاق را اشباع و ريزش قطرات اشك شان سطح آن را نمناك ميسازد. طنين صدا های گرية آنها از آن اتاق به شهر، شهر ها و ملك های ديگر انعكاس ميكند. از همه جا از آن اتاق، از شهر، از شهر ها و ملك های ديگر صدای آشناي هِق، هِق گريه بر ميخيزد. همه ميگريند، قطرات اشك آنها روي فرش جاده ها، خانه ها و اتاقهاي آن شهر، شهر ها و ملك های ديگر را نمناك ميسازد. همه ميگريند، بخاطر غم بی وطنی، غم غربت، غم آوارگی، غم دربدری و تحقير و توهين در ملك های بيگانه. غم بيكسی، غم مرگ عزيزان، غم وطن ويران، غم هموطنان در خاك و خون غلتيده، غم شكم های گرسنه، غم تن های برهنه و غم های ديگر: غم های او، غم های خود، غمهای هم.