الهی حل بکُن این مشکلم را
به تارِ موی بسته این دلم را
دلم غافل ز کار دین و دنیا
زجانش دوست دارد قاتلم را

دو چشمانت ربوده دل ز پیشم
غم هجرت زند بر سینه نیشم
دو دیده قامتت جوید شب و روز
بیا پیشم میازار زین تو بیشم

ز دستِ دل دو دستم بر سرِ خویش
بلای جان دارم در بر خویش
به صد حیله، به صد ناله، به صد مکر
مرا با خود کَشَد تا دلبر خویش

برفتم تا بیابم اختر خویش
بیارم اخترم را در بر خویش
بکردم چاک سینه دل بدیدم
ندیدم در دلم جز دلبر خویش

ترا دارم ز جانم بیشتر دوست
چرا هستی ز حالم بی خبر دوست؟
اگر از سینه افشانم دو آهی
بیاندازم شرر در بهر و بر دوست

دو چشمانت ربوده تابِ چشمم
چه پُرسی ای صنم از خوابِ چشمم
به عالم قصه ها کردند مشهور
ز آهی سینه و از آبِ چشمم

بیا ای جان جانم در بر دل
بکن دور بارِ غم را از سر دل
ز رویت این دلم را شاد گردان
بده یک جلوه اش ای محور دل