www.payamewatan.com
     
 

دپلوم انجنیر خلیل الله معروفی
برلین، 29 سپتمبر 2006

 

 

شگافـتن رباعی بوعلی سینا

در ارتباط  ذره و آفـتاب

 

دل گرچه درین بادیه بسیار شتافـت          یک موی ندانست ولی موی شگافـت

اندر دل من هـزار خورشیـد بتافـت          آخر به کمــــــــال ذره ای راه نیافـت

 

   این رباعی معظم  از "پور سینا"ست؛ از شیخ الرئیس حجة الحق شرف الملک امام الحکماء ابوعـلی حسین بن عـبدالله بن حسن بن عـلی معروف به "ابن سینا"(1)، فـرزند نامدار منطقه که نسبتش به وطن عـزیز ما ولی افـتخارش به تمام عالم بشریت میرسد. در مورد انتساب این مرد بی مانند خراسان ــ افغانستان قـدیم ــ که یکی او را "ایرانی" میداند و دگری "بخارائی"، بسیار گپ زده اند. اما موضوع بحث این مقاله چیز دیگریست. موضوع بحث، شگافـتن همان رباعی باشکوهـیست، که از طبع بوعـلی تراویده و در ذیل تندیس مرمرینش در "میدان بوعـلی" و در برابر آرامگاه پرجلالـش در همدان ــ ایران ــ  منقـور گشته. این رباعی که عالمی از معانی را در بر دارد ، هم مقام  باعظمت خود بوعـلی و نیز عـظمت کائنات را به بررسی میگیرد.

 

   ابن سینا ضمن این رباعی مقام شامخ و عظمت عـلمی خود را پیش میکشد، آن را در کنار عظمت کائنات میگذارد و این عظمت را با آن عظمت مقایسه میکند. از سعی و تلاش مداوم و شتابندۀ خود در بادیه و وادی عـلم و دانش و حکمت  سخن میگوید و میگوید، که با وجود موشگافی ها، به درک یک سر موئی هم نرسیده است. قـلب خود را باز میکند، که در آن هـزار خورشید دانش و معرفـت میدرخشد و وقـتی آنرا در برابر عظمت جهان هـستی قـرار میدهـد، به صراحت اقـرار میدارد، که حتی به ساختمان یک ذره هم  پی نبرده  است. بوعـلی کائنات را از طریق ذره میخواهـد شرح دهـد و چون به کنهِ ذره نمیرسد، خود را از درک جهان هـستی عاجز مییابد. توانائی خود را برجسته میسازد، ولی وقـتی عظمت عالم هـستی را مینگرد، سر تسلیم مینهد.

البرت اینشتین که انسان معـتقـدی بود، فـرق اعـتقاد یک فـرد عادی و اعـتقاد یک متفکر را درین می بیند، که  متفکر با عالمی بُهت و عَجز، در برابر مبدأ هـستی، سر خم میکند. درست کاری را که بوعـلی سینای نامور، ده  قـرن پیشتر از او کرده بود. عجیب ترکیبی که پور سینا هـزار سال پیش به دست میدهـد و امروز در عـصر اتم، عظمت گفـتارش را درمییابیم. خوب توجه کنید که بوعـلی از "ذره" و "خورشید" سخن میراند. اگر کوچکترین ذرۀ یک جسم بسیط  و به اصطلاح  فـزیک و کیمیا "عُـنصر" را که امروزه روز بنام "اتوم" یاد میگردد، مدنظر بگیریم و به ساختمان داخلی آن نظر افـگنیم، به نظامی میرسیم، شبیهِ نظام شمسی و به اصطلاح ایرانیان "نظام خورشیدی". همان گونه که در نظام شمسی ، آفـتاب در مرکز قـرار گرفـته و سیارات دواردورش میچرخند، به عـین صورت هـستۀ اتم را میبینیم، که ذرات دوّاری  بنام "الکترون" با عـین نظم نظام شمسی بصورت لاینقـطع به دورش چرخ میزنند. آیا مقایسۀ "ذره" و"آفـتاب" درین رباعی کاملاً تصادفـیست، یا اینکه ابن سینا چنین جهانی را  در درون "ذره" حدس میزده؟ با دانش و  فـراستی که آن عالم زبردست و آن حکیم کم نظیر داشت، دور از تأمل مینماید، اگر این مقایسه و تشبیه را یکسره تصادفی فـرض کنیم. ما چه میدانیم، شاید هـوش  و فـکر تیزبین آن نابغۀ زمان و متفکر دوران، در درون "ذره" نفـوذ کرده باشد؟ یعنی همان قـسمی که آفـتاب و ستارگان و کاهکشانها را با چشم "غـیر مسلح" (2) خود مینگریسته،  دیدۀ ژرفـنگرش در متن و بطن "ذره" هم داخل شده و در "عالم ذره" نیز نظم و نظامی را  حدس میزده است؟

 ابن سینا در مصراع اول "دل" خود را ــ بحیث نمایندۀ  عـقـل ــ  نمایانگر اسرار و "تماشگهِ راز" (3) گیتی میداند، که به سیر آفاق میپردازد و آنچه را که برای انسانهای دیگر  قابل درک نیست، درک میکند. به عمق  اسرار عالم داخل میگردد و به موشگافی میپردازد. اما با سرگشتگی در مییابد، که حتی سر موئی ازین عالم را هم کشف کرده نتوانسته است. در دل خود هـزاران آفـتاب نور افـشان را میبیند، که میتواند در پرتو آنها اسرار تاریکخانۀ گیتی را نمایان سازد، و با این حال صمیمانه اذعان میکند، که حتی راز یک" ذره" را هم کشف کرده نتوانسته است. ببینید، که بوعـلی از "کوچکترین عالم" که به حساب فـزیک مدرن Microcosmos نامیده میشود، به "بزرگترین عالم" و به اصطلاح فـزیک  Macrocosmos ، سیر میکند، هـر دو را در ارتباط هم  ذکر میکند و گویا میخواهـد رابطه ای را بین این دو،  برقـرار نماید.

 

   بزرگترین فـزیکدان قـرن بیستم، البرت اینشتین Albert Einstein ، که  درک کامل افکارش فـقـط منحصر بخود او بود و نود و نه اعـشاریه نه درصد دانشمندان فـزیک  جهان به فهم کلی آنچه او بدان دست یافـته بود،  نرسیده اند، سالهای آخر عمر خود را صرف کشف فارمولی میکرد، که با آن بتوان از "مایکروکاسماس" تا "مکروکاسماس" را تشریح کرد.  او در پی کشف فارمولی برای "فـرضیۀ میدان متحد" Unified Field Theory of   برآمده بود.   میخواست از طریق چنین "فارمول جهانشمول" ، اسرار و قانونمندی حاکم بر تمام جهان ــ از "اتم"  تا "کهکشان" ــ   را تشریح نماید. اینشتین سالهای سال غـرق پیدا کردن همین فارمول بود، ولی به آرزوی خود نرسید. نمیدانم که فـزیکدانان عالم با استفاده از اساسات تیوریکی،  که این نابغۀ فـزیک  در زمینه ریخته بود،  کار وی را ادامه میدهـند و یا اینکه با مردن این دانشمند بی بدیل عالم فـزیک، مفکوره اش نیز از بین رفـته و مرده است؟؟؟؟

 

از کجا معلوم که بوعـلی سینای بلخی، ده قـرن پیش از اینشتین آلمانی، دورنمای چنین مفکوره ای را در سر نپرورانده باشد ؟

 

_____________________________________________________



 

 

توضیح :

1 ــ القاب مکمل بوعـلی از صفحۀ 85 جلد پنجم "فـرهـنگ معین" ــ  بخش "اعلام" یا "اسمای خاص" ــ گرفـته شده. البته این القاب عالیشان را معاصران دانشمند و اخلاف دانش پژوه عالم اسلام، افـتخاراً به وی ارزانی کرده اند. و این کاری نبوده که به زور سرنیزه و شمشیر حاصل گشته باشد، چنانکه در زمانۀ ما و در مملکت ما رواج یافـته است.

2  ــ ترکیب "چشم غـیر مسلح" ، اصطلاح امروزیان است و مراد از آن، دیدن بدون وسایل "بزرگ بینی" از قـبیل "دور بین و ذره بین و مایروسکوپ و تلسکوپ" است.

3 ــ ترکیب "تماشاگهِ راز" از بیت مشهور حضرت حافـظ بعاریت گرفـته شده، که:

 

مدعی خواست که آید به تماشاگهِ راز          دست غـیب آمد و بر سینۀ نامحرم زد

 

البته حافـظ "دل عارف" را "تماشگهِ راز" می داند و معتقـد است،  که درک اسرار هـستی  فـقـط  از"قـلب عارف" ساخته است، نه از "مدعی" که مراد از "عـقـل" است.  عـرفاء "عـقـل" را در برابر "دل" خوار و حقـیر می شمردند و از آن با کلمات "غـیر" و "مدعی" و "دشمن" تعبیر میکردند؛  درست برعکس حکماء و فـیلسوفان.

 

>> بازگشت به صفحۀ اصلی <<