www.payamewatan.com
     
 

دپلوم انجنیر خلیل الله معروفی
برلین ، 28 آگست 2006

 

 

 

شبی که حنجرۀ سحر آفـرینی بینوا گشت

 

   نوشتۀ جناب داکتر عـنایت الله شهرانی را زیر عـنوان "پنجاهمین سال وفات پیر خرابات" در امید شماره  748   خواندم و بیاد هـفـت سال پیش افـتادم که در همین شب  و روز مقالتی بمناسبت چهل و سومین سال درگذشت استاد استادان خرابات، نوشته در شمارۀ 419 جریدۀ امید به نشر سپرده بودم. اینک همان نوشته را از آرشیف بیرون آورده و تقـدیم  خوانندگان ارجمند سایت "افغان ــ جرمن ــ آنلاین" میکنم، که ذکر خیری  از آن استاد عالیمقام رفـته باشد.

 

  

شبی که حنجرۀ سحر آفـرینی بینوا گشت

 

    داستان "مرد و نامرد" را که تراویدۀ خامۀ پرتوان نویسندۀ  چیره دستیست، مدت ها پیش در همین نامۀ ارزنده خوانده بودم، نه یکبار بلکه باربار، و هـر بار از آن لذتها برده. نوشته های دلنشین جناب دگروال ناصر پورن قاسمی در شرح حال و سالروز چهل و سوم وفات استاد قاسم مرحوم هم در چند شماره از نظرم گذشت، که همچنان گوهـر والای این نادرۀ دوران و نواگر بی انباز را باز میگوید. در شمارۀ 416 باز مطالب نابی در بارۀ استاد یافـتم و این بار از قـلم شیوای جناب عـبد الاحد ناصر ضیائی

ضمن این چند سطر مختصر خاطرۀ  شب  درگذشت استاد را بعد از سیر بیش از چار دهه از آرشیف قـفـس سینه برون آورده و با حکایتی چند تقـدیم خوانندگان ارجمند امید میکنم.

شب غـمباریست، رادیو کابل یکسره به سوگ  نشسته و پیوسته آهـنگ های سردستۀ رندان و اوستاد اوستادان خرابات را پخش میکند. گهی آهـنگ "شیرین جان همدم من، دلبر من" بگوش میرسد، و زمانی سرودۀ "شا لیلا بی وفائی کا" ، گاه "گل ببو خوب می راغی" و گهی "زلیخا دارم مشب" ، ...؛ اما آنچه بعد از هـر چند نغمه مکرر شنیده میشود، از کان و کیان دیگریست :

 

گر بهشتــم می سزد، وصل نکویانم بس  است              ور بدوزخ لایقـــم تکلیف هجرانم بس است

ای فـــــــــــلک بر دوش من بار غـم دنیا مَنِــه              ناز و تمکین و ادای خوبرویانــــم بس است

از حدیث زلف مشکین تو سرگــــــــردان شدم               بعد امشب دیدن خواب پریشانـــم بس است

 

   استاد صاحبدل حال دل واپسین خود را از زبان شاعـر شوریده  و قـلندر مشربی ــ مرحوم عـشقـری ــ از پیش ثبت کرده و برای دقایق آخرین به یادگار مانده.

 

   نواخوانی که در جوانی سرمۀ چشم و نور دیدۀ شاه آزاده و بلند آوازه ای چون اعـلیحضرت غازی امان الله خان گردیده بود، رامشگری که مکان مکینش در دربار شاهان رشک یار و اغـیار را برمی انگیخت، خنیاگری که در دل و دیدۀ هـنرپروران و نوادانان مأوا گرفـته و کسی از خراباتیان آباد دل کابل بسان او دلها را مسخر نکرده بود ، و القـصه نواگر نوازشگری که در همۀ این حال و احوال جز زه  و تحسین و قـدر و منزلت ندیده بود ؛ اینک در روزگار پیری زهـیر گشته و سخت زمینگیر. قامت سروش چون شاخ پرمیوه خمیده، آواز ملکوتیش از نوسان باز مانده ، دست و پنجۀ هـنرورش لرزان گشته ، و با این حال تنگدستی و ناداری رنجهایش را دوچندان ساخته.

اما همان گونه که هـر پدیده  را آغازیست و انجامی ، رنج و الم پایان پیری هم بسر میرسد ، و استاد که اینک شتابان رهـسپار کوی جانان است، درد و رنج خواب پریشان زندگی را سراسر پشت سر میگذارد ؛ درست همان قـسمی که سالها قـبل با آواز حزین سروده بود: "بعـد امشب دیدن خواب پریشانم بس است." وه  که چه رهاننده  ست مرگ؛ مرگ بوقـت. امشب. آن زبان گویائی که در نکته سنجی و سخندانی دست سیاسان و ادیبان را از پشت سر بسته بود، خاموش گشته. آن زبان دوست نواز دشمن شکن دگر در حلقـوم خوابیده  و دلدادگان موسیقی را در درد بی درمان هجران ابدی سوزانیده و خرابات کابل را به یتیمکدۀ  فـرزندان ساز و آواز مبدل ساخته.

 و سالها پیشتر ازین :

وقـتی سردار محمد داوود خان بجای سپهسالار شاه محمود خان بر اریکۀ صدارت افغانستان تکیه میزند؛ از کارهای پر سر و صدایش اعلان سفـر بری عـسکری بمقابل پاکستان است، که بیکباره آرامش را در منطقه میشکند و دشمـن را به لرزه اندر میکند. کسانی که در همان زمان از نزدیک شاهـد اوضاع بودند، قـصه میکردند، که مردم پاکستان سر از پا گم کرده و در اضطراب عـظیم بسر میبردند و میگفـتند، که "پتان یاغی شده." در آن هـنگام که جنگ لفـظی بین افغانستان و پاکستان به اوجش رسیده  بود ،  باری همان سرود معـروف استاد قاسم از ورای امواج رادیو طنین می انداخت ، طنینی که ابهت یک ملت خشمگین را چه نکو ترسیم میکرد ( این سرود احتمالاً در آستانۀ معرکۀ استقلال وطن از حنجرۀ افـسونگر استاد بیادگار مانده.) :

 

ناز دارد بی سر و سامانـــیم          بحر در بر قـطرۀ طـــــوفانیم

آسمانسیـر است سرگـــردانیم          مشکل هــر کس بود آســـانیم

گر ندانی غـیرت افغــــانیم

چون به میدان آمدی میدانیم

کیست افغان در زمان گیر ودار؟        می نترسد از نهیب کــــارزار

رشک رستم غـیرت اسفـندیـــــار        کی بود از خــصم روگردانیم

گر ندانی غـیرت افغــــانیم

چون به میدان آمدی میدانیم

و بعـد شاه بیت "عـروس ملک کسی تنگ در بغل گیرد        که بوسه بر لب شمشیر آبدار زند" را با نعـرۀ ارغـند بر زبان رانده، ادامه میدهـد :

کی بغـیر از جنگ باشد کــــار من        جنـگ باشد کار من کردار من

شد فـرار از جنگ ننگ و عار من        تا بچند ای خــــصم میترسانیم

گر ندانی غـیرت افغــــانیم

چون به میدان آمدی میدانیم

 

   این سرود که فـطرت سلاحشوری افغانان را به نکوترین وجهی تمثیل میکند، کیفـیت خود را در آواز با تمکین استاد و انتخاب کمپوز آهـنگینش در حد کمال رسانیده ، و اگر راست گویم، ساز و آوازی بدین جذبه و آهـنگی بدین عـظمت تاکنون از بنی بشر نشنیده ام.

از استاد قـصه های زیادی  سر زبانها بود، از جمله :

روزی استاد در محفـل دوستان است. کسی از حاضران ــ احتمالاً از جرگۀ ملا مزاجان دین نما و از قـماش فـرهـنگ ستیزان بی معنا ــ به مذمت موسیقی پرداخته و استاد قاسم را مرتکب کار حرام میداند. استاد میفـرماید : فـرض کنیم که رزق و روزی در طاقچۀ بلند قـرار دارد و دست هـیچکدام ما بدان نمیرسد؛ ما طبله و سارنگ را زیـر پا میگذاریم، تا بدان دست یابیم  و شما قـرآن و کتاب خدا را (1).

 

   استاد قاسم که در پیری روزگار فلاکتباری داشت، و مریضی پر درد و رنجی دامنگیرش شده بود، باری به دوستان قـصه کرده بود، که روزی خود را در آئینه میبیند و چهرۀ تابناک پیشین را اینک تیره و تار می یابد، رو به آسمان کرده میگوید : "الهی مه ایوب صابر نیستم، مه قاسم سازنده استم."

ایام پیری استاد را زیر شکنجه گرفـته؛ ناخوشی بیدرمانی بسراغـش آمده و سیمای درخشانش را چون شب ظلمانی تاریک ساخته، چندانکه حتی دوستان از نزدیکی با او اجتناب میورزند. در همان روزگار عُـسرتبار که مضیقۀ مُعاش هم سخت میفـشردش، بعضاً از بارگاه شاه برایش معاونت و دستگیریی میشده. روزی با همین چشمداشت راهی دربار میشود، ولی با پذیرائی سرد و کم مهری درباریان و مقـربان پادشاه مواجه میگردد. در لحظه ای که حاضران از حضور استاد قاسم احساس ناراحتی میکنند و کسی از سر لطف نیم نگاهی هم به او نمی افگند، آری درست در همین لحظه در باز گردیده  و اعـلیحضرت محمد ظاهـرشاه ، ظاهـر میشود. یکه راست سوی استاد شتافـته، تنگ در آغـوشش میکشد و غـرق بوسه اش میکند. درباریان از رویۀ نوازشگر شاهانه و بی مروتی خود، غـرق در عـرق خجلت میگردند، و این قـصه ارگ شاهی را فـرا میگیرد و برون از قـصر شاه در همه جا می پیچد.(2)

 

   پیشنهاد محترم ناصر ضیائی چقـدر بجاست؛ واقعاً میسزد که استاد قاسم مرحوم بحیث شخصیت ممتاز و برازنده ترین نماد موسیقی ما، مورد تکریم و تبجیل ملت قـدردان افغان قـرار گیرد.

 

و از ما ، درود و دعا باد بر روانشاد استاد!

________________________________________________

 

 

 

توضیحات :

1 ــ این قـصه را که من از زبان پدر مرحومم بیاد دارم، پسانها در خلال اشعار استاد سخن خلیلی ــ که رحمت حق بر او باد ــ در قالب مثنویی رسا زیر نام  "نغمه سرا" خواندم ( صفحۀ 439 کلیات اشعار استاد خلیل الله خلیلی، به کوشش عـبد الحی خراسانی، نشر بلخ ، چاپ نخست 1378، تهران ). استاد خلیلی موضوع قـصه را طور دیگری می آورد، که از نظر من رابطۀ منطقی گفـت و شنود استاد قاسم را با آن واعـظ ،  بخوبی برقـرار ساخته نمیتواند.

2 ــ حکایت بالا را نیز از زبان پدر مرحومم عـبدالواحد خان معروفی ــ کارمند عالیرتبۀ دارالتحریر شاهی و بگمان اغـلب حاضر در صحنه ــ  شنیده  بودم.

 

>> بازگشت به صفحۀ اصلی <<