www.payamewatan.com
     
 

فقیر محمد ودان
فريدريشس دورف
 

 

و او مجسمه شد

 

      در يك شب تاريك و سهمگين، در ميان غُرشِ رُعب انگيز ديو ها و دد ها-آنجا كه در مسير گسترش بالهای شياطين و پرواز آن، انسان و روندِ تكامل انسانيت، گروگان بود-از دور، دور دور الهۀ جامه سپيد، با پيكر خوشتراش و زيبا، قامت بلند، گردن برافراشته و با مشعل فروزان در دست، به پرواز درآمد.

     آري!

     او الهۀ آزادی بود.

     او سرود آزادی انسان را بر لب داشت.

     او عدالت را نويد ميداد.

     او انسان را به اوج انسانيت فرا ميخواند :

من الهۀ آزادی ام. ارادۀ من آنست كه انسان پويا و جويا را از تاركيها، از استيلای ديوها و دَدها و از سایۀ پرواز شياطين نجات دهم. من اراده نموده ام تا زنجيرهایی را پاره نمايم كه آزادی انسان، خرد، وجدان، زبان، اراده و استعداد او را به اسارت كشيده اند.

     در راه گذر الهه و در روشنایی مشعل فروزان او، چشم ها باز ميشوند :

     چشم های سياه،

     چشم های مشكين،

    چشم های سبز،

     چشم های آبی

و چشم ها همه بسوی الهه و مسير پرواز او نگاه ميدوزند. از نگاه ها تحسين، التماس و اميد ميبارد.

     دربسترجولان نگاه ها، آهسته و آرام دستها بلند ميشوند.  دست های گوناگون :

     دست های سفيد،

     دست های قهوه یی و سيارنگ،

     دست های زردگونه و دست های سرخ فام،

     دست های سالمندان، جوانان و كودكان،

     دست های زنان و دست های مردان .
 

     اين همه دست ها چون گل شاخه های متمايل به روزنۀ نور، بسوی الهه دراز ميشوند.

     بعد دست ها را تنه ها به پيش حمل ميكنند :

     تنه های گوناگون،

     تنه های استخوانی و بی رمق،

     تنه های خميده و فروغلتيده،

     تنه های زخم خورده و آغشته در خون . . .
 

     و تنه ها بسوی الهه گام برمیدارند . . . حركت ميكنند  . . . و زبان می گشايند:

     ما گروه در بند كشيده شده گان نظام های استبدادی و توتاليتارستی استيم، اينك زبان های ما بسته... قلم های ما شكسته... اراده ما محصور و استعداد های ما نا شگفته پَرپَر شده اند.

     الهه با اعتماد به نفس، آرام و با وقار پاسخ ميدهد :
 

     ارادۀ من آنست تا اين نظام ها بی اعتبار و واژگون گردند.

     جمعيت ديگری فرياد ميكشند:

     ما قربانيان تعصب كور و جاهلانۀ نظامهای مبتنی بر تفتيش عقايد استيم. اينك وجدانهای ما را در بند و خرد ما را به زنجير كشيده اند. عقايد ما محصور و بر زبانهای ما مهر سكوت زده اند، حيات مدنی و استفاده از ارزشهای تمدن بشری را با تعبير های جاهلانه از معروف، منكر تصور نموده و بر ما حرام گردانيده اند. ما را از حقوق مدنی انسان محروم ساخته اند.

     الهه بازهم با كلمات فشرده و روشن اعلام ميدارد :

     ارادۀ من آنست تا نظام های سيكولر ايجاد و تقويت گردند. دامنۀ تعصب از حيات مدنی چيده شود. شما آزاد خواهيد شد.

     اين بار گروه ديگری از ميان جمعيت- با جسم های استخوانی، دست ها و پاهای لرزان و چهره های رنگ پريده فريلد كنان ميگويند:

     ما قربانيان گَردۀ مرگ، زهر سفيدِ راه كشيده از مثلث طللایی و هلال طلایی استيم. ما را از چنگال مافيای هشت پای هيروئين و ديگر مخدره ها نجات دهيد.

     الهه مصمم و خشمگين اعلام ميكند:

     ارادۀ من آنست تا كشتزار های آن به آتش كشيده شوند. دستگاه های توليد آنها تخريب گردند. تاجران آن مجرمين جنايی محسوب، تعقيب و مجازات شوند. آنها قاتلين انسان اند.

     اينك گروه انبوه تری از آدم ها- با پيكره های آغشته به خون فرياد ميزنند :

     ما قربانيان جنگ و تير خورده گان سلاح استيم.

     الهه به همه نگاه ميكند... سراپای وجودش ميلرزد... بيشتر تحمل ديدار ندارد... چشم های خويش را ميبندد... چهره اش اندوهبار و اندوهبارتر می شود... ساكت ميماند... و باز می شنود:

 

     ما قربانيان شليك توپ ها و تانك ها، قربانيان سلاح های كوتاه منزل و دوربُرد و بم های ريخته شده از بم افگن ها استيم. ما را انسان را از شر اسلحه و شرارت جنگ نجات دهيد.

     الهه بار ديگر چشم ميگشايد و به صفوف بی انتهای قربانيان مينگرد. اندوه بر او غلبه ميكند و با ريختن مرواريدِ اشك پاسخ ميدهد... او باز هم حرف نميزند و ساكت است.

     موج ديگری از صدا ها با طنين نيرومند در فضا می پيچد:

     ما قربانيان سلاح های هستوی، كيمياوی و بيولوژیکی استيم. هنوز اين سلاح ها هستی مادی و معنوی انسان را تهديد ميكند.

     الهه حرف نميزند... تو گويی قدرت حرف زدن را از او سلب نموده اند... و مشعلِ فروزان، در دست او نور ميبازد.

     اين بار غريو فرياد های خشمناكِ جمعيت، فضا را ميلرزاند... الهه ميشنود :
 

     اگر توليد، انتقال و تجارت مواد مخدره جرم و عاملين آن جنايتكار خوانده ميشوند، كه واقعاً هم هستند، پس توليد، تجارت و استعمال انواع اسلحه مرگبارتر از مخدره ها بوده و جنايت بزرگتر است.

     الهه ديگر كاملاً ساكت است... او ديگر نمی جنبد و مشعلِ در دست او به آهسته گی و آرام خاموش ميشود... سكوت و تاریکی مركبار همه جا را در خود فروميكشد... صفوف بی انتهای جمعيت به سوی الهه گام برميـدارند... و بـاز می ايستند... منتظر ميمانند... انتظار طول ميكشد... گامهای ديگر و بدينطريق رده های اول صفوف جمعيت، الهه را لمس ميكنند... دستپاچه ميشوند، - باچشمانِ از حدقه برآمده و توأم با تعجب به سوی همديگر نگاه ميكنند دستهای شان ناشيانه بر پيكر الهه ميلغزند... آنها وحشت زده فرياد ميكشند: 

     او مجسمه شده است... مجسمۀ الهه... مجسمۀ آزادی... او اكنون پارچه سنگی بيش نيست... بيچاره الهه... بيچاره... آ... زا... دی.

     آوازها رفته، رفته خاموش ميشوند...

     افراد جمعيت به پيكره های زخم خورده و خونين خود و صف های بعدی نـظر می اندازند. تسلسل نظرها به صفوف بعدتر و بعدترادامه می يابد... همه خونين اند... خون از پيكره ها جاريست... رده های خون به زمين ميرسند و زمين خون آلود تر ميشود... آنها با سرخرده گی و يأس زمزمه ميكنند:

 

     جنگ وخونريزی ادامه ميابد، زيرا:
سلاح هنوز مظهر قدرت و منبع ثروت است. ديو ها و دَد ها خودخواه و حريص اند.

 

 

>> بازگشت به صفحۀ اصلی <<