www.payamewatan.com
     
 

فقیر محمد ودان

 

به ياد مادرم ومـادرانيكه چون او،
چشم ب
ه راه چگرگوشه های مسافر
شان، خود در غربت جان سپردند.

 

غروب. . .

 

       از مدتی به اين روز می انديشيد .در مخيله اش اين روز هرچه بيشتر جا باز ميكرد و خواسته و نا خواسته از ميان گفته ها و كِـرده هـای اويـاد اين روز چنان قامت مي افراشت كه ياد روز موعود وصال در پندار، گفتار و كردار يك دلدادۀ جوان. درست يك سال قبل در چنين روزي، مرگ شوهرش، در انتهای بيش از نيم قرن زندگی مشترك همچو ليلي و مجنون شان، نقطۀ پايان گذاشت. همسرش در آخرين لحظات زندگي خـود به او گفته بود: مسافر ها را به خداوند و به تو ميسپارم. در حق شان هر وقت دعا كو.  جاندادن مه ده غربت شد، خدا خاك مره مسافر نكنه، و او نگذاشته بود خاك همسرش مسافر شود.

        اينك از همان روز يك سال گذشته است. نخستين سالروزمرگ هميار، همدم و همسر او. امروز او از صبحدم تا اين دم روزه به دهن ، قرآن مجيد قرائت نموده است تا بعد از ختم آن ثوابش را به روح همسر خود اتحاف نمايد.

        كبر سن، تن رنجور، شدت گرماي ايام تموز در شهر پشاور، شكم گرسنه و تداوم بي وقفة قرائت قرآن مجيد باعث آن گرديد كه در ساعات بعد از ظهر خستگي چنان بر او غلبه كند كه ديگر چشم های كم نور و نمناكش، حركات پِلك ها و مژه هاي او را تحمل نداشت و پيوسته لَكات ميرفت. ناگزير   خط بر را طور نشاني اندكي كشيده ، در لاي اوراق كلام الله مجيد قرار داده، بعد آنرا بسته و روي لير از چوب  شيشم شبكه كاري شده، گذاشت.  دستمالها را بر روي آن كشيد و خود در گوشة از اتاق به خواب عميقي فرو رفت.

       خواب او پر از رويا بود.  در خواب همسر خود را ديد كه در كنار شرشرۀ از آب زلال و در سايۀ درختان بيد نشسته است. به نظرش آمد كه هر درخت بيد ثمرۀ از هر ختـم كلام الله است كه او در حق همسر خود اتحاف نموده است.  او در خواب عميق و در رويأ هاي خود بود كه آواز ظريف نواسه اش را شنيد:  بوبوجان . . . بوبوجان بخيز كه نمازت قضا ميشه.  اَوه بری وضويت تيار كديم. او تكان خورده و بيدار شد.  بعد در حاليكه دست راستش را روي ديوار اتاق گذاشت و با دست چپ روي عينك زانوی خود اتكأ نمود، با قامت خميده چون درخت طوفان زده ، برخاست و با قدم هاي شمرده ، آهسته و لرزان به گوشه تخت بامِ پوشيده از خشت پخته ، كه آفتابه پر از آب را لحظۀ پيش نواسه اش آماده نموده بود، به راه افتيد. در گوشۀ بام و در كنار آفتابه پر از آب، بر سر دو پا، رو به قبله نشست و با خواندن كلمۀ طيـبه، روي دست خـود آب ريخت و شـروع به چار اندام كرد. خشت هاي آفتاب خورده و داغ روفرش بام ، قطرات آب را چون ريگستان تشنه می مكيد.

       او به تعقيب ريختن آب بر صورت خود و دست كشيدن بر آن ، وقتی چشمهاي خود را باز كرد ، چشمش به آفتابی افتيد كه اينك در آن سوي كوه های بلند و سياه ، در حال غروب است.  به نظرش آمد كه آفتاب را در خون غرق كرده اند. آهي كشيد و با خود زمزمه كرد: آنجا، آنسوي كوه هاي بلند و سياه كه آفتاب غروب ميكند، در خون غرق است.

      قلبش زير بار سنگين از غمها به شدت لرزيد. درد جانگدازي سراپای وجود نحيفش را فراگرفت و اندوه بزرگ در خطوط چهره اش نمايان گشت. زيرا آنجا كه آفتاب غروب ميكرد ـ در عقب آن كوه هاي بلند و سياه ـ سرزمين ا ، زادگاه و ميهن دوست داشتنی اش، قرار داشت،كه اينك بعد از سه ربع قرن زندگی، مجبور به ترك آن گرديده بود. دلش خواست آنجا ميبود، در زير درختان نارنج و در كنار گل بته هاي نرگس، سالهاي آخر زندگی اش را سپري مينمود.  در برابر چشمان او گلدرخت نارنج چون عروس زيبـا كه گلدسته های نرگس در دست دارند، جـان گرفت.  عطـر دل آويز  ملكة شب ، در شب آرام و پر ستاره، به مشامش رسيد. آميزش شَرشَر درياهاي كابل و كُنردر نقطۀ وصال، با نواي قُمري خوشخوان، گوشهايش را نوازش داد . او زادگاه، گهوارة طفوليت وسرزمين نشاط و جواني اش ، سرزمين هميشه بهار را و آنگاه را كه بـه او دلبر صدا ميزدند، بخاطر آورد . به ياد آورد كه طی نيم قرن از زندكی مشترك خود ، خانه و كاشانۀ ساخت، پنج اولاد را به ثمر رسانيد. ياد فرزندان، نواسه ها و كواسه هايش كه اينك در چهار كنج دنيا پراگنده ساخته شده اند، در حافظه اش جان گرفت. لحظات آخر وداع با خانه و كاشانه اش و با همسايه هايي مهربانی كه يك عمر چون خواهر و برادر، در غم و شادي همديگر گريه ها و خنده هاي مشترك داشتند، در حافظه اش زنده شدند. آهي سوزندۀ چون نالۀ مرغ تيرخورده يی ـ هنگام سقوط از شاخچة سبز و پرگل ـ از صندوق سينه اش برخاست.

       او لحظة بعد، وضو را تمام نمود و با تأنی از جا برخاست. اكنون آفتاب در حال غروب را ـ كه لحظة پيش چون پيكر غلتيده در خون مشاهده نموده بود ـ نديد. آفتاب در عقب آن كوه هاي بلند و سياه غروب كرده بود.  او با دلهُرة محسوس  به اتاق برگشت. در برابر جاي نماز ـ كه يك گوشة بالايي آنرا به داخل قات نموده بود ـ مؤنس هميشگي خود ، قرآن مجيدِ با قطع بزرگ و خطوط درشت را پيچيده در دستمال هاي رنگارنگ، روي لير چوبی ـ همانطوريكه لحظات پيش گذاشته بود  ـ ديد، به يادش آمد كه دستمال ها را زنان و دختران خانواده، باگرفتن مرادی در دلهاي شان، به قرآن مجيد او هديه نموده بودند.

       او درست  در همان ساعتی و در زير همان سقف كه همسرش يك سال قبل جان به حق تسليم نموده بود، ميبايد يك بار ديگر كلام الله مجيد را ختم و ثوابش را به روح او فاتحه نمايد. به همين منظور بعد از اداي نماز، عقب ليرِ قرآن كريم نشست، دستمالها را يكي بعدِ ديگري از روي آن به چار سمتِ لير پس زده، عينك زره بيني اش را بر چشم گذاشت و با ادای كلمۀ طيبه، آغاز به قرائت نمود. آوازش ميلرزيد. درد وجودش را فرا گرفته بود و حرارت بدن او پيوسته بلند ميرفت.  تشنگي روبه تزايد احساس ميكرد. مصمم بود روزه اش را با آب و نقل نخودي  ختم قرآن شريف، افطار نمايد. آخرين سوره هاي سپاره سي اُم النصر، اللهب و الاخلاص را خوانده، با تلاش به قرائت سورة مباركة  الفلق، ادامه داد :

            قُل اعوذ برب الفلقِ. من شرماخلقَ.  و من شر غاسقٍ إِذاوقبَ و. . .

       او ديگر نتوانست به جَهر قـرائت كند، بـاقيمانده را خفي خواند. انرژي اش پيوسته به تحليل ميرفت. دوعاي ختم قرآن مجيد را در حاليكه جام بر از آب و نقل نخودي را در كنارش گذاشته بودند، خواند و همه را به روح همسرش فاتحه نمود.

         تب او شدت يافته بود، ديگر نتوانست بنشيند و روزه اش را افطار كند، روي چارپايي كه در گوشة اتاق قرار داشت، افتيد. ازحال بي حال شد.  حالت چشمها، خطوط چهره و حركت ضعيف لبهايش نشان ميداد كه با كسي حرف ميزند.  او در روياي خويش همسر خود را ميديد كه اكنون در كنار شرشرۀ  از آب زلال و در زير سايۀ درختان بيد استاده، در حاليكه دستش را روي تنۀ نودرختی نهاده، بسوی او لبخند ميزند و او را بسوی خويش فراميخواند.  او بي خبر ازآنست  كه عروس و نواسه اش در بالين او ميگريند.  بوبوجان، بوبوجان صدا ميزنند، اما او در دنيای ديگريست.  حالت لبخند خفيف بر لبانش ظاهر گرديد و آواز خفيف از لب هـايش برخـاشت: اشهد ان لا اله الا الله و. . . و بعد صرف حـركت خفيف لبهايش محسوس گشت.  عروس او چند بار كلمه شهادت را بر بالين او خواند.  دست او را در دست خود گرفت.  وجودش آهسته، آهسته به سردي مي گراييد. عروس و نواسه اش به شدت گريه و ناله كردند.

           در كوچه آوازه شد كه  مهاجری وفات نمود و همسايه ها جمع شدند ديدند چشمهايش هنوز باز اند. كسي گفت:

مسافر داره، چسم براه مسافر هاي خود اس. دستي پيش آمد و پلكهای چشمش را فرو كشيد.

             چشم های او را بستند. او ديگر هرگز در آنسوي كوه هاي بلند و سياه، آفتابِ در حال غروب را چون پيكر غرقه در خون، نديد. ولي سالهاست كه در آنجا، در آنسوي كوه های بلند  وسياه، آفتابِ در حالت غروب، هنوز هم چون پيكرِغرقه در خون، ديده ميشود. زيرا در آنجا در سرزمين كوه هاي بلند، در زادگاه او تن انسان با هـزاران زخم، زخم خونين، خونين است.  آنجا غرقه در خون است.

 فريدريشس دورف
 ۸ مارچ ۱۹۹۹

 

>> بازگشت به صفحۀ اصلی <<