www.payamewatan.com
     
 

فقیر محمد ودان           
فریدریشن دورف            
اکتوبر   ۱۹۹۶              

                           داستان كوتاه 
 

بابه صفدر

       در بیشۀ تجريد شده، جدا از خانه های با رنگ های روشن،  محيط آرام و ساكنين خوشبخت آن، در كنار جنگل و در نشيب گردنۀ تپۀ خاكي، در ميان زمين های زراعتي مجتمع خـانه هـای چوبي خيمه مـانندی را چون لانۀ جن ها ساخته اند، كه سرك باريك گل آلودی اين خانه ها را از سرك عمومی اسفالت شده، كوچه های پاك و تميز و خانه هاي با رنگ های روشن و آراسته، جدا ميسازد.

در گوشۀ از اين بيشه و در كنار ديوار چوبينِ یکی از خانه های خيمه مانند، مرد سالخوردۀ تازه وارد، با چهرۀ شيار خورده و چشمان كوچك نافذ و كنجكاو نشسته و نگاه هاي سيال او باحرص و ولع زياد به هرطرف بسوی هرچيزو هرجنبنده یی مي لغزد.  او چهره ها، لباس ها و حتي حركات مردان، زنان، جوانان و اطفال را كه از برابر او ميگذرند، يك، يك با دقت از نظر ميگذراند.  تو گويي كه در پي يافتن گمشد يي است. باشندگان خانه های چوبی خيمه مانند بی آنكه سلامی بگويند با خونسردی و بی تفاوت از كنار پير مرد و كنار همديگر ميگريزند.  انگار كه آنها همديگر و همچنان پير مرد را نديده اند.
 

در گوشه ديگر مجتمع و در راهرو خانه های چوبی، اطفال قد و نيم قد، با شمايل، رنگها و موهاي متفاوت، توپی را روی زمين انداخته، آنرا با شور و هيجان بسوي همديگر پرتاب و يا از همديگر می قاپند.  آنها همديگر را به نام صدا ميزنند: ميشايل اَفخيم عصمت دانيل مسعود و كوچكتر از همه يما و  آنها دعوا ميكنند اما بر شيشه دلهای خود به نشست گرد كدورت اجـازه نميدهنـد و بـازی شـان ادامـه مي يابد. آنها نخواسته اند وقت خود را با پرسشهای در مورد تعلق همبازيهاي خود به كشوري، زباني، مذهبي و ضايع كنند. اين تفاوت ها مانع آن نيست كه همبازي هاي خويش را برگزينند، تو گويي كه آنها بسيار طبيعي و انسانی باهم پيوند يافته و همديگر را پذيرفته اند.

     
      به نظر مرد سالخورده ميايد كه اين طلسم جادویی توپ است كه آنها را بـه دور خـود جمـع نـموده  و بـه درك وپذيرفتن همديگر قادر ساخته است. اين توپ است كه به آنها تحرك، انرژی، شور و شعف و شادی بخشيده است. به نظر پيرمرد میآيد كه توپ مظهر خوشی و سعادت و معيار پيوند های انساني ميان نوع بشر و اولاد آدم است.  مرد سالخورده با خود زمزمه ميكند: كاش به ساكنين سالمند خانه هاي چوبي نيز توپي ميدادند. كاش ساكنين خانه هاي چوبي و خانه هاي با رنگهاي روشن، آرام و آراسته را به عوض آنكه سرك باريك گِل آلودی از هم جدا می ساخت، توپي به دَور خود جمع ميكرد. كاش ميان ساكنين كُرۀ خاکی ما توپی قرار ميداشت تا همديگر را درك  ميكردند و میپذيرفتند. كاش وطنـداران من نيز بـه عـوض آن توپ های لعنتی، بمب ها، راكت ها، تانك ها و آن ماشين دار هاي كشنده و ويران كن چنين توپ هایی ميداشتند تا فرزند دلبند من،  اقارب، ساكنين دِه، شهر، ولايت و كشور من، هزاران طثل و جوان، زن و مرد هموطن من به خاك و خون كشيده نمي شدند. وطنم ويران ، خودم و فاميلم مانند صدها هزار خانوادۀ هموطنم آواره نميشديم. ما كجا، آلمان كجا و اين خانه هاي چوبی،آزول هايم!*
 

     يادی از فرزند گمشده، وطنداران به خاك و خون كشيده شده و آواره، رشته افكار و خیالات مرد سالخورده و خود او را چنان در خود فرو برد كه از خويشتن، ماحول خود، خانه های چوبی، سرك باريك گِل آلود، خانه های با رنگهای روشن، آراسته و با محيط آرام، شور و شعف اطفالِ مصروف توپ بازی وحتي توپ آنها را كه لحظۀ پيش مظهرهمه خوشي ها و خوشبختي ها برايش تلقي شده بود، يكسره فـرامـوش نـمود. بـا تداعی نام  وطن درذهنش، كابل: شهرجواني او، كابل شهر عشق  پاك او به پاكي آب چشمه هاي زلال، كابل شهر كار و زحمتكشی او و كابل هركاره پهلواني او، در برابر چشمانش قرار گرفت.  پير مرد كابل ويران شده را ديد. كابل سوخته و كابل سنگر بندي شـده را ، تو گويي بر كابل گذر شيطان شده است.  بخاطرش آمد كه در كابل ديگر از آن انسان های با سر و روي پاك و لباس آراسته و زنان و دختران چون حور بهشتي خبری نيست. او در كابل آدم هایی را با چهره هاي غضب آلود و چشمان شرارتبار، لنگوته هاي سياه دراز و ريش های چركين و انبوه ، با پكولها در سر و دستماهای چرك سوختۀ سفيدِ چارخانه در گردن، با گوپيچه هاي دراز مخمل شكاري بر تن و ماشيندار در دست و يا راكت انداز بر شانه، مشاهده كرد. به نظرش آمد كه همين ها، آن انسانهاي با سر و روي و لباس اراسته و آن دختران و زنانِ چون حور بهشتي را به زنجير* كشيده اند. به نظرش آمد كه  كابل را صدای غرش توپ ها، شليك ماشيندار ها، انفجار راكت هـا ميلرزاند.  تن های خون آلود، اجساد به خاك و خون غلتيده، چهرۀ وحشت زدۀ اطفالِ به بلنداژ پناه برده و بي پناه، چون صحنه هاي زندۀ تراژيدی يك ملت در پرده خيالات مرد سالخورده دوباره مجسم شد و چشمان  پير مرد چون جزاير كوچك، در اقيانوس اشك غرق گرديد.  او به تلخی گريست. قطرات اشك يكي بعد ديگر ازشيارهـاي صورت اوبروي تارهـاي سفيد ريش تنكش ميلغزد.  باریختن قطرات اشک،  پير مرد احساس آرامش كرد. در نظرش آمدكه از ميان خرابه هاي كابل، كابل گذشته، كابل ديروز، كابل سالهاي جوانی او، كابل شهر خاطره هاي تلخ و شيرين او، قامت بر افراشت.  برق شادی در چشمان و آرامش در خطوط چهره اش ظاهر گشت. به نظرش آمد كه در كوچه ها و پس كوچه هاي كابل، با خاطره های خود بسر ميبرد: كارته سخي، افشـار، چندول، مرادخانی، كوچه خيابان، كوچه اندرابي، ده افغانان، جوي شير، ركاخانه، دروازه لاهوری، سراجی، كوچه آهنگری، پوستين دوزها، كوچه خرابات، درخت شنگ، شور بازار، كوچه سِك بچه ها، بارانه، خواجه صفا، كوچه عاشقان و عارفان و همه كوچه ها و پسكوچه ها و خانه هایی را كه در آن زندگي و گشت و گذر نموده بود و ساكنين ساده و و صمیمی آنها را بخاطر آورد. به نظرش آمد كه دوباره جوان شده است و بازهم در ميان ديگر جوانان يك سر و گردن متبارز تراست و در هركارۀ  خليفه نظام حريف ندارد. سراي محمد قُومي در برابر چشمانش مجسم شد. كلانتر عوض را بخاطر آورد كه براي نوازش او به ديگران ميگفت:  صفدر پهلوانه، رستم داستانه، مثل جرثقيله، جرثقيل، پنجاه شصت سير گَرديش هم نيست، و صفدر علي با تواضع ميگفت: من چي ام ، شير خدا ، علی مرتضی كمكم ميكند.

      مرد سالخورده به ياد آورد كه گدام ها و برنده هاي سرای محمد قومی انباشته ازبوجی ها و جوالهای پر و پيمانه از بادام، پسته، جلغوزه، چارمغز، كشمش، شكرپاره، آلوبخارا، شرين بويه و اند.  تو گويی همين اكنون  شايسته گلِ ترازودار در كنار كوهي از بادام كاغذي نشسته و او آواز بلند و يكنواخت اش را ميشنود كه دفعات وزن كردن بادام را ميشمارد:

-     يك بركت، يك بركت، يك بركت

-     دو بركت، دو بركت، دوبركت

-     سه بركت، سه بركت، سه بركت

-     و

 پير مرد به ياد می آورد كه در ختم هر روز كلانتر عوض  مزد كار و اجرت عرق جبين او و ديگر همكارانش را بخش ميكرد و او آن را با شتاب از ميان پنجه هاي كلانتر عوض بيرون كشيده، در خريطه پلاستیکی نازك سفيد جا داده، بعداً در بغل جيب خود گذاشته و دهن جيب خود را با سه دانه پنگ محكم بسته و در اولين لحظه هاي كه پارا بر گليم خانه خود ميگذاشت، با غرور يك فاتح پولها را از جيب و از ميان خريطه پلاستیکی نازك سفيد بيرون كشيده، چند بار حساب كرده بعد صدا ميزند:

-     ننه صفر!

       اينه دو تومن و هفت روپيه.

-     روز ديگر:

              يك تومن و پانزده روپيه.

             - همچنان روزهای ديگر

        او به ياد می آورد كه چگونه سالها ميگذرد و صفدر پهلوان، پيرهن های بيشتر و بيشتر عمر را پاره ميكند تا اينكه او خود كلانتر ميشود، تاجران سراي محمد قومی و پسرك هاي قد و نيم قد آنها، او را برغم تمايل او، نه پهلوان و هم نه كلانتر، بلكه بابه صفدر صدا ميزنند.

        مرد سالخورده در خيالات خود غرق بود.  تو گویی در بهشت برين بسر ميبرد، با حور و غِلمان آن هم آغوش است، از جوی هاي شير آنجا مينوشد و از مرغها و پرنده  هاي بريان آن لذت ميبرد.

       درين اثنا ناگهان جمله نامفهومی مردی، او را از دنيای لذت بخش خيالاتش بيرون كشيد. او مرد سالمند با چهرۀ گندمی روشن، قد كوتاه، موهای سياه و با چشمان ميشی روشن را در كنار خويش استاده ديد. او از جای خويش برخاسته، مانند كسيكه غافلگير شده باشد، با دستپاچگی گويا جواب ميدهد:

          - صفدر علی، افكان، افگان (افغان، افغان)

          - خوب افغانستانی استی، فارسی بلدی؟ من علی آقا استم، ايرانی ام.

          - آري من افغان استم، افغان.

          - چه وقت اينجا آمدی، تنها هستی؟

          - همين امروز، با فاميلم هستم .

          - آقا صفدر علی! شعيه استی يا سنی؟

          - مسلمان استم.

          ـ اين ديگر چي، بگو شعيه استی يا سنی؟

          - چه سود ؟ با استفاده نا جايز از همين گپ ها فرزندان ما، خانه و مال ما، وطن و ماوای ما و همه خوشي و خوشبختي های ما را از ما گرفتند. ما را آواره ساختند، آواره، ميگويند: از طبيب چي ميپرسي از سر گذشت بپرس، برادر! بي كفن باشی، بيوطن نی ما را بيوطن ساختند.

          اشك يك بار ديگر در چشمان پير مرد حلقه ميزند، بغض گلويش را ميفشارد.

آقا صفدر! غصه نخور، اينجا يواش، يواش عادت میکنی. خوبی ـ هايش زياد است، بدی ها یی هم دارد.

-     خوبی هايش چيست ؟

              -اينجا جنگ نيست. بهتر از همه اينجا سوسيال است، هزينه ميدهد.

-     پس چي بدي ها دارد؟

              - اينجا فاشيست ها هم دارند، بايد از ايشان خود را نگهداشت.

-پس اونها كيانند؟

          - آنها نيز اولاد آدم اند، از نوع قابيل، از خارجي ها بد شان ميآيد خود را برتر از ديگران ميدانند.  خارجی ها را ازيت ميكنند.

          مرد سالخورده با صميميت و سادگی جواب ميدهد:   

         - هان! من سه ماه در ايران بودم، اين اعجوبه ها آنجا نيز زیاد بودند، پناهنده های افغان را چون مارهای زهردار اذيت ميكنند، خیلی خشن و وحشتناك اند.

        در ختم اين گفت و شنود ، پير مرد نگاه هاي سرد و خشك علي آقا را ناگزير با زهرخندي جواب ميدهد و از همديگر جدا ميشوند.

       بابه صفدر به خانۀ چوبی خيمه مانندی كه به او، خانم سالخورده، عروس بيوه و سه تن نوه هاي يتيم او اختصاص داده اند، برگشته و داخل خانه ميشود، او آن گليم آشنای هميشگي را در روفرش اتاق نميبيند، خانه به نظرش بيگانه مي آيد.  کسی ـ حتی خانم سالخورده اش نيز - متوجه ورود او نمی شوند. در ميان اعضای خانواده بار ديگر و به تكرار کلمه سوسيال را ميشنود. ديگر اين كلمه ورد زبانهاست و بيشتر اذ هر كلمه ديگر استعمال دارد. حسادت مرد سالخورده تحريك مي شود، باخود زمزمه ميكند: عاقبت بخير، عاقبت بخير و شايسته گل ترازودار را به خاطر می آورد كه هرروز بعد از گرفتن مزد كار و زحمت خود از كلانتر، ميگفت:

خپــلـه لاســــــه گلــه لاســــــــه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ازول هایم: در زبان آلمانی مجتمع اقامت پناهگزینان را گویند.

 

>> بازگشت به صفحۀ اصلی <<