www.payamewatan.com
     
 

دپلوم انجنیر خلیل الله معـروفی

 

شش سال جهاد و یک عـمر شکست

 

(برگی از دفـتر خاطرات ایران)

 

چاشتگاه روز ۲۷ آگست ۱۹۹۵ بود و قـدم زنان از خیابان "ولی عـصر" میگذشتم؛ از بالا به پائین. پاهایم اندکی سستی میکرد و شیمۀ آن نبود که تیز تر گام بردارم. از دو روز بدین سو ریزش و زکام عاید حالم گشته؛ عـطسه های بر در بر، گلو دردی، تب و کسالت بدن که از عـوارض این ناخوشیست، رنجم میداد. در موسم گرمی آمادگی برای هـر ناجوری دیگری موجود بود، ولی انتظار سرماخوردگی هـرگز نمیرفـت؛ ازینرو دوائی بدین منظور با خود نیاورده ام. از دواخانه ای (داروخانه در اصطلاح اینجائی) در خیابان ولیعـصر، که از جاده های معتبر و پر شور و شر تهران است ــ عـیناً بمانند Ku-Damm در برلین،  وال ستریت در نیو یارک و یا جادۀ Václav (واتسلا و) در پراگ ــ چند قـسم دوا خریدم؛ برای درد گلو، زکام و سردردی. در حالی که از کثرت کسالت آهـسته قـدم برمیداشتم و در فکر و چرت بودم، جوانی را دیدم که بر زمین نشسته و به رسم گدایان درخواست کمک میکند. اندک پولی کشیده بدستش دادم. پاهایش هـر دو از بالای زانو قـطع شده و به اصطلاح لخچک کنان میخزید. چهره اش شبیهِ وطنداران ما بود و حدس زده میشد، که از برادان هـزارۀ ما باشد. با خود گفـتم این برادر حتماً در جهاد بدین حال کشانیده شده. ایـن فـکر آرامم نگذاشت؛ برگشته نزدیک جوان شده، سرم را خم کرده پرسیدم : شما  از اوغانستان نیستین؟

گفـت، بلی استم.

چُند ( سر دو پای ) نشستم و هـمراهـش احوال پرسی کرده گفـتم : من هم برادر وطندار شما میباشم.

از معیوبیتش پرسیدم، گفـت در جهاد چنین شده. باهـم شروع کردیم به اختلاط؛ من سؤال میکردم و او جواب میگفـت.

گفـت : ده سال پیش در جبهۀ غـزنی ماینی هـر دو پایم را از تن جدا کرد. چند روز بعد وقـتی به هـوش آمده و زخمهایم اندکی مُداوا شد، بخانه رفـتم و از شهید شدن خانم و یک فـرزندم شنیدم. با بسیار خونسردی حکایت میکرد، مثل اینکه کدام قـصۀ پیش پا افـتاده ای را بازگوید؛ نه اشکی به چشمان و نی آهی از دل سوزان. دانستم که این مرد گرم و سرد روزگار را بسیار چشیده.

علالت خود را فـراموش کردم، اما نه بسان قهرمان داستان شیخ اجّل که : " مردی در اندوه بود که موزه نداشت، چون از خانه بدر شد، کسی را بدید که پا ندارد. رو به آسمان کرده، شکر خدای بجای آورد که اگر کفـش ندارد، دو پای سالم و تن تنومند دارد." ( با طلب پوزش از روحانیت شیخ شیراز، که حکایتش را بزبان خود بیان کردم ).

نی هـرگز اینطور نبود؛ اگر آندم کسالتی داشتم که اینک فـراموش گشته بود، دیدن صحنۀ رقـتبار برادر وطندار، که در چند سال جهاد یک عـمر شکست نصیبش گردیده بود، خاطرم را سخت افـسرد و دلِ  جانم فـشرد.

گفـتم که مثل شما در وطن صدها هـزار معیوب هـردم شهید بسر میبرند، که از جهاد فارغ گشته و با جنگ زندگی دست و پنجه نرم میکنند.

گفـت:" اموطور اس که گفـتی" و با آه و حسرت افـزود : این درد ندارد که از دشمن رسیده، اما وضع کنونی وطن صد بار غم انگیز تر است، که وطنداران در یک جنگ وطنی به برادر کشی مشغول اند؛  پدر پسر را و برادر برادر را میکشد. این خیلی دردناک است ، و سر بگوشم برده  آهـسته پرسید : "میفامی که ای بلا ره کی به سر ما آورده؟" گفـتم میدانم ولی میخواهم از زبان شما هم  بشنوم. همان گفـت که میپنداشتم. گفـت : بدبختی ملت مجاهـد اوغانستان از برکت هـمین  نابکاران و خونخواران است.

از شهید مرحوم داوود خان سخت  به نکوئی یاد کرد و گفـت، "اگر مهلتش میدادند، امروز ما از ایران جلوتر میبودیم. اما صد افـسوس که نماندنش." گفـت :"چی خوب ملکی داشتیم، چی خوب زندگیی داشتیم، خاک وطن مثل زر بود، اما قـدر امو وطنه نفامیدیم و به ای روز فلاکت و در بدری و خاک بسری گرفـتار شدیم."

گفـت : از هـفـت سال باین سو درین ملک زندگی میکنم، شکر فـرزندان و خانمم صحتمندند (مقـصد از خانم دومش) و بس آمدن با خرچ  و برچ چنین خانواده ای، درآمد کافی لازم دارد. بچه هایم  همه مدرسه میروند و آنکه پول در می آورد، منم (با لهجۀ آمیخته با " تهرانی" گپ میزد). گفـتم واقعاً ساده نیست.

به گذشته ها فکر کردم که برادران هـزارۀ ما هـیچگاه دست به گدائی دراز نمیکردند، مگر اینکه تن عـلیل و ناتوان میداشتند و قـدرت کار کردن از ایشان ساخته نمیبود.

درد دل این مرد داغـدیده بسیار بود؛ به پهنای کوه و صحرا، و بسیار میخواست با کسی بنشیند و برای تسکین دل ریش خویش، شمه ای از آنرا بازگوید. گفـت :

چند سال پیش رفـتم به دفـتر حزب وحدت در تهران، در همین نزدیکی ولی عـصر ( در آن سامان "خیابان ولیعصر" را مختصراً "ولیعصر" میگویند)، در خیابان انقلاب و از وضعم حکایت کرده گفـتم : شش سال در جبهه بودم، تا اینکه سرحدم بدینجا کشید. انتظار داشتم که وضعم را دیده، رهـنمائیم کنند. گفـت : کاغـذ طومار مانندی را برایم دادند، که به کجا و کجا برو و از که و که تصدیق بیاور که در فلان و بهمان جبهه زخم برداشتی و هـردو پایت را از دست دادی. گفـت : سخت اندوهگین و غـضبناک شدم از رویۀ ایشان. یک بندل لوت (نوت کاغـذی) در جیبم بود ــ یک پنجهزار تومن بوده باشه ــ همه را بیرون آورده   در روی شان زده گفـتم : من اینجا نزد شما برای گدائی نیامده ام، دو پای بریده و داغـهای زخمهایم تصدیق گذشتۀ جهادم را میکند. من از شما هـمدردی برادروار میخواستم، نه اینکه پشت نخود سیاه روانم کنید. گفـت : دفـتر حزب وحدت را ترک گفـتم  و دیگر هـرگز بسراغـش نرفـتم.

 

از حال و احوال من جویا شد، گفـتم در زمانهای بسیار پیش به آلمان رفـته و اکنون بیست و سه سال میشود، که از وطن عـزیز دورم. سال آخر ظاهـرشاه بود که به جرمنی رفـتم، به قـصد تحصیل کردن، ولی اوضاع چنان آشفـته گشت، که دیگر هـرگز روی وطن را ندیدم؛ وطنی که  برایش بسیار دلتنگ هـستم.

 

گفـت : "نی حالی دگه نری که گپ بسیار خراب اس و زندگی هـیچ کس تضمین نیس." و ازین قـبیل گپها بسیار گفـت. گفـتم : با آن هم امیدوار هـستم و یقـین دارم، که روزی وطن عـزیز ما ازین بدبختی و مخمصه برون رفـته و مردم جفادیدۀ ما باز روی آرامی را می بینند. با پوزخندی معنی دار گفـت : " خدا میدانه"

 

در آخر یک اندازه پول از جیبم کشیده پیشکش کردم، گفـت "نی بیدر تو مسافـر استی". اصرار بسیار نمودم و بالآخره با صد عـذر و زاری پول را در جیبش گذاشته، هـمراهـش به امان خدائی کردم.

 

حدیث آن وطندار زمینگیر در حقـیقـت در شأن تمام ملت افغانستان صادق افـتیده، که با جهاد بی مانند خود بهائی سخت سنگین میپردازد و سالهای سال را در سیاهـروزی و خانه خرابی میگذراند. خدایا !

 

مگر سزای نکوئی بدیست؟ مگر جهاد مقـدسی که عالمی را به مراد رساند، در زادگاهـش تباهی آفـرین باشد؟ اگر این جهاد بی مثال ملت افغان نمیبود، آیا تکانی عـظیم به تاریخ داده میشد؟ امپراتوری اهـریمنی شوروی از هم میپاشید و اروپای شرقی و آسیای میانه و ممالک نوآزاد به استقلال میرسیدند و دیوار برلین فـرومیغلتید و آلمانِ دوتا باز یکی میگشت و چه و چه و چه میشد؟ به یقـین که نمیشد، و اگر میشد در همان برهۀ زمان نمیشد و معلوم نبود که مردمان حسرتزدۀ اروپا و آسیا چندین دهـسال دگر چشم براه می ماندند، تا ناجیی بداد شان برسد. مگر مردم ما با این عـمل قـهرمانانه و تاریخ ساز خود، سزاوار پاداش دیگری نبودند؟ مگر شایسته نبود، که بانی و عامل این هـمه فـوز و فلاح جهانی، خود هـم از این خوانِ خود گسترده،  لقـمه ای بردارد؟ مگر کلال باید هـمیشه در تیکر شکسته آب بخورد؟؟؟ هـر آئینه که جواب اینـقـدر اگر و مگر، منفی خواهـد بود.

ملتی که با سر بکـف نهادنِ خود، هـمسایگان را شاد و آزاد ساخت، نمی سزد که مورد توطئه و تاخت و تاز ایشان قـرار گیرد. ملتی که جهان غـرب و خصوصاً امریکا را از درد سر عـظیم و کابوس گران رهانید، نباید با بی مهری و بی تفاوتی ایشان مقابل گردد، چه رسد به اینکه خود در زیر و زبر کردن این ملک و ملتِ سعادت بیار، دست بکار شوند.  خدایا ؛  شکوه از که کنم؟؟؟؟؟

تهران،  شام ۲۷ آگست ۱۹۹۵، هـوتل کاج ، اتاق ۵۶

 

>> بازگشت به صفحۀ اصلی <<