www.payamewatan.com
     
 

کاندیدای اکادمیسین سیستانی

 

پښتــــــونـولۍ
 

عمده ترین مشخصۀ  پشتونها، پشتونوَلی Pashtonwali است، پس پشتونولی چیست؟

   پشتونوَلی به مجموعه ای از آداب ورسوم پسندیده چون: عشق به آزادی، وفاداری به دوستان، قوم پالنه یا قوم دوستی، مهمان نوازی، شجاعت، میهن پرستی ، تسلیم ناپذیری وبیگانه ستیزی(ضدیت با سلطۀ بیگانه) که پسندیده اند وهمچنان به خصایلی چون: انتقام یا بدل، غرور و خودبرتربینی،(که ناپسند اند) اطلاق میشود. به توضیح فشردۀ مهمترین ازرشهای اجتماعی با توجه به تحقیقات قیمت دارمردم شناسی محقق ودپلومات نامدار انگلیس الفنستون که دوقرن قبل در باره مردم افغانستان نموده ، پرداخته میشود.

مهمان نوازی:
یکی از بارزترین مشخصات افغانها، مهمان نوازی است واین صفت یکی ازافتخارات ملی آنان بشمار میرود. هرکه مهمان نوازنباشد، گویند که پشتونولی (افغانیت)ندارد.هرکس میتواند بدون تفاوت از این حق استفاده کند. اگر مسافری با دست خالی در سراسر کشورسفر کند، گرسنه نخواهدماند، گرچه شاید در شهرها چنین نباشد. برای یک پشتون هیچکاری تحقیرآمیزتر از این نخواهد بود که کسی بزور مهمان او را  از خانۀ اش بیرون ببرد. در چنین صورتی خشم میزبان برکسی است که مهمان را وادار به رفتن کرده است. درغیر این صورت مورد طعنه همگنان قرار میگیرد وبه بی غیرتی متصف میگرد که بدترین دشنام در میان افغانهان شمرده میشود.

رسم پناه بردن وحمایت خواستن،از رجال وشخصیت های با اعتبار محل یک رسم بخصوص افغانی است. اگر کسی از شخصی توقع وخواهش مهمی داشته باشد، به خانۀ فردصاحب رسوخ محل رجوع میکند وتا بخواهش وتوقع او جواب مثبت نگوید، از نشستن برفرش یا از خوردن طعام صاحب خانه خود داری میکند. رَد تقاضای مهمان صدمه ای برشأن ومقام صاحب خانه است. این رسم چنان قوی است که فردی که بیم دارد بزودی گرفتاردشمن میشود، به خانه شخص دیگری داخل میگردد واز او پناه وحمایت میخواهد وصاحب خانه هم برای آنکه مهمان برفرش او بنشیند ویا دست به طعامش ببرد ناگزیر تقاضای شخص"ننواتگر"( میارآورده یا حمایت خواه) را می پذیرد. صاحب خانه  تنها هنگامی از پذیرش تقاضای میارآورده (حمایت خواه)، خود داری میکند که یا از هرگونه مداخله ای ناتوان باشد و یا وجود شرایطی، مداخله او را ناموجّه سازد. چنین عملی، حمایتخواه را درحمایت صاحب خانه درمی آورد. حمایت خواه اگرچه دشمن سرسخت میزبان باشد، تا درحمایت او است درامان است. این اصل ضرورت تأمین امنیت شخص فراری را- هرجرمی که داشته باشد- به میان می آورد. با همین خاطرجمعی، اتفاقات بسیاری مانند فراردادن یک زن یا قتل وفرار ودخیل شدن در اولس دیگر رخ میدهد. حفاظت از ننواتگرمحدود به حوزۀ روستا یا منطقه است وبیرون از آن محدوده رعایت نمی شود.( بیان سلطنت کابل، ص ١٧٠_١٧٣)

دشوار ترازپناه خواستن، رسم چادر انداختن است. واین رسمی که زنی چادرش را در جلوپای مردی هموار کند ویا به منزل یک افغان چادرش را بفرستد واز او برای خود ویا خانواده اش یاری وکمک بخواهد. درچنین صورتی برمرد واجب میگردد تا خواستۀ زن را هرچه باشد برآورده سازد. این رسم گرچه به قوانین مهمان نوازی ارتباطی ندارد،مگربه قانون برتری ارتباط میگیرد که در میان افغانان به پشتونولی معروف است. مادر زمانشاه ملکۀ تیمورشاه با همین تدبیر حمایت سردار پاینده خان را برای به سلطنت رساندن پسرش جلب کرد وبا حمایت او زمانشاه برسریر سلطنت قرارگرفت.[ با این همه اهمیتی که پشتونها به زن قایل اند،متاسفانه براثرتسلط ذهنیت مردسالاری درجامعه، پشتونها تاهنوز به دختران خودحق نمی دهندتا همسر زندگی را خود انتخاب کنند، بلکه دختر مجبوراست به شوهری راضی باشد که پدربرای او انتخاب کرده است.داستان عشقی آدم خان ودرخانی در میان قبایل پشتون میتواند نمونه ای از اینگونه سختگیری یا تعصب به حساب آید. بیسوادی بشدت جامعۀ پشتون را می آزارد ، واین علت عمده ایست که مانع رشد وشکوفائی فرهنگ وارتقای سطح شعور اجتماعی درقبایل گردیده است.]

عشق به آزادی یکی دیگر از صفات بارز افغانان است.این عشق در تمام  افکار واعمالشان نمایان است. توصیف آنان از یک کشور آزاد ودارای ادارۀ خوب چنین است:خود میکارند وخود میخورند، یا کسی به کسی غرض ندارد. ودرجای دیگری الفنستون گوید:افغانان طبیعتاً روحیه ای آزاد دارند، آنان که کمتر زیربارشاهند به خود می بالند وکسانی هم که فرمانبرشاهند، هرچند که چون دیگر ملل شرقی زیر ستم نیستند، نیزآزادی را می ستایند و به تقلید آن دلخوشند ومیکوشند براین باورباشند که همه افغانان باهم برابراند. گرچه نه چنین هست ونه چنین بوده است. باری نزدیک مرد دانا وسالخورده از  قبیله میاخیل،منافع یک زندگی آرام ومصئون را که زیر فرمان یک شاه نیرومند میسر است، یاد کردم وآن رابا نظام آشفتهً پر ازمخاطرات مقایسه کردم. پیرمرد بگرمی جوابم داد و برضد قدرت مطلقه باصدای بلند گفت: با بی اتفاقی راضی هستیم، با خطرات راضی هستیم، با خونریزی راضی هستیم، ولی هرگز به داشتن یک ارباب(شاه) راضی نخواهیم بود.( بیان سلطنت کابل،ص١٧٧)

میهن دوستی یکی دیگر از خواص افغانهاست، گرچه خصلت قبایلی از روحیه میهن پرستی میکاهد، [مگر افغانها به زادگاه ومیهن خویش چنان عشق میورزند که کوهسار خشک وبیابان های لم یزرع خود را با بهشت سرزمین های دیگر برابر نمیکنند.شاهد این ادعا غزلی از احمدشاه درانی است که میگوید :

د دهلى تخت هيــرومه چى راياد کړم       زما دشکلى پشتونــخـوا د غرو سرونه

که تمامه دنيا يــوخوا ، ته بــل خوايى        زما خوش دى ستــا خالى تش دګـرونه

احمدشاه به دغـه ستا قــدر هيـرنه کا        کــه وينــسى د تمــام جــهـان ملکــونه

ترجمه:

(تاج وتخت دهلى فراموشم مى شود، وقتى قله هاى زيباى کوهسار افغان رابياد مى آورم.

اگــــر تمام دنيا يکسو شود وتو يکــسو، من ميدان هاى خشک وخالى ترامى پسندم.

احمـــد شاه هرگزاين قدرترا فراموش نميکند، ولو تمام کشورهاى جهان را فتح کند.)

 

قوم دوستی یا برخورد محبت آمیز با افراد خون شریک نیز از خصوصیات دیگر حیات اجتماعی افغانان است.این ذهنیت که قدرت هرشخص متناسب باتعداد طایفه وخویشاوندان او است، باعث افزایش علاقه میان افراد طایفۀ خویشاوند میگردد، وافغانی نیست که در برابرمسایل قوم وطایفۀخویش بی تفاوت باشد. افغانان با وابستگان بلافصل خویش بسیار مهربانند و ابراز خودمانی ویک جهتی میکنند وبرای  ابرازیگانگی میگویند:زما عزیزدی(عزیز منست، از خون منست).

تکیه براصالت خانوادگی ونسب قومینیز یکی از خصوصیات افغانها است و بنابرین افغانان بیش از دیگران به نسب شان می نازند. در میان درانیان فهمیدن نام هفت پشت نیاکان ازشرایط ضروری افغانیت( پشتونولی) است.  دشوار است کسی  را که نتواند تا هفت پشت نام نیاکانش را یاد کند افغان بشمارند.  به همین دلیل آنان حتی در گفت وگوهای معمولی که از کسی نام می برند به ذکر نام های پدر ونیاکانش می پردازند.[الفنستون میگوید: به یاد دارم که با یک تن از قبیله دولت خیل درباره تُک ودامان صحبت میکردم که بزرگترین شهر منطقه دولت خیل است. او درجواب سوالی گفت: تک شهر سرورپسر کتل خان، پسر سلیم خان، پسرسلطان خان، پسرشاه عالمخان، پسر ظفرخان، پسر زمانخان است که در روزگار جهانگیرمی زیست.] (بیان سلطنت کابل، ترجمۀ فکرت ،ص۲۴۰-۲۴۱)

شجاعت ودلاوری نیز ازصفات پسندیده یک افغان است و دراین باره طوری می اندیشند که کسی در شجاعت ودلیری به پای ایشان نمیرسد وبنابرین یک تنه با چند تن و باگروه اندکی درمقابل لشکری می ایستند. گاهی زنی یک تنه با لشکری می جنگد. مثال این ادعا واقعیت جنگ  شاه بوری با لشکر بابُر است.

بابردر ۱۵۱۹میلادی درپشاور برمنطقۀ کالی پت که محل بود و باش طایفۀ دلازاکها بود حمله برد و تمام افراد نرینۀ دهات داراپوری وشاه پوری قبایل دلازاک را قتل عام کرد و مال ودارائی مردم آن دهات را غارت نمود. بروایت تواریخ حافظ رحمت خانی، هنگامی که لشکریان بابُر بر دهکدۀ شابوری حمله کردند، شاه بوری به شوهرش گفت: باید ما جلو لشکر مغول را بگیریم! اما شوهرش بسخن شاه بوری گوش نداد. شاه بوری هم به تنهایی بجای شوهرش برچپرکت قرارگرفت واز داخل خانۀ کپری خود با سپاهیان بابر به جنگ پرداخت. هریک از سپاهیان بابر که میخواست از مقابل خانه او عبور کند، هدف تیر شاه بوری قرارمیگرفت ونقش زمین میشد. تیر او هرگز خطا نمیکرد و بدین سان شاه بوری تعداد زیادی از افراد بابر را زخمی واز صف محاربه خارج کرد. سرانجا سپاهیان که جرئت پیشروی را از دست داده بودند، فریاد زدند: همه جمع شوید! اینجا بلای عظیمی جای گرفته که عالمی را تباه ساخت. پس از آن سپاهیان از هرطرف بسوی خانه شاه بوری حمله کردند و با رها کردن تیرهای خود بدن لطیف او را سوراخ سوراخ کردند. سپس سپاهیان بدرون خانه رفتند تا ببینند که این چه کسی بوده که به چنین مقاومتی دست زده است؟ وقتی به خانۀ کپری شاه بوری داخل شدند، دیدند که بجز یک زن  کسی دیگری درخانه نیست که بدنش با تیرهای بسیاری سوراخ سوراخ شده است وآخرین نفس هایش را میکشد. متعجب شدند وخبر به بابر بردند . بابر بزودی کس فرستاد که او را نکشید و زنده  به نزدیک من آرید. اما تا این خبر به سپاهیان رسید، شاه بوری درگذشته بود. وقتی بابر از مرگ این زن شجاع مطلع شد، سخت متاثر گردید و افراد خود را ملامت کرد که چنین زنان را هیچکسی نمیکشد و باید تا پیش من می آوردید، گفتند او چنان تیر میزد که زره ما هم جلوش را گرفته نمیتوانست و ما فکر میکردیم که او باید یک مرد باشد و بنابرین کشته شد. پادشاه و تمام لشکریان از شجاعت آن زن درتعجب وحیرت فررفتند و او را آفرین میگفتند.از آن پس هر وقت که درحضور بابُر نام طایفۀ عمرخیل دلازاک برده میشد، بابر از آنها تعریف میکرد وبخصوص از شجاعت شاه بوری توصیفها مینمود.( پوهاندحبیب الله تژی،پشتانه صص ١۵١-١۵٢،بحوالۀ تواریخ حافظ رحمت خانی صفحات ١١١ -١١٩)

انتقام یا بدل:

این باور که وظیفه وحق هرانسان است که خود مجری عدالت باشد وانتقام بیدادگریهایی را که بروی شده خود بگیرد، در میان افغانان چنان ریشه داروپایدار است که هرگز به این زودیها ازمیان نمیرود. این رسم بایست هنگامی رایج شده باشد که حکومت توان حمایت افراد را نداشته است. کسی که ظلمی درحقش شده باشد،قویاًحق دارد از ظالم انتقام بگیرد. در چنین احوالی این رواج نه تنها مفید، بلکه لازم است. گرچه در بسیاری نقاط کشور عدالت از طریق دیگر تأمین میگردد وهرچند ملایان مردم را از انتقام جوئی برحذر میدارند وحکومت هم آن را منع کرده است، بازهم این کار، حق قانونی، روا وحتی افتخارمحسوب میشود که هرکس خود شیوه انتقام رابرگزیند. چشم بجای چشم ودندان بجای دندان.

اگرمتجاوز از دسترس مظلوم دور باشد، ممکن است انتقام از خویشاوندان ظالم گرفته شود. در مواردی ممکن است از هرفردی از اقوام ظالم که به چنگ او افتد انتقام بگیرد واگر فرصت نیابد، شاید سالها انتقام را به تاخیراندازد، ولی مایه شرمساری است که آن را از یاد ببرد یا ازانتقام منصرف شود. بر خویشاوندان وگاهی براقوام اوفرض است که او را در گرفتن یاری کنند. البته چنین انتقامی در گیریهای تازه می آفریند ودشمنیها وجنگها را دایمی تر میسازد و گاه کشمکش هایی پیدا میشود که از نسل پدران به پسران منتقل می گردد.این است که در هر قبیله، کوشش هایی برای مهارکردن این خشونتها از طریق تدویر جرگه به عمل می اید.

 در برخی از قبایل، رئیس وبزرگان قوم جانب مطلوم را به گذشت ومصالحه تشویق میکنند. اما اگر ظلم یا جراحت چنان کاری وعمیق باشد که مظلوم حاضر به مصالحه نشود، او را به خود او میگذارند تا انتقامش را بگیرد.در بیشتر قبایل- جرگه در چنین موارد دخالت میکند و طرف را مجبور میسازد تا به فیصله مردم گردن نهد،در غیر آن از قبیله خارج میگردد. هدف عمدۀ از این حل وفصل ها، آشتی طرفین واز میان رفتن کدورت وپیش گیری ازدشمنی قومی است. در بعضی احوال، جرگه یا خان- اگر نیرومندباشد- نه تنها متجاوز را مجبور میکند تا رضائیت مظلوم را حاصل کند، بلکه جریمه ای هم برای دولت از او میگیرد. در زمان حضورالفنستون در پشاوریعنی در ١٨٠٨،[در میان پشتونهای غرب، بَدَل یک قتل، ١٢ زن جوان(٦ با جهیز و٦ بدون جهیز)بود. بدل قطع یک دست، گوش، یا بینی، شش زن، بدل شکستن دندان سه زن، بدل جراحت بالای پیشانی یک زن بود. جراحت زیر پیشانی( که بهبود آن یک سال را در برگیرد) وجرایم کوچک با تسلیم وعذرخواهی فیصله میشود. در میان قبایل شرقی در بَدَل، تعداداین زنان جوان کمتر ومبلغ پول بیشتر وبصورت عموم مجازات سبکتر است. تاوان گیرنده میتواند در صورت تمایل به بجای بَدَل مبلغ معینی پول بگیرد.الفنستون علت این رسم را در پرخرچ بودن ازدواج وسختگیریهای مالی پدر عروس می داند.ص ١٧٢ح] ولی امروز معمولاً یک دختربه عنوان "بد"(بدل) به طرف شخص مظلوم داده میشود که البته زندگی برای چنین  دختری بسیارتحقیرآمیز وهمراه باخشونت همراه خواهد بود.( الفنستون، افغانان، ص ۱۷۰-۱۷۱)

ننواتی:

در موضوعات جدی، مانند قتل، مجرم غالباً میگریزد، اما اگر نخواهد یا نتواند که قبیله اش را ترک گوید، برآن میشود  که تسلیم مظلوم گردد واز او بخشایش جوید. پس به خانه یکی ازبزرگان پناه می برد وبه او متوسل میشود تا به شفاعتش برخیزد. برطبق سنت افغانان، پناه جو وشفاعت خواه به ندرت رانده میشود ومیزبان، خود را موظف به قبول توسل وشفاعت خواهی او میداند وبا تنی چند از نام آوران قوم وسادات وملایان به اتفاق آن شخص به خانه مظلوم ستم رسیده می روند. اکنون اینان همه پناه جو وشفاعت خواه شمرده میشوند. اگر ستم رسیده نخواهد توسل وشفاعت را بپذیرد، پیش از رسیدن آنان خانه خود را ترک میگوید ویا پنهان میشود. اگر اورا بیابند شخص گناهکار کفن می پوشد وشمشیری برهنه به گردن خود می آویزد ، یعنی اینک گردن من وشمشیر تو، میخواهی گردنم را بزن، والازندگی را برمن ببخشای! در آن حال بزرگان وملایان با التماس از جانب مظلوم بخشایش میطلبند و در نتیجه ستم رسیده متهم را می بخشد و تاوان را می پذیرد. این نمونهً اقوامی است که آمیخته از عناصر قومی مختلف نباشد. اما اگرچه این معمولی ترین شکل جامعه است، بازهم از استثنا آت خالی نیست. ممکن است بخشهای دوگانه قبیله در یک روستا زندگی کنند. آنان با آنکه هریک رئیسی دارند، جرگۀ شان مشترک ورفتار شان واقعاً مانند یک بخش است.

در میان قبایل مردمانی هم زندگی میکنند که پشتون نیستند وهمسایه خوانده میشوند. آنان در جرگه جایی ندارند،اما بخشی که با آن زندگی میکنندحافظ منافع شان است، نیزافرادی که با آنان ارتباط دارند، از حقوق ومنافعشان دفاع میکنند. حمایت همسایه عمل افتخار آمیزی است و در نتیجه مقامهمسایه فروتر ازفرد اصلی قبیله است. بصورت عموم شمار همسایه گان کمتر از افراد قبیله است که عموماً زمین ندارند. (همان اثر،ص ١٧٤)

جرگه به مثابۀ یک شورای قضائی:

پشتون ولی به هرکس حق می دهد تا صدمه ای که به او رسیده، جبران کند و انتقام یا بدل خود را از کسی که این صدمه را به اورسانده بگیرد .درنظر قبایل تثبیت حق به عزت وشرف وغیرت هرکس پیوستگی دارد، ونهانکاری  درآن جای ندارد، مگر آنکه جرگه به نادرستی چنین حقی گواهی دهد.

جرگه متشکل از خانان، ملکان و بزرگان وملایان قبایل است. حتی اشخاص با تجربه از طبقات پائین تر نیز درجرگه شرکت کرده میتوانند. تمام محاکمات جزائی در برابر جرگه انجام میگیرد. قضایای جزئی در جرگۀ قریه(یا کلی جرگه) یا در محل حادثه حل وفصل میشود. اما فیصله رخداد های مهمتر در اولسهای منظم، برحسب اهمیت به جرگۀ خانها وبزرگان قوم ارجاع میشود، اما بخشهای غیر تابع مستقلاً عمل میکنند.

جرگه را معمولاً یک رئیس محلی تشکیل میدهد، اما در بیشتر قبایل هرکس که عضوجرگه باشد، میتواند جرگه را تشکیل بدهد. کسانی که درجرگه حاضر نگردند مکلف به پرداخت جریمه میگردند. پس از گردهمائی اعضا، رئیس جرگه پس از دعای مختصری توسط ملا ویا در صورت عدم حضور ملا،خود یک لندی (بیت فولکلوریک) را به زبان پشتو میخواند که مفهوم آن چنین است: همه امور از جانب خداست، ولی برای بنده هم اجازه فکر ومشورت داده است.

 سپس ماجرای مدعی شنیده میشود واگر دفاع متهم مغایرآن باشد، شاهدان فرا خوانده میشوند ومی پرسند تا حقایق کاملاً آشکار شود. چنانکه بیشتر معمول است، اگرمتهم حقایق را نپذیرفت و دلایلی برای حقانیت خویش داشت، جرگه موضوع را بررسی میکند و فیصله مناسب در مورد به عمل می آورد. برای هر جُرم جزائی معین است. بجز در میان بردرانیان که جرگه مجازات را تعیین میکند، این ماجرا پیوسته با تسلیم و پوزش خواهی همراه است. مراسم تسلیم متهم به مدعی وانتخاب بدل در برابر جرگه برگزار میشود. همه میدانند که این کار باید براساس توافق جرگه صورت گیرد. مدعی آنچه را که جرگه تعیین میکند باید بپذیرد. سپس طرفین با درود وسلام  وگفتنسلام علیکم ودست دادن وبوسیدن دست مدعی به مهمانی همدیگرمی روند و در بسیاری از قبایل به این صورت آشتی وصلحی بادوام حکمفرما میشود. اگر متهم حاضر به شرکت دراین جرگه نشود، در برخی از قبایل فیصله یکطرفه در غیاب او صادر میشود. در برخی دیگر از قبایل یا مجرم را به جرگه میکشانند، یا ملایان به سرزنش او می پردازند ودارائیش را تاراج وخودش را از اولس (قبیله) تبعید میکنند. همین رفتار در برابر هرکس که از فیصله جرگه سرپیچی کند، عملی میشود. جرگه معمولا در صورت امتناع متهم از پرداخت تاوان معین، مدعی را به تحصیل آن مختار میسازد. جرگه پس از تعیین غرامت در سطح بالا، غالباً مدعی را تشویق میکند تا مقداری از آن را تخفیف دهد و ببخشد. الفنستون با شگفتی دریافته است که جرگه ها بیشتر از بررسی جُرم متهم به تحقیق و داوری و قضاوت وضعیت وشرایطی می پرداختند که متهم درآن مرتکب جرم شده است، ونیز در مورد تاوانی که باید متهم به جانب ستم دیده بپردازد، به قضاوت می پرداختند.

الفنستون میگوید: در کُل،جرگه های قضائی سازمان های مفید اند. در بیشتر موارد این جرگه ها بیطرفی نسبی رارعایت میکنند، هرچند نمیتوانند از تاثیر دوستی ها ودشمنی ها دور بمانند وحتی ممکن است گاهی واسطه ورشوه هم درآن ها راه یابد. طبیعتاً شاید کسانی مباحثات این جرگه ها را پرآشوب و نامنظم پندارند، اما من دریافته ام که همیشه چنین نیست و در برخی از قبایل این جرگه ها بسیار منظم و موقرند و مورد پذیرش مردم خویش اند.

 گاهی این جرگه ها، با قدرت فوق العادۀ خان، غیر ضروری وگاهی هم باعدم رعایت قانون توسط مردم بی اثر میگردند. با وجود این نیرومندترین خان هم وقتی موضوع مهمی را روی دست دارد، از مطرح شدن آن در جرگه خوشحال میگردد و در میان درانیان که رئیس قبیله به صلاحیت تفویض شده از جانب شاه وبا حمایت او عمل میکند، بازهم ترجیح میدهد که کارش با مصلحت ومشورت جرگه باشد، این ملاحظه در تمام موضوعات ونیز در بحث  وبررسی مجازات جرایم رعایت میشود. همه دعوا ها- درجایی که جرگه رواج کامل هم دارند- به جرگه محول نمیشود. شکایت بردن به جرگه نشانۀ ضعف وگرفتن حق به زور دلیل عزت وحمیت است. بزرگان وتوانمندان( که خویشاوندان بیشتری دارند)، پیوسته ترجیح میدهند که در صورت برابری خسارت طرفین، باهم آشتی کنند وبا مراجعه به جرگه، خود را سبک نسازند. این روش تا وقتی اعمال میگردد که جانب مظلوم- که به جرگه شکایت برده- حاضر به آشتی نشود.

در برخی از قبایل جرگه ها تاشکایتی دریافت نکنند مداخله نمیکنند. برخی وقتی مداخله میکنند که هردو طرف حاضر به پذیرش فیصله جرگه باشند. در بعضی قبایل هنگامی که رئیس قبیله از یک خلاف کاری مهم آگاه میشود، جرگه را به گرد همآئی فرامیخواند. (الفنستون، بیان سلطنت کابل،ترجمه آصف فکرت ، ص١٧٢-۱۷۳)

عدم تسلیم پذیری نیز یکی دیگر از خصوصیات پشتونها است. پشتونها را با نرمش وصلح خواهی ودادن خلعت وجایگیرمیتوان بخود وفادار نمود، اما بازور واعمال خشونت نا ممکن است آنان را به تسلیمی وادار کرد. مثال تاریخی این ادعا برخورد غرور آمیز محمدامین حاکم مغولی کابل در۲محرم سال ۱۰۸۳هجری /۱۵۸۶م با سران افریدی و مومند در درۀ خیبر است که باو جود داشتن یکصد وچهل هزار قشون از طرف اقوام افریدی ومومند وشینواری لشکرش تارومار وبشدت شکسته شد وناچار به فرار گردید.( دیده شود: رسالۀ ایمل خان، ص۱۷-۲۳)

برای من شاهدان عینی روایت کردند که مجاهدین  دردهۀ ۸۰قرن بیستم در موسی قلعۀ هلمند معلمی را به جرم خلقی بودن دستگیرکردند ودرچاهی انداختند ومی خواستند زنده او را در چاه گور کنند، به معلم گفته شد اگر میخواهی از سنگسار نجات یابی، کلمه ات رابخوان واز خلقی بودن خود توبه کن! ومعلم جواب داده بود: اگر سنگسار هم شوم با زور هرگزکلمه نخواهم گفت وبدینسان برسراو آنقدر سنگ زدند وخاک ریختند تا چاه پر شد ولی او به گفتن کلمه  با زور حاضر نگردید. حال با این خصوصیات نمی دانم امریکائیها میدانند که پشتونها دارای چه مشخصات اجتماعی اند وهرگز با بمباردمان نمیتوانند آنان را به تسلیمی وادار کنند، ولو آنها را نابود هم بکنند.پس بهتر است از خر زور پائین شوند وراه های مسالمت ودوستی را با افغانان بیازمایند.

پایان

 

>> بازگشت به صفحۀ اصلی <<