www.payamewatan.com
     
 

 نوشتۀ دپلوم انجنیر خلیل الله معروفی

برلین  ۲۱ جولای ۲۰۰۴

 

افغان، افغانی، افغانستانی
(بخش اول)

 

آقای  ولی  احمد نوری  مضمونی  را  در شمارۀ ۶۳۲ جریدۀ  امید به  چاپ  رسانیده اند،  زیر  عنوان    استعمال نام افغانستانی جرم است .  بلافاصله در دو ستون پهلوی آن جوابیه های آقای عبدالله رها و آقای محمد قوی کوشان، جلب نظر میکند. آقای نوری نوشتۀ خود را روی صحیفۀ انترنت نیز گذاشته اند، تا در دسترس افغانان سراسر جهان و نشریات ایشان قرار گیرد.

به نظر بنده  ایشان از احساسات پاک وطندوستی و از خاستگاهِ عشق و علاقه به افغانستان و جمیع مردم آن، حرکت کرده و به نوشتن مقالۀ خود پرداخته اند. ولی حیف و هزاران حیف، که قالب بسیار زننده و توهین آمیزی را انتخاب کرده اند. و چه بسا که مدعا، قربان کلمات و عبارات  تند، گردیده است. اگر ایشان داعیۀ خود را که از نگاهِ این بندۀ خدا کاملاً مشروع، بجا و به موقع است، در لباس مقبول (۱) و قالب زیبنده ای تقدیم میکردند، به یقین که هم گپ شان به کرسی می نشست و هم دل کسی آزرده نمیشد، یعنی هم لعل بدست می آمد و هم یار نمیرنجید.

اما چه چاره که وقتی احساسات ما افغانها جریحه دار گردد و به اصطلاح تور بخورد، سر از پا گم میکنیم و میخواهیم زمین و زمان را به دگه روی  چپه کنیم . کاش افغانان در هر موقعیتی میتوانستند  از خویشتن داری کار بگیرند و از راهی پیش آیند که ادعای برحق ایشان واقعاً به گوشهای شنوا  برخورده  و مورد قبول قرار گیرد. برافروخته شدن و از احساسات کار گرفتن، امّا متأسفانه خاصیت خانه زاد ما افغانهاست.

حدوداً یک و نیم سال پیش هم، نویسندۀ محترمی بنام داکتر کوهدامنی، موضوع مشابهی را مطرح کرده و مع الاسف از عین لهجۀ کوبنده کار گرفته بودند.  نوشتۀ ایشان هم نتیجۀ چندان  درخور نداشت  و به بازتاب تُند  چند نویسنده  مُواجه گردید. من در آن زمان مضمون جدال بر سر کلمات را نوشتم، که در شمارۀ ۵۶۷  امید منتشر شد. تا جائی که برایم معلوم گردید، گویا نوشته ام مقبول نظر بسا خوانندگان ارجمند امید قرار گرفت، از جمله مقبول خاطرِ نویسندۀ بزرگوار و شخصیتِ معزَّز و  واجب الاحترامی، چون جناب امان الملک جلاله. ایشان در شمارۀ ۵۶۹ مقاله ای نوشتند و ازین هیچمدانِ قلم شکسته (۲) تمجید کردند، و آنقدر تمجید کردند، که کم بود از شرم آب شوم. ایشان از دید بزرگوارانۀ خود به این مسکین نظر افگنده بودند، ورنه  در خود  چیزی نمیبینم که سزاوار چندین تحسین باشد. اما بخود میبالم، که مورد ذره نوازیِ آن عالیجناب قرار گرفته ام. ( خوانندۀ خواهنده را به مطالعۀ آن مقالۀ خود، دعوت میکنم(.

بعد ازین مقدمه میروم به اصل مسأله  :

 استعمال کلمۀ افغانستانی  بجای افغان ، برخلاف حدس دوستان، موضوع خاص و منوط زبان نیست، که بگوئیم: خوب  زبان یک پدیدۀ اجتماعیست  و مانند هر پدیدۀ دیگرِ اجتماعی، در تحول و تطور است، واژه ها و کلمات زاده میشوند یا از بیرون واردِ زبان میگردند، واژه ها پیر میشوند، میمیرند و متروک و تاریخی میشوند و جای خود را به کلمات تازه میدهند و ..... این مسأله را نمیتوان با چنین دیدی تشریح کرد، زیرا موضوع اساس و منشأ دیگری دارد. از نظر منِ ابجد نویس، این موضوع از دو حساسیت آب میخورد و بلکه از همین دو منبع  سرچشمه میگیرد و بر روی اغراضِ غیر زبانی استوار  میباشد. این دو حساسیت، که در حقیقت یک واحد را تشکیل میدهد، عبارتست از  :

۱ ــ  اینکه در دو و نیم سدۀ اخیر ، گویا قوم پشتون بر افغانستان حکم چلانده و دگر اقوام را سرکوب کرده.

۲ ــ حساسیت در مقابلِ کلمۀ افغان   و تک قومی بودن نام  افغانستان .

من درین زمینۀ خاص ولی حاد، عجالتاً باختصار مینویسم، بُوَد که درِ صحبت باز گردد و دیگران به تفصیل گپ بزنند.

درین  اواخر ـ  ونه تنها درین اواخر ـ  بسیار شنیده میشود که در دو و نیم صد سال اخیر و از زمانی که بر ویرانه های خراسان کشوری بنام افغانستان   قد برافراخته، گویا قوم پشتون بر آن حکم رانده.  بلی میگویند که درین مدت  دو و نیم قرنه،  قوم پشتون بر افغانستان  حکمروائی نموده  و اقوام دیگر را سرکوب کرده.  اگر بیطرفانه و خالی از غرض به موضوع بپردازیم،  می بینیم که این ادعاء با واقعیت های تاریخی وفق نمیکند.

قوم پشتون متشکل است از دوصد قبیلۀ مختلف، که از جمله  درین مدت  فقط  دو  سُلالۀ سدوزائی (  ابدالی )  و  محمد زائی،  قدرت را در دست داشته اند. و اگر دقیق تر گفته شود، افراد و اشخاصی از  دو خاندان  سدوزائی و محمدزائی، بر کشور حکم رانده اند و نه کل این دو خاندان.  وقتی که مدعا حتی در موردِ دو خاندان و دو عشیره  و دو قبیله صادق نباشد، به تحقیق و هرآینه که در مورد دوصد قبیله، یعنی قوم پشتون هم، هرگز صدق نخواهد کرد. قبای حکام را بر اندامِ اقوام پوشاندن، جزء را کل پنداشتن، صغری را بجای کبری گذاشتن و سپس نتیجه گرفتن،  نه تنها دردی را دوا نمیکند و جنجال برانگیز است، بلکه جفائیست  بر واقعیت ها و بهتانیست بر دامان تأریخ.

برنت گلاتزر ضمن مقالۀ خود در کتاب افغانستان ـ طالبان و سیاستهای جهانی مینویسد : گفته میشود که پشتونها ۲۵۰ سال بر کشور حکومت کرده اند. در واقع این حکومت پشتونها نبوده، بلکه حکومت حاکمان پشتون بوده است.  حکّام پشتون بر مردم مختلفی حکومت کردند، اما هرگز تمام پشتونها،  ونه حتی اکثریت آنها، حاکم نبودند؛ و ادارۀ واقعی و روزمرۀ کشور عمدتاً به غیر پشتونها، یعنی نخبگان فارسی زبان شهری واگذار میگردید.  ( ۳ )  

اگر درین مدت جفائی بر مردم رفته، بر همه رفته، هم  بر پشتون، هم  بر تاجیک، هم بر اوزبیک، هم  بر هزاره  و هم  بر دیگران.  مؤرخ  راستگو، مردم دوست  و افغانستان اندیش،  مرحوم  میر غلام محمد غبار در صفحۀ ۸۰  جلد  دوم افغانستان در مسیر تاریخ ،  وضع مردم افغانستان را در قرن بیستم اینطور شرح میدهـــد : مردم افغانستان مُساویانه زیر بار دولت مستبد از فقر و مرض  و جهل میخمیدند.  توده های مردم پشتوزبان در ولایات پکتیا و ننگرهار و قندهار از توده های مردم دری زبان و ترکی زبان کشور، کمتر رنج نمیکشیدند.... مردم پکتیا آرد جواری را تلخ کرده میخوردند،  تا صرفه ای بعمل آید.  مردم ننگرهار، حتی زنان آنها، پای برهنه کوه و دشت را میپیمایند تا لقمۀ نانی بدست آرند.  در دهکده های فراه نه اینکه زن و مرد و طفل پیزار نداشتند، چراغ و قند را هم نمی شناختند. در دهات قندهار مردم جز از کلبۀ گلین و کُوسَی، مالک هیچ چیزی نبودند و روی خاک می نشستند. این چهرۀ واقعی زندگانی ملیونها نفوس کشور افغانستان است،  که در زیر پای خدمه ( ۴ )  و زور طبقات حاکمۀ افغانستان، کوفته میشوند .

البته نمیتوان انکار کرد، که بعضاً بعض گروههای مردم، مشخصاً مورد سرکوب بی امان حکومتها قرار گرفته اند و یا اینکه گروههائی از مردم برضد گروههای دیگری استعمال شده اند و یا که جنوب برضد شمال بر انگیخته شده است. اما این کارروائی هائیست که در اثر اغواء، تفتین و تحریک زمامداران و اختیارداران صورت گرفته و نباید بنام مردم و اقوام ختم شود. متأسفانه توده های مردم  بخاطر ناآگاهی و یا کم آگاهیِ خود، مُدام مورد سوءِ استفاده قرار گرفته اند. تبعیض بکار بستن  و تفرقه انداختن، کار استبداد و حکّام خودکام  و گماشتگان ایشان و یا کار اشخاص پرکینه و مفتن است، نه کار مردم.

البته سُلطۀ دودمانها بر یک کشور، نه مربوط به دوصد و پنجاه  سال اخیر افغانستان است  و نه منوط به تأریخ افغانستان. چنین امری را در تأریخ  اکثر ممالک جهان می بینیم.

  تمسکِ دوم بسا کسانِ چنین اندیش، بر نام افغانستان است،  که منسوب به یک قوم خاص میباشد.  هیچ جای شک نیست، که نامهای تاریخی افغانستان ـ آریانا،  ایران  و خراسان ـ  بمراتب رسا تر، شامل تر و دربرگیرنده تر اند. اینکه نام وطن عزیز ما افغانستان ، چطور و از کجا نشأت کرده، بحث مفصلِ تاریخی را ایجاب میکند و نتوان در خلال یکی دو جمله خلاصه اش کرد، چنانکه جناب رها نموده اند. آنچه را درینجا بصراحت میتوانم بگویم، اینست که نام کنونی وطن ما از هیچ  شهروند و باشندۀ آن سلب هویت نمیکند. و اگر چنین میبود، نصف مردم دنیا بی هویت میشدند، چون نام بسا کشور های جهان، بحساب یک قوم گذاشته شده است.  اگر مثالهائی  در زمینه بزنیم :

تاجیکستان ــ سرزمین تاجیک ها؛ اوزبیکستان ــ کشور اوزبیک ها ؛ ترکمنستان ــ دیار ترکمن ها ؛ قزاقستان ــ مملکت قزاقها ؛ قرغزستان ــ  سرزمین قرغز ها ؛  ترکیه ــ  سرزمین ترکها ؛ فرانسه ــ  کشور فرانک ها ( قومی از  نژاد جرمن که در زبان عام ما فرنگ یا فرنگی گفته شود) ؛ روسیه ( فدراسیون روسیه ) ــ کشور روسها ؛ بنگله دیش ــ دیار بنگالی ها ؛ تایلند ــ مملکت تی ها ؛ جُمهوری چک ــ کشور چکها و غیره و غیره. چرب و شیرین تر ازینها عربستان سعودی و اردن هاشمی یا اردنیۀ هاشمیه  ( کشور اردن  در گذشتۀ نچندان دور، همینطور نامیده میشد) است، که تمام کشور بنام یک خاندان، خوانده میشود.

اما کور هم میداند، که دلده شور است، و اینکه در تاجیکستان نصف مردم قومیت تاجیک ندارد؛ در هند و یا بحساب ما هندوستان ( سرزمین هندو ها )  بیشتر از دوصد ملیون مسلمان زندگی دارند ؛ در قزاقستان چند ملیون روس و آلمانی و غیرهم میزیند ( زندگی میکنند ) ؛  بیست ملیون  نفوس  ترکیه را کُردها می سازند ( آریائی تباران ) ؛  در کشور ایران ( سرزمین آریائیان ) چند ملیون عرب ( سامی ) و چندین ملیون ترک  و ترکمن و دیگر وابستگان تورانی و جود دارند؛ در فدراسیون روسیه ( متشکل از هشتاد و هشت جمهوری و واحد اداری مختلف ) دهها ملیون تاتار و قزاق و چچن و انگوش و آسی ( اوسیت ) و آوار و غیره، جزءِ باشندگان این سرزمین فراخند؛ در سرزمین چِک سه ملیون آلمانی زندگی دارند؛ در عربستان سعودی نود و نه اعشاریه نه نه نه نه درصد مردم، فارغ از آل سعودند.

اگر فرضیۀ کمینه در مورد استعمال کلمۀ افغانستانی بجای افغان درست بوده باشد، امید است که استدلال مختصر و نیم دُلملِ ( نیم دُرمل ـ بحساب معمول ما )  بنده،  راه را برای بحثهای مفصل و مستدلِ هموطنانم بکشاید. شاید تَعداد معدودِ چیزفهمان ما، که طرفدار چنین استعمال اند، قناعت کنند و کاربرد کلمۀ افعانستانی منتفی گردد. بی پرده و پوست کنده باید گفت، که این موضوع  فقط  متوجهِ تعلیم یافتگان  و قشر درس خوانده و مکتب دیدۀ ماست، ورنه توده های ملیونیِ مردم ما در بند چنین مسایل نیستند. و خوب است که چنین است، چون همین هایند که ضامن بقای افغانستان عزیزند.

البته چنانکه جناب رها فرموده اند، این حق مسلم مردم ماست، که اگر روزی  بخواهند، نام وطن خود را تغییر بدهند. ولی چنین کاری فقط در شرایط صلح و صفا و در صورتی امکان پذیر است،  که مردم ما،  به آگاهیِ لازم  و کافی دست یافته باشند.

وقتی جناب  نوری نوشتۀ  خود را زیر عنوانِ استعمال نام افغانستانی جرم است تقدیم می کنند،  مقصد شان از جرم  به احتمال قوی گناه است،  و نه آنطور که جناب عبدالله رها پنداشته اند،  و  مراتب سه گانۀ قانون جزائی ــ  قباحت، جُنحه و جنایت ــ  را از آن برون آورده اند.

برای بررسی قسمتی از مقلۀ جناب نوری، مجبور به آوردن این مقدمه ام :

دستگاه لغوی زبان را دستگاهِ باز و نامحدودِ زبان خوانده اند، چون از یکطرف ظرفیتِ آن نامحدود است و از طرفی دروازه هایش برویِ هرنوع لغاتِ از خود ( باصطلاح ایرانیان، خودی ) و بیگانه، باز میباشد. ما جلوِ ورود لغات بیگانه را در زبان خود گرفته نمیتوانیم، از سویِ دیگر میتوانیم از عناصِرِ موجود، شب  و روز لغات جدید بیافرینیم، همان قسمی که  مانع  مردن  و متروک شدن کلمات نیز،  شده نمیتوانیم. اما وظیفۀ ادباء و ادبیاتیان است که مانع بی بند و باری در زمینه گردند و نگذارند، که ترکیبات نامیمون بخورد مردم داده شده  و در زبان معمول گردد،  ولو که این کار بسادگی میسر هم نیست. چون افغانان از آثار مطبوعِ ایران، استفادۀ  گسترده  میکنند، اصطلاحات ایرانی خواهی نخواهی، ذهن نشین ایشان میشود، خواه چنین کلمات خوش ساخت و مطابق به قانونمندیِ زبان آفریده شده باشند و یا که از ذهن های پرعقدۀ  باصطلاح سره  سازان   و یا اشخاص ناوارد درزبان فارسی، تراویده باشند.

زبانشناسیِ مدرن، سره سازی و سره نویسی را در زبان ناروا دانسته و آنرا در زمرۀ آفاتِ زبان میشمرد. هر زبان گنجینۀ لغات و واژگانِ خود را دارد، خواه این لغات از خود زبان برخاسته باشد و یا اینکه از زبانهای دیگر وارد آن گردیده باشد. اما همینکه کلمه ای از زبانهای بیگانه وارد یک زبان شد و ورد زبان عام گردید و در گفتار کوچه و بازار بکار رفت، دیگر نمیتوان بیگانه اش خواند. بعض کسان که ذهن  بیشتر شان از سرچشمۀ تعصب ناسیونالستی آب میخورد، برخلاف این پرنسیپ عمل کرده  و میخواهند زبان خود را از لغاتِ  باصطلاحِ خودشان بیگانه بستُرَند و پالوده بسازند. چنین سره سازان و سره نویسان را در کشور ایران بسیار سراغ داریم. اینان میخواهند، کلمات بیگانه را ولو که معمول و باصطلاح خودشان جاافتاده هم اند، از زبان فارسی  حذف کنند  و کلمات نامأنوس،  مرده،  متروک و خودساختۀ بدساخت را بجای آن بکار برند. برای اینکه خوانندۀ عزیز منظری ازین مَضحکه پیدا کند، مثالهائی را در زمینه ذکر میکنم:

 

۱ ـ استعمال کلمات خودساختۀ بدساخت و نامأنوس:

  سه بر در عوض مثلث ؛ کارواژه در عوض  فعل ؛ نام واژه در عوض اسم ؛ کارمایه در عوض  انرژی   یا   انرجی  ؛   همایش  در عوض   کنفرانس ؛ رایانه  در عوض   کمپیوتر ؛ ترابری  در عوض   حمل  و  نقل ؛  نشست  در عوض   جلسه ؛  تنش  در عوض   تشنج  ؛  فرآیند    در عوض   روند،   جریان،   پروسه  ؛  پرونده    در عوض   دوسیه   ( لغت  فرانسوی )  ؛  فرنشین   در عوض   رئیس  ؛   نشانی  در عوض    آدرس  ؛   چالش    در  عوض   چلنج  ؛ دهشت افگن  در عوض لغت جهانیِ  ترورست  و غیره و غیره

.

۲ ـ  استعمال کلمات مرده، متروک و تاریخی :   

  آفند به جای   حمله  ؛ پدافند به جای دفاع ؛   خوش خیم  بجای نجیب، سازگار و نیک فرجام ؛ بدخیم بجای خبیث، ناساز، بدفرجام و غیره و غیره.

به گفتۀ استاد بزرگ دانشگاهِ تهران، داکتر خُسرو فرشید ورد، کلمه ای که با عناصِر مرده و نامفهوم ساخته شود، مانند نوزادیست که مُرده  بدنیا می آید و ناگزیر جائی بجز در گورستانِ فراموشی، نخواهد داشت. (۵(

عالیجنابان سره نویس، با هرچه کلمات خارجی است، عناد میورزند، اما ضدیتِ ایشان با کلمات عربی، از همه شدید تر است. اینان ننگ دارند، که کلمات اعرابیان کشکینه خوارِ پشمینه پوشِ به ریگِ بیابان پرورده را در زبان فارسی بکار بندند. اینان گوئی میخواهند عصبیت های ناسیونالستیِ خود را بر فرقِ زبان فارسی سوار کنند. اما این کاریست بیهوده و نافرجام. چرا و به چه خاطر، لغاتی از قبیل اسم و فعل و حمله و دفاع و مثلث و جلسه و کنفرانس و کمپیوتر و ترورست  و غیره و غیره  را که کاملاً متداول و مأنوس اند، از فارسی براندازیم؟؟؟ بهتر است که هّم و غم خود را در راههای مهمتر و جدی تری بکار اندازیم، علم و فن بیاموزیم، در علوم و تکنالوژی نوآوری کنیم، دست به اختراع و اکتشاف بزنیم  و کارهائی کنیم که هم بدرد خود ما بخورد و هم مورد پذیرش و تحسین جهانیان قرار گیرد.

 بیشتر حاشیه نمیروم،  ولی اگر کسی بخواهد در زمینه مفصل تر بخواند، صفحات مربوط را در کتابهای   دستور مفصل امروز و گفتار هائی در بارۀ دستور زبان فارسی هردو اثر داکتر خسرو فرشید ورد،  مطالعه فرماید.

بعد ازین حاشیه رویِ ضروری، در ارتباط به نوشتۀ آقای نوری، که فرموده اند درین چند سال اخیر در بعض روزنامه ها و نشریات خارج کشور، عده ای در صدد آنند که کلمات فارسی ایرانی را بعوض کلمات سچۀ دری و یا کلمات معمول عربی که در زبان ما عجین شده است، بکار برند، که نه تنها خوش آیند نیست بلکه رنج آور است .... فقط تا آن حد موافقم، که نباید کلمات مُضحک و نامأنوس فارسی ایران را، که در بالا بحیث نمونه و مشتی از خروار ذکر کردم، در فارسی زیبای خود بکار بریم. فارسی دری افغانستان از بسا جهات سره تر، اصیل تر و دست نخورده تر است  ـ  صرف نظر از کلمات معدود دیوانی و اداریِ پشتو که قسراً و جبراً وارد آن گردیده ولی بر دستگاه دستوری زبان فارسی هیچ  اثری ندارد  ( اصالت زبان بیشتر با دستگاهِ دستوری و آوائیِ ( صوتیِ ) آن سنجیده میشود، نه با دستگاهِ لغویِ آن که همیشه متغیر است ) ــ  و از بدعت هایِ مسخره ای که در فارسیِ ایران راه یافته، تا حد زیادی بر حذر مانده. ایرانیان وقتی سخن گفتن دریِ ما را ــ  و خصوصاً زبان عامیانه و کوچه و بازار ما را ــ  میشنوند، غبطه میخورند و حسد میبرند. نفیسی ها و فروزانفر ها و بهارها و خانلری ها، وقتی از دره ها و کوهپایه های افعانستان دیدن میکردند، و دری قرون سوم و چارمِ هجری را در زبان مردم ما زنده و گویا میدیدند، لذت میبردند و باصطلاح خودشان حظ میکردند. اتفاقاً این یگانه موردیست، که ایرانیان کلاً و ایرانیان باانصاف و حقشناس  بالخصوص در مورد افغانان و زبان دریِ ایشان اقرار میکنند، و چه جانانه اقرار میکنند. ( برای درک عملیِ این واقعیت میتوان بر مقالۀ چهار سال پیش  بنده سَرَگی و دیرپائی واژه ها و اصطلاحات در زبان دریِ افغانستان در شمارۀ ۴۴۹ امید، نظری انداخت.) حیف است که یوسفِ مصریِ خود را به زرِ ناسرۀ ایرانی بفروشیم.

اما تمام این گپها مانع آن شده نمیتواند، که مساعی گستردۀ ایرانیان دانشمند و سختکوش را در عرصۀ زبان فارسی نادیده بگیریم  و سپاسمند و شکرگزار زحمات شباروزیِ ایشان در تدوین و ترجَمۀ آثار جدید و احیاء و تجدید چاپِ متون قدیم و معتبر فارسی، نباشیم.

در قسمت نامگذاریِ کشور فارس که از سال ۱۹۳۵ به بعد ــ  و متأسفانه به اجازۀ دولت  وقتِ  افغانستان ــ  رسماً به نام ایران  مسمی گردید، جناب کوشان کاملاً درست فرموده اند. آنچه را باید اضافه کرد، اینست که : حکومت افغانستان که قدرت عام و تامش در دست محمد هاشم خان ــ صدراعظم مطلق العنان وقت ــ قرار داشت، مُجَوِّز و اجازه نامۀ رسمی دولت افغانستان را در زمینه بعد از آن صادر کرد، که هیئتی باصلاحیت موضوع را به بررسی گرفته و بر آن صحه گذاشته بود، ولو با تحکم حکومت. من در مضمون جدال بر سر کلمات از آگاهانِ وطنم خواسته بودم، که ترکیب هیئت صحه گذار را برملا سازند، تا الا و بلا تنها در گردن ملا نماند. با تأسف که کسی لبیک نگفت. منِ بنده چند نام نخبگان تأریخ و ادب همان زمانِ افغانستان را درین ارتباط شنیده ام، ولی تا اطمینان حاصل نکنم، هویت آن بزرگان را که نام تاریخی وطن ما را به مفت، به کشور فارس   فروختند، فاش نمیسازم. از وزارت خارجۀ حکومت انتقالی افغانستان صمیمانه، اما جداً خواهش میکنم، که به آرشیفِ خود نظری افگنده  و موضوع را روشن بسازد. حقایق تأریخی را نمیتوان  بردوام  مکتوم نگهداشت.

بعد ازینکه راجع به عوامل زمینه ساز این جنجال و جدال، به ایجاز و اختصار گپ زده شد، در بخش بعدی به بحثِ لغوی کلمات سه گانۀ افغان ، افغانی  و افغانستانی  پرداخته خواهد شد.

 


 نوشتۀ دپلوم  انجنیر خلیل الله معروفی 

                                                                برلین ، ۲۸ جولای ۲۰۰۴

 

افغان، افغانی، افغانستانی
(
بخش آخر(

 

بعد ازینکه  در قسمت اول بر عوامل زمینه ساز این جنجال و جدال، به اختصار روشنی انداخته شد،  درین بخش  به بحثِ لغویِ کلمات سه گانۀ افغان ، افغانی   و  افغانستانی  پرداخته میشود.

۱ـ افغان یا اوغان در عرف دری زبانان، مُعادل  و  مُرادف  پښتون شمرده میشد. البته پشتوزبانان، خود را  پښتون ـ که جمعش پښتانه شود ـ  و زبان خود را پښتو مینامند. در مَورد شجرۀ نسب افغانان و ازنگاه مردم شناسی و قوم شناسی، میتوان از جلد اول افغانستان در پنج قرن اخیر ، اثر مرحوم میر محمد صدیق فرهنگ  و خصوصاً از کتابِ معتبر افغانان اثر الفنستن انگلیس  ــ که با ترجمۀ آقای محمد آصف فکرت، از طرف بنیاد پژوهش های اسلامی در سال ۱۳۷۶ در مشهد چاپ گردیده  ــ معلومات بالنسبه مفصل و مغتنمی را دریافت.

بعد از روی کار آمدنِ کشور افغانستان  کلمۀ افغان از حالت خاص اصلی بدر آمده  و به معنای عام  بر باشندگان افغانستان اطلاق گردید. جنابِ نوری، از نگاهِ حقوقی در زمینه پرتوِ کافی افگنده اند و ضرورتِ تکرار آن، دیده نمیشود.

 جمع درست افغان یا افغانان است  و یا افغانها. در ایران دورۀ قاجاری افغان را بقاعدۀ عربی جمع میبستند و افاغنه میگفتند. گویند که در عقب چنین استعمال، نیتِ سوئی نهفته بوده  و مانندۀ آن بوده، که  فرعون را بشکل فراعنه جمع بندند. فارسی زبانان را نشاید که کلمات غیرعربی ــ  از جمله  فارسی ــ  را  به قاعدۀ عربی جمع سازند.

۲ ـ افغانی صفت نسبی افغان  است، یعنی آنچه مربوط به افغان باشد و به او نسبت بَرَد. مثلاً غیرت افغانی، شیوۀ افغانی، سِلاحشوری افغانی، دانشمند افغانی، مَقامات افغانی و غیره. در عرف دری زبانان ما در سابق  زبان پشتو را نیز افغانی میگفتند.  واحد پولی افعانستان هم افغانی خوانده میشود.

اینکه بعض کسان ــ خصوصاً ایرانیان ــ افغان  را افغانی  یاد میکنند، کاملاً نادرست است   و  از  بی اعتنائی ایشان به زبان فارسی، حکایت میکند. همانقسمی که نادرست است اگر روس را روسی  بگوئیم ؛  چک  را چکی    بگوئیم ؛ تاجیک  را   تاجیکی  بگوئیم  ؛   قرغز  را   قرغزی بنامیم ؛  انگلیس را انگلیسی  بنامیم ؛ ترک  را ترکی  بنامیم؛ کُرد را کردی بنامیم؛ به همان تناسب غلط است،  که  افغان را افغانی بگوئیم.

 اما افغان را افغانی خواندن، که در بین مردم ایران کاملاً رایج است،  باحتمال قوی از اعراب نشأت کرده. اعراب افغان  را به حیث کشور دانسته و سپس ی نسبت را بر آن افزوده افغانی درست کرده  اند، که به تبعۀ (۶)  کشور   افغان ( افغانستان ) اطلاق  گردد.  از همینرو  اعراب،  سیـدجمال الدین افغان را  افغانی  یا الافغانی خوانند. و اتفاقاً خود متفکر بزرگ افغانستان  و سید افغان هم کشور خود را افغان میخواند؛ چنانکه فرماید : من سكنة کابل من اهالی الافغان السید جمال الدین من  سادات کنر.  یعنی از ساکنان کابل، از اهالی افغان ( افغانستان )، سید جمال الدین از سادات کنر. (۷ (

و یا فرماید : ان الافغان اول ارض مَسَّ جسمی ترابها ( افغان ( افغانستان ) اولین جائیست، که جسمم  با خاکش در تماس آمد.) ( ۸ (

 در بارۀ سید از زبان شیخ محمد عبدُه ، شاگرد بزرگ  و همرزمش میخوانیم: سید جمال الدین پسر سید صفتر (صفدر) از خانواده ای بزرگ در بلاد افغان بود که به سید علی ترمذی محدث بزرگ، نسبت میبرد .... (۹(

بد نیست درینجا قصه ای را از کتاب زندگانی سردار کابلی اثرِ کیوان سمیعی، نویسندۀ ایرانی، هم بیاریم. سردار کابلی گویا از زبان پدر خود سردار نور محمد خان  قصه میکند، که در زمانی که در عراق بسر میبردند، در بصره بخدمت سید جمال الدین میرسد. شخصی او را سردار نور محمد خان را  به سیّد معرفی میکند و میگوید که ایشان هم افغانی هستند. معلوم نیست که پیش از ورود او سخن از چه میرفت، که سید رو به او کرده میگوید : چه کسی از مسلمانها میتواند شعور داشته باشد و اهل افغان نباشد. فعلاً که جز افغان از مسلمانها کاری ساخته نیست. درینجا هم سید افغان را در معنای افغانستان بکار میبرد. (۱۰(

نباید ناگفته گذاشت، که افغانی را در معنای افغان بعضاً در کلام قدمای خود نیز می بینیم. حکیم فرخی سیستانی گوید:

به گونۀ شلِ افغانیان، دو پره و تیز         چو دسته بسته بهم، تیرهای بی سوفار (۱۱(

  

شل   به شین مکسور، در معنای نیزۀ کوچک   و   سوفار  یعنی بیخِ تیر که در چلۀ کمان گذاشته شود.

در شاهنامۀ فردوسی، هم  کلمۀ افغان را مییابیم، هم اوغان را  و هم افغانی را. سخنسرایِ بیمثال توس، در داستان رزمِ رستمِ زال با  کک کُهزاد،  شانزده  بار کلمۀ افغان  را بکار میبرد،  سه بار اوغان   را  و  سه بار

افغانی را. این داستان از زبان فردوسی، آنقدر جالب است، که دریغم می آید، از آن درینجا مختصر شرحی نیارم.

 :

چنین گفت دهقان دانش پـــــــژوه           مر این داستان را ز پیشین گروه

که نزدیک زابل به سه روزه راه           یکــــی کوه بُد سر کشیده بــه ماه

به یک سویِ او دشت خَرگاه  بود          دگر دشت  زِی هنــدوان راه  بود

نشسته درآن دشت بسیـــــار کوچ           ز افغـــان و لاچین و کُرد و بلوچ

یکی قلعه بالای آن  کــــــــوه بود           که آن حِصن از مـــردم انبوه بود

بدژ در، یکــی بدکُنش جای داشت          که در رزم با اژدها پـــای داشت

نژادش ز افغان سپــــــاهش هـزار         همـه نـــاوک انداز و ژوبین گذار

به بالا بلنـــــــد و بــــه پیکر سِتَبر           بحمله چو شیر و بـــــه پیکار ببر

دو رانش بـــه مانندۀ رانِ پیــــــــل          گهِ رزم جوشـــان تر از رودِ نیل

به نیرو جدا کــــردی از کُه کــــمر          گریزان ز رزمش بُـــدی شیرِ نر

....................

چو پیکار جستـــــی ز مردانِ مرد          ز مردان بر آوردی از گرز گرد

ورا نام بودی ککِ کوهـــــــــــزاد          به گیتـــی بسی رزم بودش به یاد

ککِ کهزاد آنقدر زورآور بود، که سالانه ده چرمِ گاو زر سرخ از زال، پدر رستم، باج می ستانید. زالِ زر در نیمروز منادی زده و هشدار داده بود، که از ککِ کوهزاد به رستم چیزی نگویند، مبادا  رستم آهنگِ کک کند و از دستش ضایع گردد. رستم مگر تصادفاً  از موضوع  آگاه  می گردد  و  بعد از کسب اجازت از پدر، زالِ زر،  به اتفاق میلاد  و کشواد به نبرد کک کوهزاد میرود. اول بهزاد بجنگ رستم می آید و گرفتار میشود. رستم بهزاد را به میلاد میسپارد. دیده بان خبر اسیر شدن بهزاد افغان را به کهزاد میرساند و از تمام کوایف نبرد قصه میکند. درین گفت و گویند که خروش رستم بگوش کک میرسد.

 

درین گفت و گـــــو بود با کوهزاد           که آمد خــــــروشی که ای بد نژاد

چه در دِژ گُـــزیدی بدینسان درنگ           کـــه آمد همه نام اوغــــان به ننگ

وقتی کوهزاد نعرۀ رستم را میشنود، از فراز کوه  فرود می آید و با رستم، به رزم اندر میشود. زالِ زر هم از سیستان بمددِ رستم میرسد. کهزاد  مغلوب رستم میشود و رستم دستانش را بزنجیر میبندد. بزرگان و نام آوران پیش رستم می آیند و به ستایش و تکریم او میپردازند.

 

پیــــــــــــــاده  همه پیش باز آمدند           بَرِ پیلتن در نماز آمدنـــــــــــــــد

         بدیدند کک را چنـــــان بسته دست            گروهی ز افغانیــــان کرده پست ( ۱۲(

 

 ( نماز اصلاً معنای ستایش،  توصیف  و  تبجیل را دارد.)   

به عقیدۀ  بنده، آوردن افغانی بجای افغان هم در شعر فرخی و هم در کلام فردوسی، فقط بروی ضرورتِ  شعری بوده، و نمیتواند مِلاّک دانسته شود. شاعران فارسی گوی ـ و شاید زبانهای دیگر نیز ـ  بسیار بخود حق داده اند، که در کلمات و حتی در دستور زبان، تصرف کنند.

۳ ـ  کسانی از تبعۀ افغانستان، که نمیخواهند خود را افغان  بخوانند، در صدد چاره شده  و با اضافه کردنِ ی نسبت  در آخر افغانستان ، کلمۀ افغانستانی را  راست (۱ ) کرده اند. بیشترین این هموطنان ما، یا خود چند صباحی  در ایران  بسر برده اند و یا اینکه زیر تأثیر تبلیغات بعضِ ایرانیان کینه ورز، رفته اند.

چنانکه تاریخ دورۀ قاجاری کشور فارس نشان داده، زمامداران آن کشور در اثر اغواء، تطمیع  و فتنه انگیزی روسی و انگریزی، همیشه آتش نفاق  و خانه جنگی را در وطن عزیز ما فروزان نگه میداشتند، و به کار هائی دست میزدند، که اوضاع وطن ما را مغشوش بسازد. نتیجۀ این کارروائیها و کارروائیهای استعمار انگیس و سیاستهای دیگر کشور های استعماری اروپا، چنان شد، که همواره گوشه هائی از کشور ما قیچی شده، جزءِ ممالک همجوار گردند و دولت مقتدر درانی بدست شهزادگان بی کفایت، نالایق  و آلۀ دست بیگانگان، رو به قهقراء  و فتور نهد. ورنه در زمانی که دولت مقتدر درانی تشکیل گردید ـ  و آن در آوانی که در سطح جهان جهشی بجلو دیده میشد ـ  زمینۀ بسیار مساعدی بوجود آمده بود، که وطن ما توأم با جهان گام بردارد.

 اتفاقاً از چند ماه باین طرف است، که جناب محمد سعید فیضی در جریدۀ  وسیع الطیف امید، سلسلۀ بسیار جالبی را زیر عُنوان دسایس ( رقابتهای ) روس  و انگلیس در افغانستان و ماجرای خط دیورند   نشر میکنند و وضع افغانستان را در رابطه با اوضاع جهانی و خصوصاً در ارتباط با دول استعماری و دولت آلۀ دست آنان ـ فارسِ قاجاری ـ  بشکل بسیار جامع و گیرائی شرح میدهند. از خلال نوشته های ایشان واضحاً دیده میشود، که دولت فارس در یک زمان بسیار حساس تأریخ ما چه رول مخّرب و ویرانگری را بازی کرده است. در ایران امروزی هم کینه توزان و دشمنان افغانستان، کم نیستند.

زمانی که طالبان چند ایرانی را در قونسلگری ایران در مزار شریف، کشتند، شعله های خشم ضد افغانی ایرانیان در حدی موج زد، که صدها تن افغان مظلوم، آواره و بیگناهِ مقیم ایران را از دم تیغ گذشتاندند و رهبر انقلاب اسلامی ایران ـ رهبر مذهبی ـ آیت الله العظمی خامنه ئی از قوم وحشی (۱۴) سخن گفت. اینکه پناهندگان بی پناهِ ما در ایران چه لیل و نهاری را دیدند، موضوع بحث دیگریست. بنده ضمن سفرهای بیشماری از چار دانگِ ایران، بسا خاطراتِ  شیرین و تلخ را یادداشت کرده، که اگر روزی میسر گردد، پیش دیدۀ وطنداران قرار خواهد گرفت. همینقدر میگویم، که از رژیم ها هیچ گله ای نداریم، گلۀ ما از مردمِ نجیب ایران است، که با ما علایق و مشترکات خیلی فراوانی دارند.

باکم از ترکان تیر انداز نیست           طعنۀ تیر آورانــــــــــم میکشد

 بعض افغانان  چنان فریفتۀ اغواء  و تفتینِ بیگانگان  قرار گرفته  اند،  که حتی   سید جمال الدین افغان را در هیئت سید جمال الدین افغانستانی استعمال میکنند. اما تمام این مکائد و حِیَل، از کُنه و اصلیتِ انتساب  به کلمۀ افغان نمی کاهد،  چون هم  در کلمۀ افغانی  و  هم  در کلمۀ افعانستانی جزءِ  اصلی  و لایتجزای  هردو، همانا  کلمۀ افغان  است.

 در فرهنگ بزرگِ هشت جِلدیِ سخن که سال ۱۳۸۱ در ایران انتشار یافت، هم از کلمۀ افغانستانی سخن رفته. اما در فرهنگ های دیگر چاپ ایران از قبیل عمید و معین این کلمه دیده نمیشود و گپ  فقط  از افغانی   و افغان است. فرهنگ سخن گویا بالوسیله میخواهد، کلمۀ افغانستانی را سر زبانها اندازد. واضح است که با آوردن ی در آخر هر اسم  ـ  از جمله اسم ممالک  ـ  صفت نسبی آن بدست می آید و هر که ابجد زبان فارسی را بداند، ازین نکته آگاهست.  یعنی هیچ ضرورتی نمیرفت که فرهنگ سخن، مشخصاً کلمۀ افغانستانی را در قلب خود بگنجاند. اگر فتنه ای در کار نیست،  پس چرا این فرهنگِ جامع از کلمات تاجیکستانی و ترکمنستانی و اوزبیکستانی و قرغستانی و قزاقستانی و غیرذالک، بحیث باشندگان آن کشورها هم، سخن نمیگوید؟؟؟؟؟؟  توخود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل!!!!!!

این نوشته را نیز حسنِ ختامی باید:

ما افغانان یعنی باشندگان و تبعۀ کشور عزیز و سر افراز افغانستان، همین اُکنون در مرحلۀ خاص و خیلی حساس تاریخ خود قرار داریم. در پیش رویِ ما دو راه وجود دارد؛ یکی راهِ گذر بسوی آیندۀ شگوفا، مرفه، و سعادتمند، در چوکات یک افغانستان متحد، باثَبات  و مستقل؛ مستقل از هر نگاه.  و دیگری راه  سقوط  و ازهم پاشی  و تجزیه و حل گردیدن در ممالک همجوار، بحساب قومی. برماست که از شرایط آمادۀ موجود، حد اعظم استفاده کرده و راه اولی را برگزینیم. دوئی و نفاق  و هر آنچه ما را از هم دور سازد، بخیر و صلاح ما نیست، بخیر هیچ یک از اقوام عزیز و متساوی الحقوق ما. خردمندان، تعلیم یافتگان و روشنفکران ما که قافله سالار  و علمبردار جامعۀ مایند، باید راهِ  وصل کردن و پیوند دادن را اختیار کنند و در حرکات  و سکنات خود  واقعاً سرمشق شایسته و نمونۀ بایستۀ توده های بیچاره  و چشم براه باشند!!!!!!

فاعتبرو یا اولی الا لباب                                

 

               

 

پاورقی:

ا ـ مقبول اسم مفعول عربی و در معنای مَورد قبول  یا قابل قبول است. این کلمه در عرف ملک ما معنای زیبا و خوشنما را میدهد، و الحق که زیبا و خوشنما مورد قبول است. 

۲ ـ قلم شکسته  بدون کسرۀ  اضافه یعنی کسی که قلمش شکسته باشد   و کنایه از کسی که درست نوشته نتواند . نظیر این ترکیب را در زبان خود بسیار میتوان سراغ کرد، از قبیل گردن شکسته، گلوبریده ، رنگ پریده ،  گریبان دریده و غیره که هپچکدام کسرۀ اضافت  برنمیدارد.

۳  ـ صفحۀ ۲۳۳ کتاب افغانستان ـ طالبان و سیاستهای جهانی ، گرد آورنده ویلیام میلی، ترجمۀ عبدالغفار محقق، چاپ ۱۳۷۷  مشهد.

۴  ـ خدمه ( بفتح سه حرف اول ) جمع خادم است، که در متن مرحوم غبار مقصد از خدمتگاران دولت میباشد. در عرف افغانستان خدمه را بجای خادمه می انگارند؛ چنانکه در کارتهای عروسی نویسند بدون خدمه و اطفال . خادم کلمۀ عربی ( اسم فاعل ) و در معنای خدمتگار است که مؤنث آن خادمه میشود. در مثال بالا باید نوشت : بدون خادمه و اطفال

 ۵ ـ صفحۀ ۳۸۹ گفتار هائی در بارۀ دستور زبان فارسی اثر داکتر خسرو فرشید ورد، چاپ ۱۳۷۵ چاپخانۀ سپهر، تهران

 ۶ـ تبعه ( به فتح سه حرف اول ) جمع تابع  یعنی تابعان و پیروان. در عرف افغانستان و ایران این کلمه را بحیث مفرد بکار میبرند. اما بهتر است، که در حالت مفرد از لغت تابع و یا شهروند کار گرفته شود.

۷ـ  بر گرفته از د شرق نابغه ـ سید جمال الدین افغانی اثر مرحوم داکتر محمد سعید ( سعید افغانی ) به نقل از مجموعۀ اسنادِ مخطوطِ  سید جمال الدین، طبع ۱۳۴۲ هجری شمسی،  تهران

 ۸  ـ  صفحۀ ۱۶۸ همانجا، به نقل از نوشته های استاد محمود ابو ریه  

۹ـ  صفحۀ ۶۹ نو آوران جهان اسلام، شیخ محمد عبدُ ه ، ترجمۀ علی اکبر کسمائی، چاپ ۱۳۵۹ ـ  ناشر: نهضت زنان اسلام. ( نقل از مقالۀ شیخ محمد عبدُه زیر عنوان  الثائر الاسلامی جمال الدین الافغانی   یعنی انقلابی اسلامی  سید  جمال الدین افغانی (

 ۱۰ـ صفحۀ ۹۳ زندگانی سردار کابلی تألیف کیوان سمیعی ، چاپ اول ۱۳۶۳، چاپ گیلان. چون سخن از سید جمال الدین افغان  و کتاب فوق رفت، میخواهم در زمینۀ قصه ای که در صفحۀ ۹۴ همین کتاب آمده و جناب نصیر احمد رازی آنرا در نوشتۀ خود بدنبال آفتاب از شرق تا غرب ، سید جمال الدین افغانستانی (  امید ۶۳۶ ) نقل کرده اند، اظهار نظری نمایم : به نظر بنده، این قصه از همان قصص و حکایات قالبیی میباشد که نویسندگان ایرانی به منظور منسوب ساختن سید به ایران، جعل کرده اند. و چنین جعلیات در آن سامان کم دیده نمیشود. البته در دهاء و ذکاوت  دوران صباوت سید، کوچکترین شک و شبهه ای نیست.

 

۱۱ـ  صفحۀ ۶۲ دیوان فرخی سیستانی، چاپ داکتر دبیر سیاقی، چاپ چارم ۱۳۷۱ خورشیدی، چاپ گلشن ( در ذکر غزوات یمین الدوله محمود غزنوی در هند(

۱۲ـ  صفحات  ۵۵۸  تا  ۵۶۴  شهنامۀ  فردوسی،  چاپ ۱۳۶۹ چاپخانۀ سپهر،   تهران   و  صفحات  ۲۸۵  تا  ۳۱۱   افغانستان در شاهنامه اثر مرحوم استاد احمد علی کُهزاد، چاپ ۱۳۵۵  مؤسسۀ طبع کتب بیهقی، کابل

۱۳ـ  راست کردن یعنی ساختن، درست کردن از لغات قدیم و بسیار زیبای فارسیِ دریست که هنوز از زبان مردم ما شنیده میشود، خصوصاً از زبان روستائیان ما.

 ناصر خُسروِ بلخی در سفرنامه فرماید : ... و این شهرِ صُور معروف است به توانگری... و مردمانش بیشتر شیعه مذهب اند. و قاضیی بود  آنجا، مردی سنی مذهب، پسر ابو عَقیل میگفتند، مردی نیک منظر و توانگر. و بر درِ شهر مشهدی راست کرده اند....  ( صُور  شهری بوده قدیمی، که امروز جزءِ کشور لبنان است. مَشْهَد یعنی جای حضور یافتن و ظاهر شدن، شهادتکده ،  مزار ،  و درینجا مراد  از ساختمانیست  برای تجمع مردم،  که به حساب امروزی سالون شهری شود. ( 

و حضرت شیخ اجّل در بوستان فرموده :

 

یکی  پنـجه ای آهنین راست کرد             که باشیر زورآوری خواست کرد

کسی پنجه بُکسی ساخته بود و میخواست بجنگ شیر برود و گویا با شیر زورآزمائی کند.

 

چو شیرش به سر پنجه در خود کشید            دگر زور در پنــــجۀ خود ندید

یکی گفتش آخر چه خُسپی چــــو  زن             به سرپنجۀ آهنینش بــــــــزن

شنیدم که مسکین در آن زیــــــــر گفت            نشاید بدین پنجه با شیـر گفت
 

انتساب زنان به جُبن و کم شهامتی در ادبیات دری زیاد دیده میشود،  که از طرز تفکر و دید همان روز  الهام میگیرد و متأسفانه هنوز هم  مردم  بدین باور اند.

۱۴ـ  بنده بدین مناسبت  در همان وقت،  مقاله ای نوشت، زیر عُنوان همسایه های ناجوانمرد؛ خشم آیت الله بر   قوم وحشی ،  که در  شمارۀ ششم فصلنامۀ رنگین چاپ آلمان ( زمستان ۱۳۷۷ ) منتشر گردید.