www.payamewatan.com
     
 

فقیر محمد ودان
فرید ریس دورف

 

این نوشته را به مراد دلهای گرم و مغزهای سردی اهداء مینمایم که صادقانه و
 صمیمانه میکوشند کبوتر بال شکسته و زخم زده را به آن امید مداوا نمایند تا حین
 پرواز دوبارۀ آن با کبوتر های دیگر، کبوتر های زیاد، شاهد آن باشند که سفیدی پرهای
 نیرومند نورستۀ آن چون شبحی سفید رنگی دل تاریک شب را بشگافد.

 

... و کبوتر باز هم پرواز میکند!

     مراد مرد لاغر اندام با قد متوسط را  چهره زیتونی، موهای سیاه و چشمان میشی اش از اکثر باشنده گان این محله متمایز میسازد.  او را چون چند خانوادۀ دیگر، توفان حوادث از سرزمین های دور به این دهکده کشانیده که اینک مجبور شده تا تک و تنها در اپارتمان کوچک کرایی ای زنده گی را بسر برد که پنجرۀ مغربی آن بسوی بالکنی با چشم اندازی به جنگل انبوه از درختان کاج، باز میشود.

    امروز مراد از گوشۀ بالکن اپارتمان نشیمن خویش، غروب را به تماشا نشسته است.  به نظرش میآید که آفتاب را همین جنگل میبلعد و یا هم دیوها و ددهای غول پیکر، آفتاب را با طلسم و جادو گروگان گرفته و در دل آن جنگل سیاه و انبوه فرو میکشند.  او اینک تا شام غریبان بسوی آن جنگل، بلعیده شدن آفتاب را می نگرد.  مراد در چهرۀ غمگین و افسردۀ آفتاب در حال غروب، متانت و وجاهت اشکاری را میخواند و با دیدن آن، سالها پیش و لحظاتی را به یاد میآورد که مرد استوار، مؤمن و معتقد را دیو های شب سالار بسوی دار میکشیدند و او هم در چنان حالتی با چنین متانت و وجاهت، استوار گام بر میداشت.  مراد با یاد آن لحظات بی اختیار زمزمه میکند:

چه پر شکوه و پر جلال و ابهت است که آدمی

برای ایده های خویش

به پای دار میرود

و تا نهایت خط کشیده استوار میرود (1)

     مراد از آفتاب و جنگل چشم برنمی تابد.  در دل جنگل و در لابلای شاخها و شاخچه های درختان کاج و برگ های سوزنی آن، آفتاب را می بیند که در خون خویش فرو میغلتد.  به نظرش آمد که در دل باریک جنگل دیو ها و ددها حاکم اند و شاخها، شاخچه ها و لابلای برگ درختان جنگل پر از مار ها و گرگهسای لاشخوار اند.  آنها قناری ها و بلبل های خوشخوان، پروانه و مورهای زحمتکش ساکن جنگل را به زنجیر کشیده و یا از آنجا رانده اند.

     مراد به یاد آورد که همین دیروز کبوتری را که با زحمت زیاد، با دلسوزی نجات داده و مداوا نموده بود، بسوی همین جنگل پرواز نمود و درست در همان محل از نظرش ناپدید شد که آفتاب هم اکنون در آن نقطه غروب نمود و در دل جنگل فرو رفت.

     مراد با یاد از کبوتر این یگانه مؤنس، همدم و همراز خود، پرواز آن بسوی جنگل و ناپدید شدنش در محل غروب آفتاب و در دل آن جنگل، دلهره و تشویشی را در خود احساس نمود که بزودی سراپای وجودش را فرا گرفت، دست ها، پاها و همه وجود او میلرزد، نفسش بند میشود، دل تنگی شدید احساس مینماید، و با خود میگوید: خدا نگهدارت باد.  تو مؤنس و همدم و همرازم بودی، غصه های دل مهجور و قلب شکسته ام را فقط می توانستم با تو بگویم.  ای کاش نمی پریدی.

     مراد به فکر فرو رفت، او لحطۀ را به یاد آورد که در یک روز سرد و بارانی از پشت لایه های انبوهی برگ و شاخ بته های بلوط کنار راهرو جوار خانۀ خود، ضُجۀ محزونی چون نالۀ قلب خویش را شنید و بیدرنگ بسوی آن ناله کشیده شد.  بعد از جستجو در لابلای شاخ و برگ بته های بلوط کبوتر بال شکسته، زخمی و پر کنده یی را یافت که چون لُخمی گوشتی سینه در خاک کشیده، گردن روی زمین نمناک نهاده بود و به مشکل نفس میکشید.  او آن کبوتر را با خود به منزل آورد، در گوشۀ گرم اتاقش جاداد و نخستین نواله های داروی خود ساختۀ عنعنوی و از مواد طبیعی را در حلقوم او فرو ریخت، به تعقیب آن زخم هایش را شست و مرهم گذاشت و بال شکسته او را با چوبک های گوگرد عاری از واد آتشزا و نخ چجه بند نمود.  مراد آن شب تا صبح نخوابید، چند بار با وسواس و دلهره از آن دیگر مداوا، مرهم داری و پرستاری از کبوتر زخمی به عبادت هر روزۀ او مبدل شده بود. 

     مراد آهسته آهسته نسبت با کبوتر اُنس میگرفت، او را نوازش میداد و حال کبوتر نیز با گذشت هر روز بهتر میشد، چهره اش سرخی خود را باز می یافت و می توانست روی پا بایستد.  پر هایش دوباره سر کشیده بود و بال شکسته اش جمع و جور شده و به پرواز تمایل نشان میداد.  مراد به یاد آورد که ضمن دست کشیدن بر سر و صورت کبوتر و ناز دادن به آن، گفته بود:  اگر بالت را شکستند، وجودت را زخم زدن و پر هایت را کندند ولی نتوانسته اند اراده و باورت را برای پرواز دوباره زایل سازند.  تو به زودی پرواز خواهی کرد.

     کبوتر دیگر مؤنس و همراز مراد شده بود.  مراد از زنده گی پر از فراز و نشیب خود، از وفای یاران جانی و از جفای دوستان نانی و نیمه راه، از مار های آستین، از گرگ ها و گرگس ها، از قلب شکسته، از روح افسرده و از غم های دل خود به کبوتر قصه ها میگفت و کبوتر هم با نگاه ها و حالت های چشمان خویش، با حرکات سر و گردن خود عکس العمل نشان میداد.  تو گویی آنها با هم سرنوشت، غم ها و غصه های مشترک دارند و همدیگر را درک میکنند.  مراد میدید که کبوتر لحظه یی از فکر و تلاش برای پرواز نمی آساید.  برای او پرواز یعنی زندگی و زندگی بدون پرواز پوچ و هیچ مینمود.

     قصه های غصه های مراد تمام شدنی نبود، کبوتر آهسته، آهسته پر میکشید و بال میگسترد و از گوشۀ میز نان سوی بازوی آرام چوکی و از آنجا به کنار پنجره میپرید، ولی به زمین می افتید، باز هم و به تکرار میپرید و پیوسته به زمین میخورد.  تو گویی اشتیاق پرواز مجدد به فکر و ذکر او مبدل شده بود.  مراد کبوتر را از زمین بر میداشت روی دست خود میگرفت، دست روی او میکشید، در حالیکه با نگاههای تحسین آمیز به سوی کبوتر میدید، زمزمه کنان میگفت: به زودی پرواز خواهی کرد و در شاخصار های بلند پنجه چنار ها لانه خواهی ساخت، اما باید هوشیار باشی که در لانه ات مار خانه نکند، لانه ات را از مار های خوش خط و خال و از گرگس ها در امان نگهداری و... 

    مراد به فکر فرو میرفت.  به نظرش میآمد که در حرکات کبوتر و تلاش او برای پرواز دوباره هم پیامی نهفته است؟  سوال های زیادی در فکر مراد خطور میکرد و تلاش داشت جواب آنها را از نگاه ها، از حالات چشم ها، از حرکات سر و گردن کبوتر، از بال گستردن ها، پریدن ها و به زمین خوردن ها و تلاش مجدد او برای باز پریدن، دریابد.

    فکر پرواز دوبارۀ کبوتر لحظه یی هم از سر مراد دور نمی شد.  گاه گاهی در غم و اندوه فرو میرفت، غم باز هم تنهایی، غم از دست دادن کبوتر، غم دوری مؤنس و همدم و همراز خود.  یک بار دلش خواسته بود کبوتر را مجال پرواز ندهد، در قفسی نگه اش دارد و یا حداقل پنجره های خانه را برویش ببندد تا نتواند بپرد، ولی بزودی خودش را بخاطر خطور چنین نیتی در مخیله اش، سرزنش کرده و گفته بود:  نباید خود خواهی او را به چنین جنایتی وا دارد.  او کبوتر را روی دست گرفته، او را نوازش کرده و گفته بود:  بزودی پرواز خواهی کرد.  من شایق آنم تا پرواز دوباره ات را در اوج آسمان آبی شاهد باشم، پرواز دوبارۀ کبوتر بال شکسته، کبوتر زخمی، کبوتر به زمین افتیده و لُخم گوشت را، پرواز رفیق تنهایی، مؤنس و همراز خودم را. 

    بعد از آن یاد روز های در خیال مراد جان میگیرد که دیگر کبوتر بال و پر کشیده است، پر های سفید چون برف روی قلۀ کوه ها، و کبوتر آمادۀ پرواز است.  مراد میداند که کبوتر همین امروز و یا فردا پرواز خواهد کرد و اینک روز پرواز دوبارۀ کبوتر فرا رسیده است.  مراد زله و خسته از کار روزانه برگشته است کبوتر با دیدن او روی سر و شانه اش پرید و بعد بسوی در که به بالکن باز میشد، پر کشید.  در بسته بود.  مراد او را روی دستش گرفت، نوازش کرد و بطرف دروازۀ بالکن رفت، در را کشود و کبوتر را روی دو دست که گویی برای دوعا گسترده، بلند نمود و کبوتر پرواز کرد، اوج گرفت و بسوی جنگل رفت.  چشمهای مراد کبوتر در حال پرواز را دنبال کرد، کبوتر بسوی جنگل پیش رفت و درست در قلب جنگل و در همین نقطه یی که اینک مراد شاهد غروب آفتاب در آن نقطه بود، از نظرش ناپدید گشت.  مراد ساعت ها انتظار کشید تا باز هم پرواز کبوتر و برق پر های سفید او را در دل تاریک شب و در فراز جنگل در اوج آسمان پر ستاره تماشا نماید، انتظار او طولانی شد ولی در آن شب از کبوتر اثری نیافت.

****

     به دنبال آن شام که شامهای دیگری را در پی داشت، اینک مراد در این شام نیز تا دل شب با وسواس و دلهره چشم بسوی جنگل دوخته است.  فکر در خون غلتیدن آفتاب، استیلای دیو ها و ددها بر جنگل، نفوذ مار ها و گرگس ها در شاخ ها و شاخچه های درختان کاج، ناپدید شدن کبوتر درست در همان نقطه که آفتاب غروب نموده بود و در دل جنگل، یک لحظه هم مراد را آرام نمی گذارد.  مراد خسته و مهجور به بستر خواب رفت، خواب از چشمانش پریده، تو گویی که به انتظار صبح نشسته است، گذشت دقایق و ساعت ها به درازی چون ماه و سال بر مراد سنگینی مینماید.  تا آنکه در سپیدۀ صبح مراد با دلهره از بستر بر میخیزد و با عجله بسوی بالکن میرود.  چشم به روی جنگل میدوزد، درست به همان نقطه یی که آفتاب در آنجا غروب نموده و کبوتر از نظرش ناپدید شده بود، به دل جنگل.  آنجا چیزی را نمی بیند و بعد باز هم چشمانش را به آنسو متمرکز میسازد، به نظرش می آید که شبحی سفید رنگی در آنجا دل تاریکی را می شگافد و لحظۀ بعد می بیند که درست از همان نقطه یی که آفتاب در آنجا غروب نموده بود و از دل جنگل کبوتری با بالهای سفید، به سفیدی برف های قله های بلند کوه، پرواز نمود.  او کبوتر را شناخت.  همان کبوتر زخمی، کبوتر بال شکسته، کبوتر پر کنده و لُخم گوشت، کبوتر مؤنس همراز او است.  مراد می بیند که در عقب آن کبوتر کبوتر های دیگر، کبوتر های زیاد و زیادتر بال میگشاید و پرواز میکنند.  کبوتر ها به تکرار بسوی آسمان آبی اوج می گیرند و دوباره به طرف شاخها و شاخچه های درختان کاج فرود میآیند. 

     لحظۀ بعد در حالیکه مراد طلوع دوباره آفتاب و نفوذ اشعۀ طلایی آن را در لابلای شاخ و برگ درختان و بر دل تاریک جنگل انبوه درختان کاج به تماشا نشسته است و گلبانگ قناری های سحرخوان از درون جنگل پرده های گوش او را نوازش میدهد، او در حالیکه غرق رویای خویش است، پیوسته با خود زمزمه مینماید:  پرواز باهم و در جمع یاران از دل شب و از قعر جنگل بسوی اوجها، بسوی آسمان آبی چه با شموه است.  زندگی بدون پرواز هیچ و پوچ است.

_____________________________________
۱- بخش از شعر نذر خون، از شاعر معاصر سلیمان لایق.

 

>> بازگشت به صفحۀ اصلی <<