www.payamewatan.com
     
 

پ اکبر پور

بعد از ربع قرن


سوالات حل ناشده:

ربع قرن از آغاز تجاوز و بیشتر از یک و نیم دهه از خروج سپاهیان قوای نظامی شوروی وقت از افغانستان میگذرد و اما هنوز هم سوالات مبهم و پاسخ طلب زیاد در رابطه با این مسئله بی پاسخ مانده است.

هنوز هم مواضع مختلف و متفاوت اشخاص، گرو ها و موسسات از تاثیرات جنگ روانی تبلیغاتی و معتقدات سیاسی دوران جنگ سرد رهائی نیافته، لذا نتیجه گیری ها ازین رویداد تلخ تاریخ که در آرایش جدید نیرو ها در سطح جهانی اثر و رسوخ معینی از خود بجا گذاشته و به نوبه خود از آن متاثر بوده، سطحی و تحت تاثیر جو سیاسی- روانی یاد شده قرار دارد. به بهانه بیست و پنج ساله گی این ماجرای خونین رسانه های گروهی، صاحب نظران و سخن گویان از نام خود و یا گروهبندی سیاسی - عقیده تی شان سخن گفتند و نوشتند... و در اکثر موارد انگشت ملامت حزب دموکراتیک خلق افغانستان را (که دیگر سالهاست وجود ندارد) نشانه گرفت و همانطوریکه اشاره شد اکثریت موضع گیری ها بجای تحلیل واقعیت ها و تبین تجارب این برهه تاریخ که برای آینده ارزش بسیار بزرگ دارد، از دایره شعار های عام و خصمانه سیاسی و تبلیغات دوران جنگ سرد فراتر نهاده نتوانست.  مخصوصا ً دو مسئله بسیار عمده، نقش حزب دموکراتیک خلق افغانستان  (به صورت یک کل بحیث یک حزب) و رابطه آن با تجاوز و نقش حزب وطن که از لحاظ تاریخی- تشکیلاتی تداوم ( و نه تکرار) (ح.د.خ.ا) و از لحاظ فلسفی ایدیولوژیک نفی آنست، در پایان دادن به تجاوز و اخراج قوای نظامی شوروی وقت، توأم با تعصب در گرد و غبار تبلیغات تکراری و تاریخ تیر شده پوشیده گذاشته شد.

 تا جائیکه بماهیت مسله مربوط میشود ما آنرا تجاوز نظامی میدانیم که در پوشش فریبده کمک های دوستانه صورت گرفت، آنچه مربوط میشود به برداشت و دید ما در بارۀ وقوع این حادثه ما آنرا یک مجموعه کثیرالابعاد منافع متضاد بازیگران جهانی و منطقوی میدانیم که از بد حادثه افغانستان بمیدان زور آزمائی خونین آن مبدل گردید که کنگرۀ حزبی ما (۶ سرطان ۱۳۶۹) آنرا یکی از صفحات دردناک تاریخ حزب و وطن ما توصیف نمود، و آنچه مربوط میشود به عکس العمل حزب وطن، این حزب نه تنها با شجاعت بینظیر اعلام داشت که آماده است خود، مستقلانه از وطن خود دفاع نماید بلکه با تمام امکانات اعم از سیاسی و نظامی (با اتخاذ سیاست مصالحه ملی) زمینه بیرون رفت قوای متعرض را آماده ساخت، بدین ترتیب در عمل و نه در شعار، نقش دارای اهمیت تعین کننده را در اخراج هر چه سریعتر این قوأ بعهده گرفت و از اعلام روز اخراج این نیروها (۲۶ دلو ۱۳۶۷) بنام روز نجات ملی که توسط ریئس جمهور کشور داکتر نجیب الله اعلام گردید استقبال بعمل آورد و از آن نه تنها حمایت نمود بلکه مبتکر و پشتیبان این طرح از این طریق اعضای ارشد خویش در ترکیب حکومت جمهوری افغانستان بود. و این در حالی بود که نیرو های جهادی از اتحاد شوروی وقت علناً تقاضا داشتند تا قوای خود را در افغانستان حفظ و قدرت را به آنها انتقال دهند.

علاوه بر چشم پوشی بر این واقعیتها این حقیقت نیز عمدا ً نادیده گرفته شد که حزب دموکراتیک خلق افغانستان (بصورت یک کل) مسئولیت این ماجرا را بدوش نداشت، زیرا دعوت از قطعات نظامی شوروی وقت ازطرف هیچ مرجع حزبی چه بصورت مخفی و چه بصورت علنی تصویب نشده است.  اتحاد شوروی در وقت خودش از لحاظ نظامی، سیاسی و اقتصادی قدرت بزرگ جهان بود. این ممکن نیست که اقدامات و عملکرد های آن بر تصادف، ارادۀ فرد و اوامر شفاهی استوار باشد. طوریکه گاه گاهی حدیث سر گوشی های محافل دپلماتیک و مطلع به بیرون درز میکند و از صحبتهای تیلفونی ثبت شده اراکین و شخصیتهای محوری دولت وقت افغانستان و یا از اسناد تحریری امضا شده عده ای از اشخاص، منجمله شخصیتهای حزبی چه در داخل و چه در خارج از حاکمیت وقت افغانستان خیر میدهد.

ما در حالیکه چنین چیز را امکان بعید نمیدانیم، از شاهدان عینی این جریان و آنانیکه از اصل جریان واقف اند به حواله وجدان افغانی شان خواهان افشای واقعیت های دست اول هستیم.

عقیده ما بر آنست که (ح.د.خ.ا) به حیث یک کل در مسئله دعوت قطعات نظامی اتحاد شوروی ملوث نیست، بلکه این افراد و اشخاص بودند که حزب را با سیاستهای ماجراجویانه خویش گروگان گرفته و خود به حیث عوامل داخلی تجاوز عمل نمودند.

بزرگترین خطای (ح.د.خ.ا) حمایت بعدی آن از حضور نظامی اتحاد شوروی در افغانستان بود که اهداف و کرکتر ملی آنرا بنحو غیر قابل جبران ضربه زد هر چند این حمایت محصول شرایط خاص سیاسی- روانی است ولی نمیتواند موجبات توجیه عمل و تبرئه حزب را فراهم آورد. اما عدم توجه به آن شرایط و عوامل تصویر ناقصی از شرایط سیاسی روانی آنوقت جامعه افغانی را بدست میدهد که اتکاء به نتیجه گیریهای نادرست می انجامد، چنانکه هم اکنون وضیعت مسلط در تحلیلها نشان میدهد تصویر نادرست این بحران که در شرایط جنگ سرد کشیده شده جریان بغرنج بحران در جامعه افغانی را به نفع یکطرف چنان ساده نموده که حتی تروریستها، بنیادگرایان و تبه کاران را در جایگاه قهرمانان ملی عوضی مینشانند.

امروز افشا شده است که عوامل تعرض نظامی بر افغانستان یک مجموعۀ کثیرالابعاد است که در آن علایق نیروهای مختلف جناحهای متخاصم جنگ سرد نقش تعین کننده داشت. هم متجاوز و هم محرک تجاوز هستی مادی و معنوی وطن ما را فدای امیال و اهداف خود نمود.

شوروی ها به افغانستان کشانیده شدند. اسناد معتبری درین زمینه وجود دارد ولی کی این حق را دارد که ازین وضیعت این حق را بخود استنتاج کند که بخاطر دفاع از خود زیر پای کردن قوانین جهانی، حقوق یک کشور مستقل و نادیده گرفتن تمامیت ارضی دیگر مجاز است؟

همانطوریکه هیچ نیروی این حق را نداشت تا بخاطر تصفیه حسابهای تاریخی برای حریف در کشور دیگر و به قیمت جنگ داخلی آن کشور و بلاخره ویرانی و تباهی که فاجعه قرن نام گرفت دام هموار کند.

درین بازی که افغانستان به خط مقدم زور آزمائی طرفین مبدل ساخته شد دستهای زیادی از خارج دخیل بودند. این دستها که شمشیر و تفنگ حمل میکرد و کیسه های پول درپس و پیش آن در حرکت بود نامردانه و بدون کوچکترین حق نوامیس کلی، حقوق و آزادی مردم ما را خفه کرد و فریبکارانه وضیعتی را بار آورد که طرفین جنگ داخلی زهر را بجای نوشدارو سر کشیدند و اینک گناه آن بدوش (ح.د.خ.ا) گذاشته میشود. این نتیجه گیری بسیار هم تصادفی نیست.  اگر از برخورد های سطحی تبلیغاتی عده ای از بیخبران احساساتی بگذریم این جریان هدف اساسی گم کردن پل پای جنایت را با ترویج سطحی نگری تعقیب میکند.

جنایتی که در یک پروسه کثیرالابعاد به اشتراک نیرو های دارای منافع متضاد برای تصفییه حسابات تاریخی و اهداف ستراتیژیک سیاسی که دورنمای اقتصادی محرک آنست هستی یک سرزمین را به خاکستر و مردمش را به خاک و خون کشاند و برای ستر واخفای خود و تداوم بحران اعتماد ناشی ازین جریان برای استفاده روز مبادا و جلو گیری از تقرب باهمی نیرو های موثر افغان به سیلی خور تاریخ ضرورت دارد، و اما تعرض قشون نظامی شوروی زمانی صورت گرفت که مردم ما از دو سو با تهدید مرگبار مواجه بودند. از یکسوحکومت حفیظ الله امین که اقلیت محدود متکی به سلاح حزب را گروگان گرفته و از نام آن سخن می گفت برای رفع بحران ثبات و استقرار سیاسی جز مرگ و زندان تدبیر دیگری ارائه داده نتوانست تا حدی که از حقوق مدنی، عدالت و مصونیت نشانی باقی نماند و این وضیعت نه تنها مخالفین سیاسی و نظامی، بلکه تمام مردم و ازآنجمله خود حزب را نیر احتوا نموده بود، که بطور نمونه می توان از شهادت هزاران عضوحزب و از آن جمله رئیس آن روانشاد نور محمد تره کی را یاد آور شد. از سوی دیگر بنیاد گرایی که  در قتل وحشت و غارت دست حریف را از پشت بسته بود (و سیطره آنها در سالهای بعد نشان داد که این تهدید چقدر وحشتناک و حقیقی بود) تمام دستاورد های تمدن جدید را در کشورتهدید میکرد.

همسایه ها نیز که باتشدید جنگ افعان بر علیه افغان بر عزایم  نامیمون خود را در مورد افغانستان دیگر پنهان نمیکردند برای اضمحلال دولت در آن روز شماری میکردند.  در چنین وضیعت شوروی ها با ساز و برگ نظامی بنام کمک انتر نا سیونالیتی وارد افغانستان شدند.

حضور شوروی ها در افغانستان کوتاه مدت،  برای حفظ استقرار سیاسی، رفع خطر مداخله از خارج و جلو گیری از سلطه بنیاد گرائی و حمایت از تمامیت ارضی افغانستان اعلام گردید که با تغیرات اقتدار دولتی در درون حزب همراه بود و برای عده ای میتوان وسوسه قدرت را نیز بر

آن افزود. امید واریهای کاذبی را برای رفع بحران بوجود اورد که موجب صحه گذاری (ح.د.خ.ا)برین جریان شد ولی در عمل نتوانست به تدابیری متمرکز شود تا خروج نیروهای شوروی را از افغانستان در کوتاه مدت ممکن و عملی سازد.

زنده گی نشان داد که حزب وعده دروغ را باور کرده بود و در پشت سر این همه تبلیغات کمک های انترناسیونالیستی، همسایه گی نیک و معاهدات دوستی و حسن همجواری اهداف ستراتیژیکی قرار داشت که نه ایدیولوژی نه همسوئی در سیاست های بین المللی و نه تعهدات اخلاقی، هیچیک نه میتوانست مانع حرکت بسوی آن گردد.

تصادف تاریخ چنان است که در میان دیروز و امروز علی الوصف تفاوت های مشخص و روشن، مشابهت ها و ناگزیری های مشترک نیز وجود دارد.  مگر وجود قوای نظامی ایساف، ناتو و ائیتلاف بین المللی برای جلوگیری از تهدیدات بنیادگرائی، تروریزم و حمایت از استقرار سیاسی و وحدت ارضی افغانستان در مقابله با تروریزم و بنیادگرایی توجیهی دیگری دارد؟

انهم در حالی که چهره و کرکتر تروریزم و بنیاد گرایی همان است که بود.  ظاهراً با تفاوت عدم بر خورداری حمایت علنی و گسترده خارجی از آن.  بهر حال گناه ناتوانی ارائه و ریانت متبادل برای حضور نظامی شوروی ها بدوش حزب دموکراتیک خلق افغانستان قرار دارد ولی علل و عوامل آنرا بایستی در علاقمندی غرب به تداوم بحران، ترس روسیه مبنی بر از دست دادن افغانستان که آنرا تا سرحد سقوط اخلاقی تبانی با بنیادگرائی کشاند عملکرد حلقات مقتدر افغانی که به اتکاء به بیگانه گان عادت کرده بود و از توانائی های (ح.د.خ.ا.) در باز گشت به سیاستهای ملی آن میکاست، مداخلات و تخریبکاری نظامیان، شبه نظامیان و اجیران جنگی خارجی که بیناد گرایی تا دندان مسلح افغانی را حمایت میکرد جستو نمود.