www.payamewatan.com
     
 

کاندیدای اکادمیسین سیستانی

 

افغانستان، افغان و افغانستانی

وفرازهایی از نوشته های انجنیر معروفی


افغــان په ننگ می وتـرله تــــوره

ننگیالی د زمانی خــوشحال ختک یم"

 

افغانستان:

     دو دانشمند افغان، یکی میر محمد صدیق فرهنگ در کتاب افغانستان درپنج قرن اخیر و دیگری داکتر جاوید در رسالۀ اوستا در ارتباط به قدمت رسمی نام افغانستان نکاتی نوشته اند. فرهنگ درجلداول تاریخ خود در ارتباط به نخستین معاهده انگلیس وایران علیه افغانستان متذکر میگرددکه در جنوری ١٨٠١ معاهده اتحاد انگلیس وایران علیه فرانسه و افغانستان امضا گردید و در مواد دوم وسوم وچهارم آن معاهده، کلمه افغانستان در پهلوی کلمه پادشاهآمده است. فرهنگ توجه خواننده را به این نکته جلب میکند که، در معاهده مذکور برای باراول کلمه افغانستان به عنوان نام رسمی کشورکه در گذشته بنام های دیگریاد میشدبکار رفته است. (۱)، اما دکتورجاوید براين پا فشاری دارد که در آن قرارداد کلمه افغانستان بکار نرفته، بلکه "خاک افغان" یا" سرزمین افغان" گفته شده است.(۲) به عقیده داکترجاوید کلمه افغانستان بطور رسمی بعد از تجاوز نخستين انگليس بر افغانستان ودرمعاهدۀ مورخ ٧می ١٨٣٩ بین شاه شجاع ومکناتن نماینده گورجنرال هند درقندهار ذکرشده و گویا ازآن ببعد افغانستان نام رسمی کشورماشده و قبل ازآن این نام رسمیت نداشته است.(۳)، ولی مرحوم داکتر جاوید ننوشته اند که نام "خراسان" درچه زمانی و درکدام مقاوله  ومعاهده ای بین المللی نام رسمی سرزمین افغانستان بوده است؟   تا آغاز قرن ١٩ که انگلیس ها برای حفظ سرحدات هندوستان  ازترس پیشروی روسها بسوی ابهای گرم، به امضای معاهدات دوجانبه سیاسی ابتدا با ایران(در١٨٠١) و سپس با بارنجیت سنگ زعیم پنجاب(در١٨٠٩) وبعد با شاه شجاع سدوزائی(در١٩٠٩) مبادرت ورزیدند ، درتمام این معاهدات از زمامداران سرزمین مابه عنوان پادشاه افغانستان نام برده شده ، نه پادشاه خراسان و  قبل از قرن ١٩ نیزدر هیچ زمانی وهیچ رویدادی، پیمانی به نظر نمیرسد که زمامداران کشورما با کشورهای همسایه به امضا رسانده باشد و درآن نام رسمی برای کشورما " خراسان" تذکرداده شده باشد.

      نام آریانا نیز برای کشورما درکدام سند رسمی مسجل نشده است، بلکه صرف بنابرنگارشات جغرافیانگاران یونانی مثل استربون وآریان وبطلیموس برقلمروی اطلاق میشده که ساحه آن بسیار وسیع تر ازقلمرو امروزی افغانستان است. به هرحال نامهای تاریخی نیز مثل بسیاری از پدیده های اجتماعی از سوی انسانها وضع میشود،بتدریج کشورشمول ویا جهان شمول میگردد ویا برعکس روبه زوال میگذارد و متروک میگردد، بدون آنکه نقشی دربالابردن سطح شعوراجتماعی ویا رشد اقتصادی و فرهنگی انسانهاداشته باشد.مگر نامهایی که از یک کتله بشری نمایندگی میکند ، یا هویت قومی گروهی از جوامع بشری را با خودحمل مینماید،معولا تازمانی دوام می آورد که آن کتله بشری زنده وپویاباشد.یعنی  سطح تکامل اجتماعی شان تا آن حد بالارفته باشد که برای موجودیت خود به ایجاد حاکمیت ملی یا دولتی نایل شده باشند.

افغانستان ونام آن نیز از همین مقوله است. نام افغانستان قرنها پيش از تاسيس دولت معاصر افغانستان در۱۷۴۷، معروف بوده است .اين نام بطور مشخص در زمان حکمروائی ملوک کُرت (ياکُرد) هرات در نيمۀ قرن هفتم هجری بر سرزمينی اطلاق ميشد که از وادی فراه آغاز میگردید و به استقامت جنوب و جنوب شرق تا کوه های سليمان در وزيرستان و کناره های رود اتک امتداد می یافت.(۴) سيفی هروی در ارتباط به احياء مجدد هرات مينويسد که: درسنه ۶۳۴هق =۱۲۳۶میلادی خان بزرگ، اوکتای قا آن، فرمود تاهرات را احياء کنند و عده ئی از اسيران را که بعد از نخستين بار تسخيرهرات در ۶۱۸هجری= ۱۲۲۱میلادی از آن شه رکوچانده بودند باز گردانند، ديدند که در پيرامون ويرانه های شهر تقريباً نه روستائی بود و نه حيوان کاری برای زراعت و جويها انباشته شده است. و بدين سبب نخستين ساکنان هرات ناچار خود بجای گاو، گاو آهن و خيش ميکشيدند. قرار براين شده بود که هر مرد ساکن هرات سه من گندم (=۷۰۰، ۳کيلوگرام) در پنجاه کوتک خاک بکارد و از برکه و حوض آبش دهد.(۵) و به امر قستای شحنۀ جديد مغول هنگام زرع از وضيع و شريف دو ــ دو جوغ( يوغ) ميکشيدند و ديگری معياد راست ميداشت و بدين نوع زمين را شديار ميکردند و تخم ميپاشيدند و پنبه ميکاشتند و چون ارتفاع انتفاع گرفتند و پنبه برداشتند، بيست مرد تناور را که در سرعت سيران بر طيران طيور مبادرت گرفتندی، هر يک با پشتواره بيست من پنبه به افغانستان فرستادند تا از آنجا دراز دنبال(گاو) و ادوات دهقنت آوردند. (۶)

      اين روايت به وضوح موقعيت افغانستان را در جنوب نزديک هرات نشان ميدهد و اگر اين افراد توانائی انتقال بيست من پنبه را تا دو صد کيلومتر داشته بوده باشند، اين فاصله تامرز فراه ميرسد. پس معلوم ميشود که درعهد سيفی، افغانستان و افغان به قبايل مسکون در فراه و هلمند تا قندهار را ميگفته اند. ولی از مطالب ديگر تاريخنامۀ سيفی بر می آيد که قلمرو افغانستان آن روزگار درجنوب شرق تا کوه های سليمان و رود اتک ميرسيده است.(۷)

      هنگامی که احمد شاه درانی بنای دولت مستقل افغانستان را ميگذاشت، برايش اين بسيارمهم بود که او بنياد دولت مستقلی را اساس گذارد که ديگر مردم افغانستان حاکم بر سرنوشت خويش باشند و به هيچ قدرت يا دولت ديگری منبعد باج و خراجی نپردازند. نه اينکه قلمرو پادشاهی او بايد حتماً افغانستان ناميده شود يا حتماً خراسان. و اما چگونه ممکن است که سران اقوام جرگه کنند و مدت نه روز برای انتخاب يک زعيم از ميان اقوام متنفذ به گفتگو وکنکاش بنشينند، ولی آخر ندانند که اين زعيم بر کدام قلمرو و یا چه سرزمينی فرمان براند؟

     پرواضح است که هنگام انتخاب احمدشاه به پادشاهی، برايش به عنوان پادشاه افغانستان، دعا خوانده شده وازسوی اعضای جرگه تبريک و تهنيت گفته شده است. عدم موجوديت فرمانی مبنی بر فيصلۀ جرگۀ مشران قبايل دراين خصوص، دليل آن شده نمی تواند که نام کشور از توجه شخص احمدشاه و رجال و سران اقوام سهيم در جرگۀ انتخاب پادشاه، بدور مانده باشد. آنچه اين منطق را تقويت ميکند اين است که مرکز اقتصادی و تجارتی افغانستان آنوقت، شهرقندهار بر سر شاهراه تجارتی خراسان و هندوستان قرار گرفته بود و احمد شاه درانی نيز در شهر قندهار که مرکز اقتصادی و اداری افغانستان آن روز بود، بر تخت پادشاهی جلوس نمود. و هيچ ترديدی وجود ندارد که احمد شاه درانی هنگام انتخاب و جلوسش به تخت شاهی، بنام پادشاه افغانستان خوانده شده است و نه بنام پادشاه خراسان. زيرا احمد شاه خودميدانست که خراسان خيلی بزرگتر از قلمروی است که او به عنوان پادشاه در برابر مردم سوگند وفاداری ياد کرده بود. و چون نام افغانستان در نزد مردم و سران اقوام و رجال آن زمان يک نام قبول شده و معروف بود، لهذا با توسعۀ قلمرو و سلطنت درانی، اين نام (افغانستان) بر تمام قلمرو حکومت احمدشاه درانی اطلاق شده رفت.از اين است که احمدشاه درانی در دوران حيات خود هيچگونه حکمی صادر ننمود که مردم بايد صرف از کشور و قلمرو حاکميت او بنام افغانستان ياد کنند. فیض محمد کاتب هزاره در مورد وجه تسمیۀ افغانستان می نگارد:این مملکت... درزمان اعلاحضرت (اعلیضرت) احمدشاه که بعد از انقراض اعلاحضرت(اعلیضرت) نادرشاه درسال ۱۷۴۷ میلادی مطابق۱۱۶۰هجری براریکۀ سلطنت جلوس نمود زیاد تر موسوم به افغانستان شد و اظهر اینکه به اعتبار کثرت وانبوهی مردم"افغان" که دراین مملکت ساکن و متوطنند، به زیادت لفظ "ستان" در اخیر افغان به افغانستان نامزد گردیده است.(۸)

      به نظر ميرسد که احمد شاه درانی پس از آنکه مشهد و نيشاپور و تون و طبس و قاين را در ۱۷۵۰ و ۱۷۵۱م فتح و ضميمه قلمرو افغانی نمود، از بکار بردن نام خراسان به عنوان قلمرو حاکميت او بدش نمی آمده و بيجا نيست که محمودالحسينی منشی دربار او در تاريخ احمدشاهی او را پادشاه خراسان خوانده است. خراسان غربی که مرکز آن نيشاپور بوده است از روزگاران قديم تا کنون جزئی از قلمرو ايران بوده و امروز هم به همين نام مسمی است. فقط در عهد احمدشاه درانی از ۱۷۵۰ ببعد تا عهد زمانشاه یعنی۱۸۰۰ ميلادی برای مدت پنجاه سال جزو امپراتوری درانی قرار گرفت، ولی از آغاز قرن نزدهم دوباره بکشور ايران ملحق گشت. با شرح مطالب بالا معلوم شد که افغانستان بخش عمدۀ خراسان تاریخی بوده است که امروز فقط د وبخش آن درافغانستان و یک بخش آن درایران و یک بخش آن در ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان قراردارد.

     برخی از بيماران سياسی در طی سالهای اخير(بخصوص ازدهۀ ۹۰قرن قبل ببعد) طرح تغيير نام کشور را به عنوان خراسان به ميان کشيدند و باری در نشرات برونمرزی نيز آنرا با آب و تابی عنوان نمودند که خوشبختانه مورد استقبال مردم چيزفهم و هوادار وحدت ملی افغانستان قرار نگرفت، زيرا ميدانستند که هدف چنين طرح هايی اساساً تجزيۀ کشور است و به سود دشمنان افغانستان، که هرگزچنين مباد!

نویسندۀ ژرفنگر افغان آقای انجنیرمعروفی در مقالتی ممتع زیرنام:" افغان، افغانی، افغانستانی" (بخش چهارم) مینگارد که : .. یک حلقۀ خاص از افغانان خارج از افغانستان، که تعلیم یافته و باصطلاح روشنفکر هم هستند، دانسته یا ندانسته زیر تاثیر بیگانگان کینه توز و فتنه انگیز رفته و چنین مسایل را دامن میزنند. اینان غمین اند و ماتم میکنند که از قرن هژدهم به بعد، افرادی از قوم پشتون ــ و بزعم غلط ایشان قوم پشتون ــ بر افغانستان حکمروائی کرده اند، اما باکی ندارند و چرت شان خراب نمیشود، که تنها از ظهور اسلام بدینسو، اعراب، خاندانهای ترک نژاد(غزنوی و سلجوقی)، مغولان، تیمور و احفادش و تیموریان هند، بیشتر ازهشت قرن براین سرزمین حکم چلانده اند. اینان اصلاً دل خوش ندارند که بر ویرانه های خراسان، کشوری بنامافغانستان سر بلند کرد، که خدایش همیشه سربلند داراد! اینان شاید آرزو میکردند، که کاش این وطن ــ خاک بدهن بدخواهان افغانستان ــ درحال تجزیه و زیر سیطرۀ فارس صفوی و شیبانیان ماوراء النهر وهند بابری می بود، هرگز مستقل نمیگشت و تمامیت ارضی نمی یافت. اینان دیده ندارند و تحمل کرده نمیتوانند، که فردی از قوم پشتون، که مانند اقوام دیگر کشور، یک قوم شریف و اصیل این سرزمین است، کشوری را بنیاد نهاد. اگر اینطور نیست پس چرا بخود نبالیم، که فردی از باشندگان اصیل این خطۀ پاک، قد علم کرد و دولت مستقلی را تشکیل داد؟ چرا افتخار نکنیم که احمدشاه درانی ــ که کاملا برحق احمدشاه بابای کبیر لقب گرفته ــ از قلزم خرابه های خراسان و از اجزای مجزای آن، کشوری ساخت، که امروز بنام افغانستان یاد میگردد، که بفرمودۀ جناب محمد سعید فیضی،نام وبقایش مستدام باد!، بلی، باید افتخار کنیم که دراین سرزمین افتخارآفرین، پس از دوصد و پنجاه سال اضمحلال و تجزیه و تسلط غیر، بالاخره مردی پیداشد، بلی مردی پیداشد و کشور مستقلی را تاسیس کرد و حدود و ثغور طبیعی برایش داد.

در جایی خوانده بودم که یک مؤرخ نامدار غرب زمین، برخاستن افغانستان را از خرابه زار خراسان معجزۀ تاریخ خوانده بود. بپا خاستن یک کشور مستقل و مقتدر از عظام رمیم خراسان، واقعاً معجزه و درخور هرگونه شکر گزاری و سپاس است. اگر احمدشاه بابای ابدالی از یکی از اقوام دیگر این وطن مقدس برمیخاست و نام کشور ما مثلاً ترکستان یا هزارستان و یا تاجیکستان می بود، آیا بازهم این غال مغال (قال مقال) و قیل و قال و واویلا وجود میداشت؟ گمان نکنم جواب منست. تمام هیاهو و داد و فریاد و علالائی که پس از فروپاشی سلطنت خاندان محمدزائی در وطن ما موج میزند و مود روز گشته، فقط از همان یک عقدۀ عمیق و از نگاه بد بین ایشان زخم ناسور تاریخی برخاسته. (۹)

     واما درهمینجا میخواهم خاطر نشان سازم که نام افغانستان چه از نیمۀ قرن هجدهم گذاشته شده باشد و چه از آغاز قرن نزدهم، و چه از ۱۷۴۷به بعد رسميت يافته باشد، نکتۀ بسیار مهم اينست که اين نام امروزه در جهان و نقشۀ دنيا و نزد مجامع بين المللی يک نام پذيرفته شده و مسجل شده است و به آدرس اين نام و مردمان آن صدها و هزاران مقاله و کتاب و نشريه نوشته و چاپ شده است. جاگزينی نام ديگری برای اين کشور، نه تنها دردی را دوا نميکند، بلکه بر مشکلات دولت و ملت می افزايد، افتراق قومی را دامن ميزند و تفاهم ملی را خدشه دار ميسازد.

     درد کشور ما وجود نام آن نيست که با تغييردادن آن علاجش ممکن گردد و فقر و تنگدستی و مرض و بيماری و جهل و بيسوادی، خرافه پسندی و تعصبات زبانی و قومی نابود گردد. سطح شعور اجتماعی و فرهنگی مردم ما بیکباره بالا برود و دموکراسی و عدالت اجتماعی، جانشين بی عدالتی ها و استبداد و خود سری ها شود. درد کشور ما را بایستی در سنتها و باورهای خرافی و آداب و رسوم قومی و محلی و مذهبی و فقدان سواد یا بی سوادی و عدم دسترس به دانش و تخنیک معاصر دانست. تازمانی که سطح آگاهی و شعور اجتماعی مردم ما نسبت به آنچه هست بالا نرود و از دانش و تخنیک معاصر بی بهره باشد، با تغییر نام کشور جامعۀ ما از فقر و بدبختی تاریخی که گریبانگیرماست، نجات پیدا نخواهد کرد.

    به هرحال انتی پشتونها یا "افغان ستیزها" حتما متوجه خواهند بود که افغانها با همه خصلت های بدوی و قبیلوی خود بالاخره از سایر اقوام کشور پیش گام تر شدند و موفق به تاسیس دولت مستقلی در قندهار، جایی که افغانستان نامیده میشد، گردیدند و بعد با توسعۀ حاکمیت شان این نام بر تمام قلمروی اطلاق شد که از حکومت مرکزی فرمانبرداری میکردند. تلاش بخاطر تعویض نام کشور، تلاش بیهوده و ناکامی خواهد بود، چونکه این نام بر این کشور مفت و رایگان بدست نیامده و از سوی کسی و یا گروهی به افغانها= پشتونها اعطا نشده که هر وقت دل کسی بخواهد، عطای خود را پس بگیرد.افغا نها برای بقا و دوام آن قربانیهای بیشمار داده اند و بازهم خواهند داد.( سه جنگ معروف افغان وانگلیس صرف برای بقا وسربلندی افغانستان در قرن نزدهم وبیستم صورت گرفت وچهارمین نبرد برضد تجاوز ابرقدرت شوروی تا اخراج قشون سرخ از کشور، گواه این ادعای ماست)، دشمنان وحدت ملی افغانستان باید این واقعیت را بپذیرند که یک قوم زنده و موثر در سرنوشت و شکل گیری این کشور حضور فعال دارند که بزعم افغانستانی نویسان، بنام افغان(= پشتون) یاد میشوند. این قوم تا زنده باشد از هویت ملی خویش به عنوان افغان دفاع میکنند و حاضرند جان بدهند ولی جانان را از دست ندهند. هیچ قدرتی هم نمیتواند که تا این قوم در این کشور زنده باشد، نام افغانستان را تغییر بدهد،مگر اینکه افغانستان را از نقشۀ جهان محو کند. این سرود تا هنوز در گوش فرزندان کوهسارافغان طنین انداز است که چندین دهه پیش از سوی یک نویسنده ومتفکر افغان گفته شده بود:

څوچي دامځکه آسمان وې        څو چې داجهان ودان وي

څوچې ژوندپه دې جهان وي       څوچې پاته يو افغان وي

تل به دا افغانستان وي

 

 از افغان تا افغانستانی:

     برای من، نوشته های خوب مانند مروارید های گرانبها ارزشمند اند ومی بایستی قدرآنها را دانست و از آنها مواظبت کرد. این مواظبت جز از راه  نقل وضبط و نشر مجدد آنها امکان پذیر نیست. با این منطق من از نوشته های با محتوای آقای انجنیرمعروفی نکاتی نقل کرده ام که براستی از سر وطن پرستی  و مردم دوستی به حال مردم ما نوشته شده اند. آقای معروفی در ارتباط به پیشینۀ کلمۀ "افغان" در یک مقالۀ محققانه تحت عنوان:"افغان، افغانی، افغانستانی" (بخش چهارم) مینگارد : سخن سرای بی مثال توس(مشهد) تنها در داستان رزم رستم زال با کک کهزاد افغان، شانزده بار کلمهً "افغان"، سه بار"اوغان" و سه بار "افغانی" را بکار برده و ابیاتی از ملحقات شاهنامه را چنین بازتاب میدهد:

 

چنین گفت دهــقان دانــش پــژوه

 مر این داستان را زپیشین گروه

که نـزدیک زابـل بسه روزه راه

  یکی کوه بود سرکشیده بمـــاه

بیک سوی او دشت خـرگاه بـود

دگـر دشت زی هنـدوان راه بود

نشسته درآن دشت بسیار کــوچ

زافغان و لاچیـن وکُــرد و بـلوچ

یکی قلعـه بالای آن کـــوه بـــود

که آن حصن از مردم انبـوه بود

بـدژ دریکی بد کنش جای داشت

  که در رزم با اژدهــا پــا داشت

نـژادش زافغان، سپاهـش هزار

 همه ناوک انــداز و ژوبین گذار

به بالا بلــند و بـه پـیکـر ستــبر

 بحمله چو شیر و به پـیکار ببر

ورا نــام بــودی کـک کُهـزاد

 به گـیـتی بسی رزم بـودش بیاد

درین گفت و گــو بود با کوهزاد

  که آمد خروشی که ای بد نژاد!

چه دردژ گزیـدی بدینسان درنگ

                                                    که آمد همه نام اوغــان به ننگ

بدیدند کــک را چنان بسته دست

 گروهی ز افغانیـان کــرده پست

 

     از این داستان بوضاحت فهمیده میشود، که قوم "افغان" لا اقل همزمان با رستم زال ــ قهرمان اسطوره ئی افغانستان تاریخی ــ موجود بوده. بلی، قرنها پیش از اینکه فردوسی به سرائیدن شهنامۀ خود بپردازد، داستانهای رستم دستان، سر زبانها و ورد زبان باشندگان این سامان بوده، که فردوسی همین داستانها را به نظم کشیده و در شاهنامه جاودانه ساخته است. (١٠)

کلمهافغان چنانکه آقای معروفی بدان اشاره کرده اند،،یک نام کهن و دیرین سال است، که درقرن سوم میلادی در دوره شاهپور دوم، وشاهپور سوم  ساسانی  در کتیبۀ کعبۀ زرتشت بصورتابگانAbgan واپگانApgan در مورد قبایل افغانی بکاررفته است. (١١)

     بقول گرگوریان، در مورد افغانان نخستین اشاره در قرن ششم میلادی ازسوی یک منجم هندی بنام وراهامهیرا VarahaMihira دراثرش برهات_سیتاBrhat_Samhita بصورت اواگانAvagana به آن دسته مردمی اطلاق شده که در نواحی شرقی افغانستان کنونی زندگی داشتند وبه احتمال قوی همین افغانها گمان شده میتوانند. و در قرن هفتم میلادی زایر چینی، هیوسان تسانگ HsuanTsang،ازمردمی بنان "اپوکین" ذکرمیکند که منظورش افغانها است. نامبرده محل سکونت شان را در اطراف کوه های سلیمان نشان میدهد ومیگوید: "آنها (افغانها) بطورطبیعی مردمان سخت سرو پر خشونت استند، اطواروکردار آنان ناهنجاراست،ولی بسیار باایمان ودرستکار واز همسایگان خودبسیار بلند همت تراند." گرگوریان در حواشی فصل دوم ظهور افغانستان معاصر مینویسد که :

بیلیوBellew(افغانستان،ص۳۱۶_ ۳۱۸) ریشهً اصطلاح پتان را درکلمهپکت هرودت می بیندکه سیزدهمین بخش امپراتوری داریوش بود. او و راورتی در باره اصلیت این کلمه از همه موجه تر یک توضیح اتمولوجیکی ارایه میکنند.آنها ریشه کلمه پشتون و شکل هندی شدهً آن یعنی "پتان" رامشتق از لفظ تاجیکی" پَشت Pasht = پشت کوهها" میدانند، پشتونها یعنی مردم کوهی.( بیلیو، نژادها، ص ۲۴_۲۵، راورتی، یاداشتها،ص ۴۶۷) مگرمارگنسترن برمبنای علم زبان شناسی ریشهً پتان را از کلمه "پکت" نمی داند.(افغانستان،ص۲۲۳)(۱٢)

   گریگوریان علاوه میکند که درمنابع اسلامی ذکر افغانان را برای اولین بار درکتاب فارسی"حدودالعام" (۹۸۳_ ۳۷۲هق) از مولف نامعلوم، و نیز در الکامل ابن اثیر(۹۷۴) واقعه نگارعربی میتوان ملاحظه کرد. حدودالعالم،رشته کوه های سلیمان رابه مثابهً پرنفوس ترین سکونتگاه قبایل افغانان میشمارد.عتبی منشی دربار سلطان محمود، در اثرخویش "تاریخ یمینی" که درقرن یازدهم(پنجم هجری) نوشته شده،یادآورمیشود که در لشکر سلطان محمود، افغانان سپاه خاص خود را داشتند. بسیار بعدتر ازاين، البیرونی(ابورییحان) ازقبایل مختلف افغانانی یادآور میشود که درسرحدات غربی هند سکونت داشتند. جوزجانی درطبقات ناصری متذکر میشود که افغانان درحدود۱۳۶۰ میلادی به عنوان عساکراجیر درلشکرکشی های الغبیک برهند اشتراک داشتند.درآثاراوایل قرن چهاردهم مثل "تاریخنامه هرات" که توسط سیفی هروی نوشته شده گفته میشود که: افغانستان از غرب تا سیستان، واز شمال تا غور و زمینداور و زابلستان، ازجنوب تا مکران(بلوچستان) ودرشرق تا رودخانه سند هندوستان گسترده است. بدین ترتیب ناحیه مستونگ کویته مرکز آن را تشکیل میداده است. (۱٣) حمدالله مستوفی درتاریخ گزیده(تالیف در۷۳۰هجری) در بسی از صفحات خود ازمحاربات افغانان با شاهان آل مظفر در حدود سال ۶۵۰هجری ذکر کرده است وهمچنان عبدالرزاق بن اسحاق سمرقندی در مطلع السعدین ومجمع البحرین خود افغانستان را جزئی از قلمرو تیموری دانسته که بعد از سیستان ذکر شده است.( ۱٤)

     در آثار مولفین بعدی نام افغان وافغانستان فراوان ذکرشده است که ما درزیر نام افغانستان بدانها اشاره کردیم.با این حال دشمنان وحدت ملی وقتی دیدند که ازتلاش برای تغییر نام کشور، کلاه دلخواه شان درست نمیشود، طرح تفرقه افگنانۀ دیگری را پیش کشیدند و با کار برد کلمهً "افغانستانی" مردم افغانستان را به "افغان" و "غیرافغان" تقسیم کرده و برآتش نفاق ملی روغن ریختند که اینهم جز شکست و افتضاح چیزی دیگر، دستگیر آنان نخواهد کرد. دراین خصوص نخستین دانشور دلسوز کشور که به دفاع از هویت ملی ما به عنوان افغان پرداخت، و بشدت بر کاربرد کلمۀ افغانستانی اعتراض نمود ، آقای ولی احمد نوری نویسنده و صاحب نظر کشور ما مقیم فرانسه استند.آقای نوری که از همان آغاز هدف کاربرد این کلمه رادرک کرده بودند، بکارگیری افغانستانی رابجای افغان به مثابه یک"جرم" تلقی نمودند وآنرا بشدت محکوم کردند وضمن مقالتی ممتع نوشتند:استعمال کلمه افغانستانی جرم است. وادامه دادند: نوشته ای را که میخوانید ازقلم یک پشتوزبان رقم نشده است، ونه از احساس تعصب وتفرقه افگنی تراوش کرده است. چه من با وصف آنکه از طرف والدین به هردو قوم شریف افغانستان یعنی پشتون وتاجیک منسوب هستم، دری زبانم ونه تنها به این دوقوم وطنم، بلکه به همه اقوام این سرزمین آبائی ام افتخار میکنم. تفرقه افگنی وصدمه به وحدت ملی را ازهرطرفی که باشد با تمام قوت محکوم کرده مردود میشمارم.

با ایجاد افغانستان از طرف آبا واجدادما، وبا ایثار وفداکاری وقربانی هزارهاتن، این سرزمین پرافتخار آبائی به همت فرزندان واحفاد این مرزوبوم از اشغال وتعرض بیگانگان حفظ گردید. ولی اینک عده محدودی، نظر به ملحوظات مشخص وخدمت گزاری بدشمنان وطن عوض نامافغانکلمه افغانستانی را به اتباع وباشندگان شریف این کشوربکار میبرند... از نگاه حقوق عمومی بین الدول، اصولنامه ها وقوانین اساسی افغانستان منحیث وثایق ملی واخیراًتصویب لویه جرگه سال(٢٠٠٣)منعقدۀ کابل نامافغان برای اتباع افغانستان تائید وتاکیدشده است.در میثاقها ومعاهدات بین المللی که افغانستان درپای آن امضاء وتعهدکرده است، اتباع افغانستان بنام تبعه افغانیادشده نه افغانستانی، آیابایداین همه میثاقها، معاهدات ومقاولات تعدیل گردند؟ وآیا تعدیل آنها به زعم چندفتنه انگیز وبیگانه پرست مورد پذیرش جامعه افغانی وبین المللی قرارگرفته میتواند؟ آثار، کتب، نوشته هاومقالات، تحقیقهاوتیزسهای لیسانس ودکتوراها که بیشتر ازیک قرن در سراسر جهان در باره افغانستان نوشته وچاپ شده اند و در همه آنها به تبعه افغانستانافغان اطلاق شده است، باید تعدیل گردند؟ آیا میشودنام مستوره افغان، زن ادب پرور، آزادمنش ومبارز راه آزادی زنان افغانستان رابعد از یکصد سال (متولد1287 هجری شمسی) تغییر داد ومنبعد مستوره افغانستانیاش خواند؟ (۱۵)

به تاسی ازاین اعتراض وطن پرستانه آقای نوری، اشخاص دیگری چون آقای بارز، روستار تره کی، میرمن ملالی موسی نظام، داکترخلیل الله هاشمیان،میرعبدالرحیم عزیز، امان الملک جلاله، عبدالعلی افضل، نجیب قندهاری و چند تن دیگر و از آن میان قلم توانمند یکی از هموطنان صاحب نظر و آگاه افغان بنام انجنیر خلیل الله معروفی، روی نشرات برون مرزی و سایت های معتبر انترنتی مانند: افغان جرمن آنلاین، تول افغان، بینوا و غیره درخشیدن گرفت که با نگارش چندین مقالهً محققانه و مستند و پذیرفتنی به رد ادعاهای هواخواهان کلمه "افغانستانی" پرداختند.

     من ضمن تائید و ارجگزاری به نظرات صاحب قلمان مزبور، نوشته های انجنیر معروفی را بیشتر می پسندم و آنها را نوشته های بسیار صمیمانه و منصفانه و وطن پرستانه ارزیابی میکنم، زیرا که آنچه را وی مینویسد، بر مبنای اسناد و شواهد کتبی واستدلال منطقی استواراست، وهدفش راهنمایی نسل های جوان و فرزندان غربت دیدۀ افغان در بیرون از مرزها است.انجنیر معروفی از بیشتر از ربع یک قرن بدینسو در اروپا زندگی میکند و در کشور آلمان تحصیل کرده و درهمانجا اکنون بسر می برد، و با هیچ گروه سیاسی بر سر قدرت و بیرون از قدرت، دست چپی و یا دست راستی وابستگی سیاسی و ایدیولوژیک ندارد. او از موضع گیریهای غلط اشخاص هم نژاد و همتبار خود(تاجیکها) حمایت نمیکند، بلکه برایش در درجۀ اول حقیقت موضوع و اصل افغان بودن به عنوان هویت ملی که هسته و اساس وحدت ملی ما شمرده میشود، مهم است نه انتساب به قوم و طایفه و نژاد و مسایل سمتی و مذهبی.

     آنچه انجنیر معروفی مینویسد، واقعاً از روی وطنخواهی و دلسوزی به حال ما افغانها که از سه دهه به اینطرف در آتش نفاق و شقاق میسوزیم و علت آن را هم نمیدانیم، مینویسد. او مینویسد تا ما را روشن کند و از آتش نفاق ملی که توسط بیگانگان در کشور ما برافروخته شده است نجات بدهد. هدف آقای معروفی از این نوشته ها آگاهی دادن به کسانی است که از نیات شوم دست اندرکاران تفرقه های ملی بی خبراند و نا آگاهانه آلۀ دست این یا آن سوداگر نام قوم و زبان و نژاد و سمت قرار نگیرند و مردم سادۀ متعارف خود را بدون موجب نیست و نابود نکنند.

     اقای معروفی در مقاله:افغان، افغانی، افغانستانی(قسمت اول)علت کابرد کلمه افغانستانی را بدست میدهدو مینویسد: استعمال کلمۀ افغانستانی  بجای افغان ، برخلاف حدس دوستان، موضوع خاص و منوط به زبان نیست، از نظر منِ ابجد نویس، این موضوع از دو حساسیت آب میخورد و بر روی اغراضِ غیر زبانی استوارمیباشد. این دو حساسیت، که در حقیقت یک واحد را تشکیل میدهد، عبارتست از :

۱ ــ اینکه در دو و نیم سدۀ اخیر، گویا قوم پشتون بر افغانستان حکم چلانده و دگر اقوام را سرکوب کرده.

۲ ــ حساسیت در مقابلِ کلمۀ افغان و تک قومی بودن نام افغانستان .

     درین اواخر بسیار شنیده میشود که در دو نیم صد سال اخیر و از زمانی که بر ویرانه های خراسان کشوری بنام افغانستان  قد برافراخته، گویا قوم پشتون بر آن حکم رانده، و اقوام دیگر را سرکوب کرده.  اگر بیطرفانه و خالی از غرض به موضوع بپردازیم،  می بینیم که این ادعاء با واقعیت های تاریخی وفق نمیکند.

     قوم پشتون متشکل است از دوصد قبیلۀ مختلف، که از جمله  درین مدت  فقط  دو  سُلالۀ سدوزائی " ابدالی " و "محمد زائی"،  قدرت را در دست داشته اند. و اگر دقیق تر گفته شود، افراد و اشخاصی از  دو خاندان  سدوزائی و محمدزائی، بر کشور حکم رانده اند و نه کل این دو خاندان.  وقتی که مدعا حتی در موردِ دو خاندان و دو عشیره  و دو قبیله صادق نباشد، به تحقیق و هرآینه که در مورد دوصد قبیله، یعنی قوم پشتون هم، هرگز صدق نخواهد کرد. قبای حکام را بر اندامِ اقوام پوشاندن، جزء را کل پنداشتن، صغری را بجای کبری گذاشتن و سپس نتیجه گرفتن،  نه تنها دردی را دوا نمیکند و جنجال برانگیز است، بلکه جفائیست  بر واقعیت ها و بهتانیست بر دامان تأریخ.

    برنت گلاتزر ضمن مقالۀ خود در کتاب افغانستان ـ طالبان و سیاستهای جهانی صفحۀ ۲۳۳) مینویسد : گفته میشود که پشتونها ۲۵۰ سال بر کشور حکومت کرده اند. در واقع این حکومت پشتونها نبوده، بلکه حکومت حاکمان پشتون بوده است.  حکّام پشتون بر مردم مختلفی حکومت کردند، اما هرگز تمام پشتونها،  ونه حتی اکثریت آنها، حاکم نبودند؛ و ادارۀ واقعی و روزمرۀ کشور عمدتاً به غیر پشتونها، یعنی نخبگان فارسی زبان شهری واگذار میگردید.  

    اگر درین مدت جفائی بر مردم رفته، بر همه رفته، هم  بر پشتون، هم  بر تاجیک، هم بر اوزبیک، هم  بر هزاره  و هم  بر دیگران. مؤرخ  راستگو، مردم دوست و افغانستان اندیش،  مرحوم  میر غلام محمد غبار در جلد  دوم (صفحه۸۰ ) افغانستان در مسیر تاریخ ،  وضع مردم افغانستان را در قرن بیستم اینطور شرح میدهـــد : مردم افغانستان مُساویانه زیر بار دولت مستبد از فقر و مرض وجهل می خمیدند. توده های مردم پشتوزبان در ولایات پکتیا و ننگرهار و قندهار از توده های مردم دری زبان و ترکی زبان کشور، کمتر رنج نمی کشیدند.... مردم پکتیا آرد جواری را تلخ کرده میخوردند،  تا صرفه ای بعمل آید.  مردم ننگرهار، حتی زنان آنها، پای برهنه کوه و دشت را می پیمایند تا لقمۀ نانی بدست آرند. در دهکده های فراه نه اینکه زن و مرد و طفل پیزار نداشتند، چراغ و قند را هم نمی شناختند. در دهات قندهار مردم جز از کلبۀ گلین و کُوسَی، مالک هیچ چیزی نبودند و روی خاک می نشستند. این چهرۀ واقعی زندگانی ملیونها نفوس کشور افغانستان است،  که در زیر پای خدمه و زور طبقات حاکمۀ افغانستان، کوفته میشوند.

 

    تمسکِ دوم بسا کسانِ چنین اندیش، بر نام افغانستان است،  که منسوب به یک قوم خاص میباشد... آنچه را درینجا بصراحت میتوانم بگویم، اینست که نام کنونی وطن ما از هیچ  شهروند و باشندۀ آن سلب هویت نمیکند. و اگرچنین میبود، نصف مردم دنیا بی هویت میشدند، چون نام بسا کشور های جهان، بحساب یک قوم گذاشته شده است....اگرمثال بزنیم: تاجیکستان- سرزمین تاجیکها، اوزبکستان_کشور اوزبکها، ترکمنستان_ دیارترکمنها، قزاقستان_ مملکت قزاقها، قرغزستان_ سرزمسن قزعزها، ترکیه_سرزمین ترکها، فرانسه _ کشورفرانکها(قومی از نژاد جرمن که در زبان عام ما فرنگ یافرنگی گفته میشود)، روسیه(فدراسیون روسیه)_ کشور روسها، بنگله دیش_دیار بنگالیها، تایلند_ مملکت تی ها، جمهوری چک_کشورچک ها وغیره.چرب وشیرینتر از اینهاعربستان سعودی است، که تمام کشور بنام یک خاندان خوانده میشود. درتاجیکستان، نصف مردم قومیت تاجیک ندارند، در هندوستان بیشتر از دوصدمیلیون مسلمان زندگی دارند، در قزاقستان چند میلیون روس وآلماتی وغیرهم میزیند. بیست میلیون ترکیه راکردها تشکیل میدهند. در ایران( سرزمین آریائیان) چند میلیون عرب (سامی) وچند میلیون ترک وترکمن و[بلوچ] ووابستگان تورانی وجود دارند. در فدراسیون روسیه (متشکل از ٨٨ جمهوریت) دهها میلیون تاتار وقزاق وچیچن وانگوش وغیره، جزء باشندگان آن سرزمین فراخند. در سرزمین چک بیشتراز سه میلیون آلمانی زندگی دارند، در عربستان سعودی، ٩٩اعشاریه٩٩ درصد مردم مستقل ازآل سعوداند. بیائیدکه کمی فراخ تر بیندیشیم، سعه صدر داشته باشیم، تنگ نظری را از سربدر کنیم، کمی از تعقل وتدبیرکار بگیریم، خود را از مفاهیم حقوقی جهانی اندکی آگاه سازیم. (۱٦)

این انسان بادرد و بادرک در پایان مقالۀ افغان، افغانی، افغانستانی(بخش چهارم) بر همه افغانان فریاد میزند و مینویسد: هموطنان گرامی، وطنداران بجان برابر! از هر قوم و تباری که هستید، به هر زبانی که سخن میزنید، به هر دین و آئینی که پای بندید و در هر نقطۀً افغانستان عزیز و جهان پهناور که بسر میبرید! فراموش نکنید که ما همه "افغان" هستیم و سرزمین بلا کش اما پرافتخار ما، افغانستان عزیزاست. افغانستان خانهً مشترک همهً ماست، همه باهم برادریم و کاملاً برابر. هیچ قومی را بر قومی دیگر رجحانی نیست. شمال و جنوب و شرق و غرب و قلب کشور، همه عزیز اند وعین ارزش را دارند. هموطنان، وطنداران! گول اغواء و تفتین همسایگان طماع، بی آزرم و دشمنان بی مروت را نخورید، بخود آئید و دست بدست هم دهید. مام میهن چشم امید بسوی شما دوخته. اشکهایش را بزدائید، بر زخمهایش مرهم نهید و در دامان مهرگسترش برادر وار بسربرید! جهان جهان سرعت و بلکه تعجیل است. مرکب تیز تگ زمان منتظر کسی نمیماند. هنوز هم دیرنشده، عزم جزم کنید و به کاروان جهانیان بپیوندید!

    موضع گیری آقای معروفی در رابطه به فساد کاربرد کلمه "افغانستانی" مانند موضع گیری آقای نوری و داکتر هاشمیان ومیر عبدالرحیم عزیز وعبدالعلی افضل وآقای بارز ودیگران، یک موضع گیری صد درصد وطن پرستانه است واهداف کسانی را که این کلمه را رواج میدهند بیدریغ افشا میکند. ایشان در مقالت دیگری در ارتباط به نوشتهً آقای سالارعزیز پورکه کلمۀ افغانستانی را خواسته از نگاه زبانشناسی بررسی کند، مینویسد: ساخت و استعمال کلمه "افغانستانی" بجای "افغان" با دید تعصب آمیز سیاسی ارتباط میگیرد و هرگز و اصلاً و ابداً منشأ و اساس زبانشناسانه ندارد. برعکس، ساختن کلمه "افغانستانی" از "افغانستان" و بجای "افغان"، در حالی که "افغانستان" از واحد "افغان" و پسوند "ستان" ساخته شده، دور از منطق است. وقتی کلمۀ "گل" را با "ستان" پیوند داده و ترکیب "گلستان" را ساختیم، دیگر نمیتوانیم بگوئیم، که "گلستانی" بدیل و جانشین "گل" است. اگر اینطور میبود، میتوانستیم بگوئیم: یک دسته گلستانی خریدم یعنی که یک دسته گل خریدم.

    آقای معروفی می افزاید: کلمه "افغانستانی" اشکالات فراوانی دارد: ــ اشکال ساختاری و منطقی. ــ اشکال سیاسی، بلی اشکال سیاسی و تبعیض طلبانه، چون کلمه "افغانستانی" در متن و بطن خود با ستیز قومی آگنده است. کلمۀ "افغانستانی" هم افغان ستیز است هم پشتون ستیز. ــ اشکال قانونی و مشروعیت، زیرا ساخت و استعمال کلمهً افغانستانی علاوه از اینکه وحدت و یکپارچگی ملی ما را مغشوش و مخدوش میسازد، میثاق های ملی و بین المللی راهم زیرپا میکند. قوانین مختلف اساسی افغانستان که با تائید لویه جرگه ها، مهر مردمی خورده اند، باشندگان افغانستان راافغان مینامند و میدانند، از هر قوم و قبیله و از هر دین و آئینی که باشند. علاوه براینکه ما ــ همۀ ما، بتاکید میگوئیم ــ همۀ ما ــ خود را در خارج افغانستان"افغان" میخوانیم و در پاسپورت های ما" تابعیت" ما را افغان نوشته اند، تمام ممالک جهان اتباع افغانستان را بنامافغان می شناسند. بلی ما به هویت ملی افغان استیم، ولی به هویت قومی، پشتون، و تاجیک و هزاره و اوزبیک و ترکمن و... و به هویت دینی مسلمانیم وهندو و یهود و نصارا... و به هویت مذهبی سنی و شیعه و به هویت زبانی، دری زبان و پشتوزبان و ترکی زبان و غیره. همه هویت های جزئی در هویت کلی، که هویت ملی ماست، ذوب میشوند و اندماج می یابند.

...خرده گیری برکلمات پشتو که در دری وارد شده و یا وارد ساخته شده اند، همه بهانه است. اگر اینطور نیست و صرف بیگانگی لغات مطرح است، پس چرا هزاران کلمۀ عربی، ترکی و مغولی وهندی را و اینک هزاران لغت فرنگی را در فارسی دری خود تحمل میکنیم و خمی برابرو نمی آریم؟ بلی ما هزاران لغت باصطلاح بیگانه را که از ماوراء سرحدات ما و از ماوراء سرحدات قلمرو زبان فارسی، وارد دری گردیده اند، تحمل میکنیم، مگر همینکه در جائی یک کلمۀ پشتو را ــ که زبان رسمی مملکت ماست و برای مردم ما هرگز بیگانه نیست ــ کشف کردیم، بلی کشف کردیم، جند ما میگیرد. اگر کسی کلمات پشتو را در فارسی دری ما بیگانه می پندارد، مربوط به دید تنگ نظرانه و تعصب آلود خود اوست و بر واقعیت های عینی و موجود زبان دری هیچ اثری ندارد. (۱٧)

توجه کنید هموطنان گرامی که آقای معروفی با چه منطق و استدلال وطنخواهانه میخواهد از پراکندگی ملی و تفرقه های قومی و زبانی جلوگیری کند و با چه زبان و قلم فصیح بجواب هم تباران خود پرداخته است. تمام نوشته های آقای معروفی پیام آور صلح و آشتی و برادری و برابری و وفاق ملی است. بازهم  میخواهم به این انسان وطن خواه و مردم دوست  اقتدا کنم وفرازهای از نوشته های اورانقل نمایم که سخت بدل چنگ میزند.

    او در مقاله دیگری زیر عنوانرد سخنان سست بنیاد یک داکتر" مینویسد: قوانین اساسی افغانستان، باشندگان این مرز و بوم را و هر فرد ملت افغانستان را افغان میخوانند و میدانند. وقتی قانونهای اساسی ما، که از طریق لویه جرگه ها بتائید مردم و ملت ما رسیده اند، هر فرد افغانستان و هر باشندۀ این وطن را و هر فرد ملت ما راافغان تعریف میکنند، دیگر هیچ جای گپ زدن باقی نمیماند. نظر به تعریف بالا افغان یعنیباشندۀ افغانستان وباشندۀ افغانستان یعنی افغان. اگر تعصب و تنگنظری و سر تنبگی را از سر بدر کنیم و از قوانین اساسی افغانستان پیروی نمائیم، دیگر مشکلی نمی ماند. بگذریم از اینکه افغان یک زمانی، اسم خاص و نام یک قوم بوده. حالا این اسم، خاص نیست و خاصهً یک قوم نیست. این اسم مربوط به یک ملت است، مربوط ملت افغانستان، مربوط ملت افغان.

من در بخش اول مقالۀ افغان، افغانی، افغانستانی در زمینه بحثی کرده مثالهای فراوانی داده ام. این بحث هنوز ادامه دارد و بزودی بخش های چهارم و پنجم آن از نظر خوانندگان عزیز خواهد گذشت. عجالتا بعرض ایشان میرسانم که قارۀ امریکا بنام یک سیاح و محقق فلورانسی Amerigo Vespucci امریکو وسپوچی که در قرن پانزدهم و بعد از کریستف کولمبوس ــ کاشف این قاره ــ بدانجا پانهاده بود، نامگذاری شده، حتی بنام کوچکش. ببینید داکتر صاحب که فردی که نامش بر یک بر اعظم و بر قاره ای گذاشته شده، خود ازاین قاره نبوده. امریکای شمالی و وسطی و جنوبی، که مشتمل بر ده ها مملکت میباشند و حدوداً یک میلیارد(هزار میلیون) انسان را در خود جا داده اند. همه بنام (Amerigo Vespucci) یاد میگردند: بنام همان سیاح ایتالیائی. امروز هیچ کس از باشندگان این قاره را پیدا کرده نمیتوانیم که از هویت امریکائی خود انکار ورزد و به آن افتخار نکند. حتی باشندگان اتازونی و یا اضلاع متحدۀ امریکا خود را مشخصاً American یعنی امریکائی میخوانند و به افتخار هم میخوانند. اگر کلمۀ امریکا از یک میلیارد "امریکائی " سلب هویت نمیکند، به تحقیق و به هر آئینه که کلمۀ افغان هم هویت باشندگان این آب و خاک را از ایشان نمیگیرد. ببینید داکتر صاحب! اگر از در منطق وارد بحث گردیم، واقعیت ها را رد کرده نمیتوانیم، ولی اگر لجاجت و سرتنبگی و تعصب و نفرت و کدورت و خصومت و دشمنی را پیشه کنیم، دیگراز وجود روز و شب و سپید و سیاه و زمین و زمان نیز انکار خواهیم ورزید.( ۱٨)

     من به نوشته های میهن پرستانه همه نویسندگان وطن ارج میگذارم و تا آنجا که عقل من قدمیدهد،آن  بخش از نوشته ها و مقالات شان راکه به دل چنگ میزند، نمونه برداری میکنم و درنوشته هایم به نام وادرس نویسنده اش از آنها کمک میگیرم تا دیگران نیز از آن نوشته ها بیاموزند وخود را سرمشق درست نویسی وحقیقت گوئی بسازند. به این دلیل است که من فراز هایی از یک نویسنده وطن پرست دیگررا اینجا میخواهم بازتاب دهم ، توجه کنید به طرز دید وتلقی نویسنده ودانشمند پرکاردیگروطن ما،جناب داکتر سیاه سنگ (از تاجیکان غزنی) که در راستای احساس شریف وحدت ملی وحقیقت گوئی، در نقدی برکتاب پژوهشی در گسترهء زبان و نقدی بر عوامل نا به سامانی آن در افغانستان" تالیف سالار عزیز پور، درحالی که عزیز پور وهمفکران او را به خواندن مقاله با اهمیت آقای معروفی زیر نام "افغان، افغانی و افغانستانی" در سایت فردا رهنمائی میکند، تحت عنوان فرعی گناه پوهنتون و بيگناهی دانشگاه! با هوشیاری خاصی یک نکته جالب را چنین مطرح میکند:

    عزيز پور چه خواهد گفت اگر کدام خوانندهء پشتو زبان پس از ديد زدن برگهای٢٣ و٢٤ کتاب "پژوهشی در گسترهء زبان و نقدی بر عوامل نا به سامانی آن در افغانستان"، بپرسد:  

    "آقای عزيزپور! در جريان هفتاد سال (١٩٣١ تا١٩٩١)، من و مانند من صدها و حتا هزاران شاگرد پس از پايان دوازده سال مکتب در قندهار، ننگرهار، زابل، لوگر، پکتيا و هلمند و چند ولايت ديگر و پيروز شدن در امتحان کانکور ناگزير بوديم به پوهنتون کابل بياييم، زيرا پوهنتون ننگرهار گذشته از کوچک بودنش، نيمهء عمر پوهنتون کابل را ندارد.

     آيا گاهی انديشيده ايد که ما صدها و چنانی که گفتم هزارها شاگرد چگونه وادار ميشديم، پس از هژده بيست سال پشتو گفتن در خانه و شهر و از آن ميان دوازده سال آموزش در مکتب به زبان پشتو، برای آموزشهای برتر در پوهنتون کابل، زبان زيبای فارسی را نه تنها آشنا شويم بلکه مانند شما بياموزيم، برای آنکه استادان ما همه برنامه های طب، انجنيری، فارمسی، حقوق، پوليتخنيک، ادبيات، زراعت، ساينس و ... را به فارسی پيش ميبردند و دلچسپ تر اينکه در امتحانها نيز بايد فارسی مينوشتيم؟

    آيا اينکه چرا يک پشتو زبان برنخاست و نگفت "اين است ستم فارسی بر پشتو"، برای شما پرسش انگيز نيست؟ آيا اين هم برای تان پرسش انگيز نيست که در هفتاد سال زندگی پوهنتون کابل، "زبان و ادبيات" در پوهنتون کابل در بيشتر از٩٩% حالات هميشه يک معنا داشت: زبان و ادبيات فارسی؟

    خداوند همه مردگان فارسی زبان و پشتو زبان را بيامرزاد! هزاران هزار دانش آموز پوهنتون کابل، هفتاد سال آزگار، آموزش هرچه زودتر فارسی را با جان و دل پذيرفته اند، و شما حتا نام "پوهنتون" را نميپذيريد! گناهش چيست؟ روشن است: "پشتو" بودن!

    در چشم عزيزپور گناه واژهء "پوهنتون" روشنتر از آفتاب است: "پشتوبودن" و نه "بيگانه بودن". اگر چنين نيست، چرا نميخواهد يا نميتواند با واژه های غيرفارسی زيرين نيز آشتی ناپذير باشد: راديو، تلفون، تلويزيون، ايميل، انترنت، فکس، بانک، موتر و ...؟ شايد بگويند اينها واژه های پرهيزناپذير اند. خيلی خوب! از آنها ميگذريم؛ آيا نامبرده با اين واژه های بيگانه نيز  آشتی ناپذير است: عشق، شعر، غزل، مصراع، خطر، حرف، جامعه؟ آنهم هيچ، دور نه نزديک، چرا سالار عزيزپور اين واژه های آشناتر از فارسی ولی غيرفارسی را مانند "بم دستيهای زبان پشتو" از گسترهء زبان و ادبيات فارسی برون نمی اندازد؟ خانم، جنگل، هندوانه، ميز، اتاق، خان و چند هزار واژهء ديگر؟ چرا؟(١٩)

     مطالب بالا را داکترسیاه سنگ چون مشت دندان شکن  بجواب حساسیت آقای سلطان سالار عزیز پوردر مقابل کلمات پوهنتون وپوهنحی وغیره کلمات پشتو در زبان دری بیان کرده است که بخاطر این استدلال منطقی اش در برابر تعصبات زبانی عزیز پور جا داردبه آقای سیاه سنگ احسنت وشادباش بگوئیم.

     باری داکتر اکرم عثمان نوشته بود: مردم ساکن در افغانستان کنونى از چند هزار سال باين طرف در واحد هاى مختلف سياسى- جغرافيايى باهندى‌ ها، ايرانى ها، و باشندگان ماوراء النهر و ديگران همزيستى داشته است و قلمروى که اين ملل و نحل در آن زيسته اند همواره تحت تاثير حرکات تاريخى، دستخوش تحول بوده و قدرت سياسى يکى پى ديگر از دستى بدستى، از عشيره ‌يى به عشيره يى و از قومى به قومى رسيده است. از همین جا، نه يگانه، بلکه مهمترين عامل تاسيس و تشکيل اين کشورها عنصر تهاجم و غلبه بر يکديگر بوده است.... (٢٠)

     بدینسان روشن میگردد که تاريخ و جغرافياى کشورما مانند اکثر کشور هاى جهان با قهر و غلبه شکل گرفته و با سر پنجۀ جبر و خشونت، در چار چوبۀ مرزهاى موجود قرار داده شده است. در مشرق زمين و بخصوص در کشورهاى منطقه هيچگاهى مجال دموکراتيک بخاطر ايجاد حکومت دلخواه این ملل (مانند جوامع غرب) داده نشده است. اکنون هم در کشور ما تا رسیدن به دموکراسی واقعی راه درازی درپیش است و تا زمانی که این راه پر از سنگلاخ کوبیده میشود، افغانها در پهلوی سایر کسانی که خود را در سرنوشت این کشور شریک میدانند، از کشور خود، و از نام و تاریخ آن دفاع خواهند نمود و هر وقتی که قوم و تبار دیگری براین کشورغلبه یافت و آنرا با قهر و تهاجم قبضه کرد و دیگران را مطیع و فرمانبردار خود ساخت، میتواند هر نامی که دلشان بخواهد بر قلمرو تحت سلطه خویش بگذارند. تا آن روزگار البته افغانها به این دهن کجیهای بچگانه از جا نمی جنبند و مثل کوه بر جایگاه خویش استوار و پایدار میمانند و پرازیت پراکنی این گروه نیز جایی را نخواهد گرفت.

 همان گونه که حق نداریم، به کم سابقه دارترین اقوام ساکن در این کشور، حتی به آنهایی که بعد از اشغال بخارا از سوی بلشویکها به افغانستان پناه آورده اند، بگوئیم که چون ریشۀ تاریخی شما در این کشور زیاد نیست، پس نباید به عنوان رئیس جمهور و یا صدراعظم و یا نمایندۀ مجلس خود را کاندید کنید، به همین سان هیچکسی هم حق ندارد به پشتونها که یکی از اقوام تاریخی و بزرگ این کشور است بگوید: از شمال بر خیزید و به جنوب بنشینید و یا از غرب به شرق بروید! یا بگوید: چون پشتونها دارای خاستگاه قبیلوی و یا ذهنیت قبیلوی هستند، پس شایستگی ندارند تادر رهبری این کشور قرار بگیرند. آیا تشکیل دولت از دیدگاه سیر تکامل اجتماعی، گامی جلوتر از مرحلۀ قبیله نیست؟ پس آفرین واحسنت بر ذهنیتی که سیصد سال پیش از امروز توانست اتحاد قبایل را تأمین  کند تا خود را از زیر سلطۀ بیگانه رها سازند و به تشکیل دولتی مستقل بپردازند. چرا اقوام دیگری که این مرحلۀ تکامل را گویا پشت سر گذاشته بودند، دست به چنین ابتکاری نزدند تا نام قوم و تبار خود را بر این سرزمین میگذاشتند و کشور را گل و گلزار میساختند؟

    دل کس که خوش یا خفه  میشود، اما تاریخ کشور گواه این حقیقت است که تا هنوز بدیل رهبری پشتونها در کشور زاده نشده است.دو مثال برای اثبات این ادعا کافی خواهدبود:

١_قرارگرفتن بچه سقاو با دسایس استعمارخارجی وپشتیبانی ارتجاع داخلی به جای شاه امان الله در دسامبر ١٩٢٨ با وجود زورگوئی ها وبستنها،وکشتن ها وغارت وچپاولها نه توانست امنیت را به کشور بازگرداند. بنابرین مردم که از دست حکومت بگیر وببند وبزن وبکش دزدان سرگردنه به ستوه آمده بودند،نه ماه بعد با حمایت از جنرال نادرخان حکومت سقاوی راسقوط دادند وبا قرارگرفتن یک رجل نظامی پشتون در رأس قدرت بزودی نظم وامنیت درکشور حکمفرما شد.

٢_ شصت ودو سال پس از تجربۀ نخستین، با فراهم شدن شرایط سیاسی وبازهم با دسایس ارتجاع داخلی و قوت استعمارخارجی نوبت حکومت به یک رهبر مذهبی عرب تباریعنی صبغت الله مجددی رسید که مدت حکومتش دوماه بود ، امادر تمام این دوماه ، کابل پیوسته آماج حملات راکت پرانی وجنگ های میان گروهی بود و یکروز هم آب خوش از گلوی مردم پائین نرفت وپس ازدوماه حکومت ناکام یک شخصیت مذهبی، نوبت به یک رهبر تاجیک تبارتنظمیمی یعنی برهان الدین ربانی رسید. درچهارسال حکومت بمباردمان و خون وآتش  وغارت آقای  ربانی وشرکایش، نه تنها تمام کشور پیوسته درآتش جنگ های قومی وزبانی ومذهبی سوخت، بلکه کابل شهر دومیلیون جمعیتی وپایتخت کشور حتی یکروز هم بدون جنگ نفسی براحت نکشید وبه خاکدان مبدل گردید. قتل وخون ریزی وغارت وچپاول دارائی های عامه وخصوصی وتجاوز برناموس ومال وهستی مردم وغارت میراثهای فرهنگی منجمله آثارموزیم ملی وآرشیف ملی از خصوصیات بارز حکومت ربانی بود وتا سقوط دولتش توسط طالبان هیچکس ندانست که مقررئیس جمهور ومحل دربار ودستوراو درکجای شهریا بیرون شهر واقع است، بدون آنکه امنیت حتی دریک ناحیه کابل تامین شده باشد.

 

افغانها آریائی اند یا ازنسل یهود ؟

     نظریه یهودی بودن افغانها برای نخستین بار در تاریخ خانجهانی یا مخزن افغانی (از نعمت الله هروی بن خواجه حبیب الله ــ تالیف در۱۰۱۸هجری) به پیروی ازشجره نامه های عنعنوی اسطوره ای، درج شده است. برمبنای روایت این کتاب افغانها از اولاده بنی اسرائیل اند که از سوی بخت نصربه منطقه هزاره جات که درتورات بنام "ارزارت" یادشده است، تبعید گردیده بودند.

نویسندگان غربی ایکه تیوری بنی اسراپیل بودن افغانها راپذیرفته اند،میخواهند براساس ارایه فکتورهای چون: شجره نامه انسانی ونسبی افغانها، نام های مشترک درمیان افغانها وعبرانیها مثل، سلیمان، یوسف و داود، شباهت های فزیکی وجسمی میان افغانها ویهودیها،و موجودیت نام "کابل" درتورات عهد عتیق وغیره، ادعای خود راثابت کنند. تشابه نامها میان افغانها ویهودهاآنقدر دلیلی ضعیفی است که ایجاب یک کلمه جواب راهم نمیکند، چه اگراین دلیل قابل یادکردباشد، این نامها در میان اعراب (سامیها) وتاجیکها وکردها وسایر ملل بیشتر از افغانها مروج است که به پیروی از دیانت اسلام ورواج این نامها درمیان مسلمانان رسم شده است.

با رواج وگسترش دانش زبانشناسی اکنون به اثبات رسیده که افغانها (= پشتونها)از نژاد آریائی استند و با یهودیان هیچگونه نسبتی ندارند. سید جمال الدین افغانی نیز درکتاب تتمة البیان فی التاریخ افغان خود که درسال ۱۹۰۱ به چاپ رسانیده، با اثبات عدم مشابهت زبان پشتو با عبری، این نظریه را مردود دانسته است.(٢١)

مستشرق ودانشمند نورويژى"مورگنستيرن Morgenstiren" که تقريباً شصت سال از عمر خود را صرف شناسائى زبان پشتو و گويندگان آن زبان و مبدأ قوم پشتون نموده، قبل از مرگ خود در کابل در سيمنار بين المللیی که بمناسبت تأسيس مرکز تحقيقات بين المللى پشتو تدوير يافته بود، ثمرۀ پژوهش و تحقيقات ٦٠ سالۀ خود را به دانشمندان داخل سيمنار اظهار نموده و قاطعانه گفت که: زبان پشتو دنبالۀ زبان ساکى است و پشتونها در اصل بقاياى همان ساکها استند و ديدگاه ديگرى قابل پذيرش نيست.

پوهاند داکتر زيار که يکى از شاگردان مورگنستيرن استند، به استناد همين تيزس استاد کتابی در٤٠٠صفحه زیر عنوان پشتو او پشتانه د ژبپوهنى په رنا کى در سال٢٠٠٠  میلادی نوشته و درآن در پرتو دانش زبان شناسى و اتنولينگويستيکى شواهد و اسنادى را بررسى و ارائه نموده که ثابت میکند پشتونها بقاياى نسل ساکها اند و زبانى را که به آن تکلم ميکنند، زبان ساکى است. پوهاند زيار در اين باره مينويسد: من بصفت دانشجوى زبانشناسى و پيوست با آن ايرانشناسى و بگونۀ فرعى نژاد و بشرشناسى، سالها پيش اين را وظيفه و مسؤوليت خود شمرده بودم که به نگارش تاريخ زبان پشتو دست بيازم و در اين راستا از همه نخست سخنرانى روانشاد مورگنستيرن استاد خود را اساس کارم گردانم که درست سه سال پيش از مرگش در سيمنار بين المللى تاسيس مرکز تحقيقات بين المللى پشتو در کابل ايراد نمود و درآنساکى بودن پشتو و پشتونها را در نتيجۀ تحقيقات ٦٠ سالۀ خود در اين زمينه قاطعانه اعلام داشت... از همين سبب در پى آن شدم تا از لحاظ اتنولينگويستيکى، وابستگى زبان ساکى و پشتو و هم تبارى ساکها و پشتونها را مورد مطالعه و بررسى قرار دهم. نخست از همه کوشيدم بر تاريخ و راه و روش زندگى ساکها روشنى اندازم و به تعقيب آن وجوه مشترک آنان با پشتونها را زير مطالعه قرار دهم و افزون بر وابستگى زبانى، رشتۀ ارتباط اتنيکى بين اين دو قوم را نيز بررسى نمايم...(٢٢)

با توجه به تحقیقات پوهاند زیارومورگنستیرن و گرگوریان ودیگردانشمندان زبانشناسی به نظر میرسد که ٢٧ ساله زحمت آقای عبدالحمید محتاط، دانشمند تاجیک تبار کشورما، برای نگارش تاریخ تحلیلی افغانستان نقش برآب شده است که تلاش کرده به اثبات برساند: پشتونها بقایای ده خانودۀ مهاجر قوم یهود در افغانستان اند، بدون اینکه هیچگونه شواهدو اسنادی از شباهت وهمسویی زبان پشتو با زبان عبرانی را بدست داده باشد.

    معلومدار است که گروه های قومی ای که ازیکجا به جای دیگری مجبور به مهاجرت میشوند، از خود زبانی دارند که با آن زبان درمیان خودبه مفاهمه می پردازند واین زبان آنهاست که به آنها هویت میدهد. حال فرض کنیم مردمانی از قوم یهود مجبور به مهاجرت به ایران وافغانستان ومنطقه شده باشند، چگونه شدکه این یهودها وقتی به افغانستان وآنهم در مناطق مرکزی جایگزین شدند، زبان خود را بیکباره فراموش کردند وزبان مردم محلی یعنی پشتو را آموختند. اگر این نظررا بپذیریم، این خود دلیلی است که قبل از مهاجرت یهودها درکوهستانات غور، مردمی بودند که زبان شان پشتو بوده واین تازه واردان پشتو را ازاهل محل یاد گرفته اند، بنابرین باز هم دیده میشود که قبل از جاگزینی خانواده های یهود درافغانستان، قوم پشتون دراین کشور حضورداشتند که زبان خود را به خانواده های مهاجر انتقال کرده اند.

وارتان گریگوریان، محقق ونویسنده کتاب ظهور افغانستان معاصر مینویسد: در این زمینه که افغانان براستی از نسل یهود باشند،چیز قانع کننده ای دردست نیست که برمبنای آن استناد شود.بطور یقینی میتوان گفت که میان زبان پشتووزبان عبری هیچگونه ارتباطی نیست، ونه هم بر آن شجره نامه های قبیلوی که تسلسل زمانی آنها بگونهً افسانوی بیان شده، نمیتوان باورکرد. در مورد منشاء نسل افغانها نظریهً روایتی که کم وزیاد توجیه پذیرمینماید، ازسوی نویسندگان معاصر کشف وتوسعه یافته است، چنانچه گفته میشود:افغانها شایدچنین میخواستند که درگام نخست درمیان خود ودرگام بعدی درمیان قبایل دیگر پیوند عمومی کلتوری ونژادی را حفظ کنند، پس برای آنکه افتخارات "مونوتیزم" (یکتاپرستی) قبل از اسلام راکمایی کرده باشند، باقبول کتب مقدسهً تورات و انجیل این راه را هموارکردند تا توانسته باشندمیان شجره قبیلوی خود با روایات موسوی و عیسوی واسلامی پیوندبرقرارکنند.

    دانشمندان عصرحاضرنژاد افغانان وایران رااز یک منشاء میدانندکه از هندواروپاپی یا آریایی جداشده ودرآخرکم و بیش گروپ های دیگر اتنیکی چون: مغول وترک ودیگران با آنهاترکیب شده است. گریگوریان علاوه میکند که:مارگنسترن تقسیم بندی بسیار قابل اعتبار زبانشناسی را دنبال میکندکه براساس آن مردم افغانستان به چهار گروپ عمده تقسیم واز هم تمیزمیشوند:گروپ ایرانی (= آریایی) ٨٦% ،گروپ ترکی١٣% ، وگروپ اردیک نیم درصد و بقیه نیم درصد را تشکیل میدهند. این شکل تقسمات، آن اعتراض افغانها رابه پایان می بردکه میگویند: نویسندگان خارجی تلاش میورزند تا افغانستان رایک جامعه کثیرالملیت قلمداد کنند.( (۲٣)

 بیچاره محتاط با همه احتیاطش در مدت ٢٧ سال بالاخره با انتشار تاریخ تحلیلی افغانستان،برمبنای نوشته های مستشرقین شوروی که در تمام مدت هفتادسال حکومت کمونیستی کلوخ در آب گذاشتند وگذشتندوچیزهای گمراه کننده ای نوشتند وبا این نوشته های خویش دولت خود راهم گمراه کردند تا برکشورما حمله کنندو چکمه درآبهای گرم بکشایند، مگر سرانجام معلوم شدکه همه آن نوشته ها غلط وگمراه کننده بوده اند و تمام ملل واقمار شوروی، اینک امروزمصروف غلط گیری های تاریخ خود اند.

آقای محتاط با نگارشنفرت نامهً قوم پشتون ( بخاطر عقده ای که از کنار گذاشتن خود ار کرسی وزارت مخابرات از سوی پرزدنت داود بدل گرفته بود) در مدت خانه نیشنی دست به نگارش کتابی زده که واقعا قبل از هرکس دیگر درحق خود ظلم کرده است، وهیچ ظلمی بیشتر از این نخواهدبود که خود را به عنوان دشمن درج یک پشتونها ویک شخص متعصب معرفی کرده است، درحالی که دانشمند نمی بایست تعصب داشته باشد. ایشان اگر نیت سوء در برابر تمام اقوام پشتون نمیداشتند، میتوانستند توانایی علمی خود را در ترجمه یکی دو اثر سودمند از زبانهای انگلیسی ویا روسی به فارسی دری بسرمی آوردند تا به حیث مآخذ مورد رجوع واستفاده دانشجویان ومحققان کشور قرار میگرفت ونام شان نیز همواره به نیکی برده میشد.

باری در دیداری بااو درشهرگوتنبرگ سوئد درسال ٢٠٠۵، من این نکات را برای ایشان خاطر نشان کردم، مگراستدلالش این بود که او فقط نظریات دانشمندان خارجی را ارائه داده است نه اینکه خود با آن نظریات موافق بوده باشد.اما در مواردمتعدد وی پشتونها را در کتاب خود تخریب وتوهین کرده است که بحث مفصل آنرابه فرصتی دیگرمیگذارم. در هرحال از کسی که سالها در کرسیهای دپلوماتیک به عنوان نماینده منافع افغانستان کارکرده، نگارش کتابی اینچنین بعید به نظر میآمد؟ شاید این کلام حافظ مصداق پیدا کند که گفته است:

 

نه هرکه چهره برافــروخت دلبری داند          نه هــــرکه آئینه سازد سکندری داند

نه هرکه طرف کله کج نهاد وتند نشست         کـــلاه داری وآئــــیــن ســروری داند

زشعــر دلکـــش حافظ کسی شــود آگــاه         کــه لطف طبع وسخن گفتن دری داند

 

در پایان به عنوان حسن ختام چند بند از غزل مرحوم شیون کابلی را که بمناست استقلال افغانستان سروده اینجا بازتاب میدهم:

 

به خون خــویش نمــودیم حاصل آزادی

خوشی وعشرت وعیش وطرب بماست حلال

زدل کشیــم صـــداهای زنــده بـاد افغان

 بــروی گــنبـد نیلی اسـت تاخــرام هــلال

بسرزمــین دلــیران چــه پــا دراز کــنی

 کــه مــوش را نبـود در حریم شیر مجال

دماغ فـــاسد خود را حســود صاف نما

که محـو گشتن افغان فسانه ایست محال

زمشت جـنگی افغان بیـاد خواهی داشت

پـــی سلامـت دنــدان خـــویــش دار خیال

کسی که فکــر خیانت به ملـک ما دارد

زچــشم کــور و زپا شل شود زبانش لال

طرب بکارنماکین زمان"شیون" نیســت

پیاله گیربه شادی که نیک هست این فال (۲٤)

 

زیرنویسها و رویکردها:

    ۱_ فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، ج۱، ص۱۹۴

۲_ داکتر جاوید، اوستا، ص ۱۱۴  

۳_ اوستا،ص ۱۲۸

۴_ تاريخنامۀ هرات، تاليف سيفی هروی،۱۶۹،۱۸۶

۵ _ تاريخنامۀ هرات، تاليف سيفی هروی، صفحات ۱۱۰،۱۱۱، ۱۱۲، ۱۶۹، ۱۸۶، و غيره صفحات


۶ _ همانجا، ص۱۱۱


۷ _ همان، صص ۱۶۹، ۱۸۶، ۲۱۳وغيره

۸_ سراج التواریخ، جلد ۱ و۲، ص۳

۹_ انجنیر خلیل الله معروفی،" افغان، افغانی، افغانستانی" (بخش اول)، سایت فردا،جولای ٢٠٠٤

١٠_ حبیبی ، تاریخ مختصر افغانستان، ج ١

١١_ انجنیر خلیل الله معروفی،" افغان، افغانی، افغانستانی" (چهارم)، سایت افغان ـ جرمن ـ آن لاین جنوری٢٠٠٦

   ۱٢_ افغان رساله، جنوری ۲۰۰۵، ص۲۰

۱٣_ افغان رساله، جنوری ۲۰۰۵، ص۲۰

۱٤_ آئینه افغانستان، شماره ۹۷_۹۸،ص۹۶)، اوستا، ص۱۱۵

۱۵_ آئینه افغانستان، شماره ۹۵،ص ۲۷

۱٦_نشریه مردم افغانستان، بمدیرت آقای وحدت،چاپ امریاکا، شماره٨٦، ص١٠

 ۱٧ _انجنیر خلیل الله معروفی، ورودلغات بی مورد وناباب در زبان دری، سایت افغان ـ جرمن ـ آن لاین

 ۱٨_ رد ادعاهای سست بنیاد یک داکتر مقالۀ انجنیر خلیل الله معروفی، سایت افغان ـ جرمن ـ آنلاین

١٩_  دکتور صبورالله سیاه سنگ، چند آفرین و ایکاش ودریغ  farda.org.، فبروری٢٠٠٦

٢٠_هفته نامۀ اميد، شمارۀ ١٧٣    

٢١ـ داکتر جاوید، اوستا، ص۱۱۹

٢٢_ پوهاند داکتر زیار،پشتو او پشتانه د ژبپوهنى په رنا کى (مقدمۀ کتاب، ص و)

٢٣_ افغان رساله، جنوری ۲۰۰۵، ص۲۰

۲٤_ ولی احمد نوری، شیون کابلی، چاپ ۲۰۰۳ لیموژ فرانسه، ص۱۵۲