www.payamewatan.com
 

 

 

صفحۀ اصلی

 

تاریخ نشر:25.06.2007

ميرعنايت الله سادات 
 

زندگی جلوۀ ناموس تحول باشد
هرکجا نیست تحول عدمش نامند

         
    داکتر میر نجم الدین انصاری
 

تجدد خواهی  در افغانستان

   کلمه "مدرنیته"[1] و یا "تجدد" که همه روزه شنیده میشود، یقینناً برای همه مفهوم نا آشنا و بیگانه نیست. اما برداشتها در قبال آن ازهم متفاوت اند. مخصوصاً که در جامعه سنتی ما قریب به 90 فیصد انسانها از نعمت سواد محروم بوده و خود شان بطور مستقلانه قادر به درک حقایق از موانعات و امکانات در مسیر پیشرفت و یا برگشت جامعه نمی باشند. بناً بر همین اجبار، آنها بصورت ناگزیر در تحت تأثیر قضاوت یکی از گروههای اجتماعی مشخص قرارمیگیرند. چون ادراک هریک از گروههای اجتماعی ما در رابطه به مفهوم کلمه "تجدد"، متفاوت و حتی متضاد میباشد، لذا بخشهای بزرگ جامعه ما نیز ناخود آگاه در چنین موضعگیری ها کشانیده میشوند.

   بالاثر چنین روال، مفهوم "مدرنیته" درجامعه ای  ما به امثال بسا جوامع سنتی دیگر، درمعرض ابهام قرار گرفته و معمولاً مدافعان و مخالفان آن بخاطر معرفی هدف و مقصد این کلمه، شناخت های جذمی و اغراق آمیز را بکار میگیرند. در نتیجه، این اصطلاح در بسا مواقع به یک مفهوم جنجال برانگیز و مورد منازعه مبدل شده و کار به جایی کشیده است که هزاران هموطن بیگناه ما متحمل خسارات، رنجها و حتی موجب از دست دادن جانهای شیرین شان شده اند.

    بنابر حدوث چنین واقعات اسف انگیز،  بی مورد نخواهد بود که بازهم روی آن بحث و تعمق به عمل آید تا باشد که به کمک چیز فهمان امانت دار و صادق، راه را بخاطر تحقق روند "مدرنیته"  یعنی در جهت خیر و سعادت مردم خود بگشایم و نگذاریم که خواست و مفهوم اصلی این کلمه بار دیگر در دست سیاست بازان داخلی و خارجی، موجب جدالهای تازه گردیده، به بیراهه ها و کجراهه ها کشانیده شود.

    تکامل جوامع بشری هیچگاه نمی توانست به سطح امروزی نایل گردد، اگر نو آوری ها در طرز تولید و در شیوه تفکر و درک انسان از طبیعت و محیط ماحول آن بوجود نمی آمد.  به عبارت دیگر "مدرنیته" همیشه و در همه جا ظهور نموده و در آینده نیز چنین خواهد بود. بناً آنطوریکه بسیاری از نظریه پردازان غربی ادعا مینمایند، منبع این پدیده را نمی توان به عصرپس از رنسانس در اروپا محدود ساخت. اما باید معترف بود که روند "مدرنیته" بعد از بمیان آمدن دست آورد های علمی و تخنیکی در سه قرن گذشته سرعت و جلایش بیشتر بخود گرفته است.

    مهمترین ممیزۀ "مدرنیته" درین عصر، یقینناً طرح و تطبیق تساوی حقوق افراد یک جامعه و تبارز ارادۀ انسانها بوسیله ای حکومتی که خود شان آنرا بوجود میآورند، میباشد. از دست آورد های مهم این دوران،  می توان حوادث سرنوشت ساز ذیل را یاد آور شد:  الغای بردگی، مبارزه علیه تبعیض نژادی وختم رسمی اپارتاید، داخل شدن زن در جامعه و بدست آوردن حقوق مساوی آنها با مردان، مکلف ساختن  دولت ها و  سازمانها به رعایت از حقوق بشر و آزادیهای مندرج در اعلامیه های جهانی. اگر عوامل بازدارنده، مانند پدیدۀ استعمار، جنگهای جهانی و منطقوی، جنگ سرد و مخاصمت های ناشی از تعصبات مذهبی و نژادی وجود نمیداشت، طبعاً امروز "مدرنیته" جهانشمول می بود و زمینه های جدال پیرامون تحقق آن هم وجود نمیداشت.

    کلمه ای "مدرنیته" از نظر لغوی در زبان دری به" تازگی"، "نوینی" و"تجدد" ترجمه میشود.  اما اکتفاء به معنی لغوی آن نمی تواند، غایه و منظور آنرا در رابطه به راه اندازی یک حرکت تکاملی در جامعه معرفی بدارد. هنوزهم شمار کسانیکه تجدد خواهی را مرادف به "غربی سازی" و یا "تقلید کاری" از شیوه ای زندگی غرب میدانند، کم نیستند . در حالیکه تجدد خواهی در فرهنگ اصیل جامعه ای  ما ریشه و پایه دارد و نباید آنرا در انحصار تمدن غرب قرار داد. متأسفانه شمارنویسندگان و قلم بدستانی که سبکسرانه وسطحی نگرانه، عوامل بازدارندۀ تاریخی را درنظر نگرفته و علل عدم رشد اقتصادی افغانستان را در فرهنگ ومذاهب آن جستجو مینمایند، محدود نیستند.

      کتاب اویستا که بواسطه ای "زردشت" بلخی بوجود آمده است، در حوالی یکهزارسال قبل از میلاد مردم را به زراعت، مالداری وراستی تشویق مینماید... روی همرفته متوان گفت که دیانت زردشتی تنها دین معنوی نی، بلکه یک روش اقتصادی هم بود.(2) جرگه و مشوره از عصر تمدن بخدی درین سرزمین وجود داشت.  جرگه ها در نقش محاکم عمل کرده، مسئله ای جنگ و صلح و انتخاب پادشاه از صلاحیت های آن بود. به عبارت دیگر، جرگه نوعی از نمایندگی مردم در حل مسایل مربوط به سرنوشت شان بود.

بخاطرشناخت نقش دیانت بودائی در تجدد و رونق مدنیت این سرزمین ، کافی است که نظری به آثار مکشوفه از معابد و استوپا های بودائی متعلق به قرن سوم قبل از میلاد در جنوب وغرب افغانستان انداخته شود. همینطورمجسمه های بودا در بامیان که حسادت دشمنان فرهنگ ستیز افغانستان را بر انگیخت ، معرف آشکارسطح بلند دانش انسانهای این سرزمین در عصر تمدن بودائی بود .

در قرن هفتم میلادی سلسله ای انتشار اسلام به سرزمین امروزی افغانستان رسید. دین اسلام نظام اجتماعی کهن را لغو نموده و مساوات در برابر قانون اسلام را واجب الرعایه دانست. در نیم قرن اول ظهور اسلام ، اساسات یک نظام مردم سالار ریخته شد و خلفای اسلام به ارادۀ امت منتخب شدند. تعالیم اسلام ، انسانهارا به اصول دنیوی و معنوی مکلف میسازد. طلب علم، برادری، خدمت به خلق الله، مشوره در تمام امور، تشویق به کار و تجارت ، تقوی در قول و عمل ، اساساتی مهمی بودند که زمینه های رونق اقتصادی و رشد علوم را بوجود آورده و جوامع اسلامی را قادر به کشفیات و اختراعات در عرصه های ریاضی، کیمیا، طب، شناخت منظومه ای شمسی، حرکت وضعی و انتقالی زمین ساخت. امروز صدها اصطلاح علمی در طبابت و ریاضیات وجود دارند که منشأ استعمال آن از زبان عربی اقتباس شده است . افغانستان اسلامی از قرن هفتم تا پانزدهم میلادی مدنیت چشمگیری داشت. مردم این سرزمین در برابر سلطه جویی های فرهنگی اعراب مهاجم مقاومت نموده و نگذاشتند که به عوض زبانهای مادری شان، لسان عربی ترویج و رسمیت بیآبد.  در هرات ، بلخ و غزنه آثارمهمی علمی وفرهنگی به رشته ای تحریر درآمد ودانشمندانی چون ابوریحان بیرونی، بوعلی سینای بلخی و صدها ادیب و شاعربزرگ در آنجاها زندگی داشتند که دست آورد های علمی و فرهنگی  شان ، در مجموع تمدن بشری قابل درک بوده و امروز هم میتواند راه مارا بسوی تمدن و تجدد بگشاید.

    با تذکر مختصر ازاثرگذاری مثبت ادیان مردم ما در ارتقاء و شگوفایی فرهنگ و مدنیت افغانستان ، نباید نقش منفی سلاطین خودکامه، زور مندان و مبلغین خودغرض آنهارا که درپوشش مذهب عمل مینمایند، دست کم گرفت. آنها نه تنها در راه ارتقاء افغانستان گام نه نهادند ، بلکه هر بار با فرهنگ ستیزان و دشمنان بیرونی مردم اقغانستان همدست شده، منحیث مانع در برابر ترقی و "مدرنیته" قرار گرفتند.

    سخنوران بزرگ ما که مخاطبین خود را به سعی، پویایی و نو آوری ترغیب و تشویق نموده اند ، معدود نیستند . از آن میان حضرت ابوالمعانی بیدل به تجدد خواهی خود افتخار نموده و این چنین میگوید:

بیدل تجددیست لباس خیال من
گر صد هزار برآید ، کهن نیم

 مولانای بزرگ جلا ل الدین بلخی  با این بیت جامع خود روند طبعی تجدد و تکامل را بیان نموده و واضح میسازد که بقای دنیا در نو شدن و تجدید آن است :

هرنفس نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نوشدن اندر بقا

     هم در زمانی که خراسان از جانب قدرتهای بیرونی (صفوی، مغلی و شیبانی ) اشغال و به حالت تجزیه قرارداشت(1505 1747) وهم بالاثر پادشاه گردشی ها و جنگهای قبایلی در قرن 19 شمار زیادی از دانشمندان و فرهنگیان بخاطر نبود امنیت وفقدان زمینه برای فعالیت های  علمی و فرهنگی شان به شهر های امن و دیار بیگانه اقامت گزیدند. به این ترتیب علوم قدیم در مسیر انحطاط قرار گرفت و زمینه ای جذب علوم جدید هم ممکن نبود.

    اینکه در رابطه به سیمای معاصر "مدرنیته"  در جامعه ای ما چه حوادث مهم اتفاق افتاده است ؟ باید بیش از یک قرن به عقب نگریست  تا کنش ها و واکنش ها را در برابر آن به مطالعه بگیریم. درست  در عهد امیر شیرعلی خان (1861- 1878) بود که گامهای آغازین در جهت پذیرش و ترویج "مدرنیته" به معنی معاصر آن برداشته شد. مهمترین این اقدامات عبارت بود از تشکیل هیأت وزرا (کابینه)، جانشین سازی یک نیروی منظم نظامی ملبس با یونیفورم و مرکب از صفوف پیاده ، سواره و توپچی به عوض گروههای مسلح قومی ، تأسیس مکتب نظامی و ایجاد کارخانه ای توپ سازی، تفنگ، باروت  و بالاخره بکار انداختن یک مطبعه ای چاپ سنگی و طبع اولین نشریه (شمس النهار). قبل برین تمام نوشته ها و آثار به دست نوشته شده و یا در هندوستان طبع میشد. امیر شیرعلی خان به سال 1870 شهر مستحکم شیرپور را ( اخیرا" قدرتمندان خودسرانه آنرا استهلاک نموده و برای خودشان منازل رهایشی ساخته اند) به مساحت دو هزار جریب زمین زیر ساختمان قرار داد که با شعله ور شدن جنگ دوم افغان انگلیس ناتمام ماند. در دورۀ امیر شیرعلی خان ادارات پستی تأسیس شد و بخاطراستحکام و توسعه ای پایه های دولت مرکزی بسال 1865 یک لویه جرگه مرکب از دو هزار عضو دایر کرد و بدین ترتیب مردم را با دادن مشوره در کنار دولت قرار داد.

     چون درجریده ای شمس النهار پاره ای از مطالب خارجی هم ترجمه میشد، لذا شیوه ای نگارش آثار خارجی هم مورد توجه نویسندگان افغانی قرارگرفته و حتی از همان آوان درنوشته های قلم بدستان افغان باز تاب می یافت.  شمس النهارتا پایان سلطنت امیر شیرعلی خان طبع میشد، اما متاسفانه با حمله ای مجدد انگلیسها و شعله ور شدن جنگ دوم افغان و انگلیس (1878) این پدیده ای تجدد خواهی به امثال سایر گامهای دولت متوقف شد که همین حالت (به استثنای توجه به تولید صنعت نظامی و تقویه ای صفوف قوای مسلح ) در سرتاسر سلطنت امیر عبدالرحمن خان (1880- 1901) ادامه یافت.

     تا آنکه در زمان سلطنت امیر حبیب الله خان بار دیگر راه  برای مدرن سازی کشور اندکی گشایش یافت .شبکه تیلفون ، مطبعه و چند صنعت کوچک دیگر و تعدادی از پروژه های سریع الثمر بوجود آمدند. مکاتب "حبیبیه" و "حربیه" مفتوح شد و دومین نشریه در افغانستان (1906) بنام "سراج الاخبار" به مدیریت عبدالرؤف خاکی انتشار یافت که متأسفانه پس از نشر اولین شماره ای آن ممنوع گردید . تا آنکه بسال 1911 محمود طرزی امکان اشاعه جریده ای هفته وار" سراج الاخبار الافغانیه" را  بدست آورد.

     امیرحبیب الله خان خانواده های تبعید شده از جانب پدرش را اجازۀ برگشت بوطن داد که نادرخان و برادرانش از هند برتانوی و خانوادۀ طرزی از ترکیه عودت کردند. پدر طرزی یکی از همرزمان ایوب خان " فاتح میوند" ومخالف انگلیسها بود که پس از غلبه ای امیرعبدالرحمن خان برقوای طرفدار ایوب خان ، مجبور به ترک دیار آبائی اش گردید. پسر او محمود طرزی است که به کمک معارف ترکیه از دست آورد های تمدن غرب و علوم جدید اگاهی یافت و از فیض رهنمایی های سید جمال الدین افغان ، شناخت او از ماهیت استعمار به درجه ای کمال رسید.

     تشکیلات سیاسی که منحیث یک پدیده ای " مدرنیته" ابتداء در جوامع غربی بمیان آمده است، برای بار اول پس از مرگ امیر عبدالرحمن خان مورد علاقه منورین افغان قرار گرفت. آنها ضرورت تأسیس چنین ساختار ها را در آن مقطع تاریخ ، احساس نمودند. منورین مذکور در مخالفت با نفوذ استعمار ورژیم مستبد امیرحبیب الله خان ، انجمن ها و جمعیت های سری شانرا بمیان آوردند ولی بنابر خصلت رژیم مطلقه حاکم بر افغانستان ، هیچکدام آن ازجانب امیر تحمل نشد. در سال 1909 چهل و هفت نفر از فعالان " جنبش مشروطیت اول" یا " جمعیت سری ملی" راهی زندان گردیدند که تعدادی از آنها اعدام و متباقی محکوم به حبس شدند. اکثریت حبس شدگان تا آغاز دوره ای امانی در زندان باقی ماندند.[3] اهداف کلی جمعیت سری عبارت بود از: 1- احترام و اطاعت از دین مقدس اسلام 2- تبدیل سلطنت مطلقه به رژیم شاهی مشروطه 3- تحصیل استقلال سیاسی افغانستان 4- نشر تمدن ، فرهنگ و معارف[4]. مشروطه خواهان بر رهنمود های اسلام در مورد آموزش علوم اتکأ نموده و کوشش میکردند که افراد تعلیم یافته در جامعه افزایش یابد.

      لیسه حبیبیه که به مرکز تجدد خواهی مبدل شده بود، موجب ناراحتی امیرگردید  و عکس العمل او دربرابر این پدیده، تنقیص شمار شاگردان معارف بود. تا از تماس جوانان به این مرکز جلوگبری کرده و به زعم او جلو نهضت مشروطه خواهی را بگیرد. چنانچه به ادامه ای همین تصمیم او، بعد از 16 سال قریب 20 نفر فارغ التحصیل به درجه ای  بکلوریا در تمام افغانستان وجود داشت.[5] فشار دولت خفه کننده بود، اما مشروطه خواهان در کنار هم قرار گرفته و همه با هم بخاطر تجدد و مدرنیته، وطنداران شان را بیدار میساختند. درین راستا سراج الاخبار و تبلیغات شفاهی منورین آزادی خواه الهام بخش بود.

     محمود طرزی همواره مردم خودرا از دست آورد های علمی و تخنیکی خاور آگاه ساخته و آنها را به تحرک و تجدد تشویق می نمود. او آنها را از خرافات برحذر میداشت که مساعی و نیات وی درین اثر شعری اش خلاصه شده است :

وقت شعر و شاعری بگذشت و رفت
وقت سحر و ساحری بگذشت و رفت

وقت اقدام است و سعی و جد و جهد
غفلت و تن پروری بگذشت ورفت

عصر، عصر موترو ریل است وبرق
گامهای اشتری بگذشت و رفت

فهم عفریت سیه صنعت پری
قصه ای دیو وپری بگذشت ورفت

تلگراف آرد خبر از شرق و غرب
قاصد و نامه بری بگذشت و رفت

سیم آهن در سخن آمد ز برق
تیلفون بشنوقاصد گری بگذشت ورفت

کوه ها سوراخ و بر ها بحرشد
جانشینی، راه گیری بگذشت ورفت

شد هوا جولانگه ای نوع بشر
رشک بی بال و پری بگذشت ورفت

گفت محمود این سخن را و برفت
سعی کن تنبل گری بگذشت ورفت

"با آنکه طرزی در موضع دفاع از کاپی کردن راهی که اروپا آنرا انکشاف داده بود قرار داشت ، اما تقلید کورکورانه را نمی خواست. تصور او تجدد اسلامی بود. او جاپان را بحیث نمونه یک کشور موفق آسیائی ترجیح می داد که چیزهای خوب اروپا را بصورت سیستماتیک کاپی نموده اما آراستگی کردار، عنعنات، اخلاق و طریقت عمومی زتدگی خودرا حفظ نموده است".[6]

       نویسنده، شاعرو مشروطه خواه نامورافغان عبدالهادی داوی ( پریشان) که در سال اخیر سلطنت امیرحبیب الله خان و نیز14 سال در زمان سلطنت محمد ظاهر شاه زندانهای مخوف و پر مشقت را گذشتانده است، طی پارچه شعری که ازاو در سراج الاخبارمنتشر شد، به نکوهش از تاریک اندیشی واشاره به شخص امیرابیات زیر را میسراید که در جامعه ماپس از یک قرن همان معضلات هنوز هم پابرجا مانده است:

در وطن گرمعرفت بسیار میشد بد نبود
چاره ای این ملت بیمار میشد بد نبود

این شب غفلت که تار و مار میشد بد نبود
چشم پر خوابت اگر بیدار میشد بد نبود

کله ای مستت اگر هشیار میشد بد نبود

عبدالرحمن لودین، مشروطه خواه بلند آوازۀ دیگری است که تحمل اختناق و اسارت ملت خودرا نداشت.  او میخواست با ترور امیر، راه تجدد و معرفت را برای هموطنانش باز کند، اما تیرش به هدف اصابت نکرد. به همین جرم او به زندان افتاد ولی رویای وی به ارتباط ترور امیر ، سرانجام از جانب شخصی نا شناخته یی تحقق یافت. لودین  پس از مرگ امیرحبیب الله از زندان و خطر مرگ رهایی یافت ولی سالها بعد بجرم وطن دوستی از جانب نادر خان به شهادت رسید . اوندای مشروطه خواهان و خواست تجدد پسندان عصرش را اینطور منعکس میساخت :

هرکجا که جاهلیست پر از جهل و ابلهی
 تفتیش در معارف ما میکند زهی ؛

چشمش پر از حرام دلی از خرد تهی
پس ای برادران چو چنین است گمرهی

بهر خدا از حال وطن با خبر شوید

بر نقد و جنس و مال ما خائنان امین
در مجلس سیاسی ما جاهلان مکین

نی فکر و هوش و قلب نه وجدان عقل و دین
تا بهر انتباه صدائی کشد چنین

کی غافلان ز خواب تنعم بدر شوید

کریم نذیهی ( جلوه) شاعرتجدد خواه دیگری است که به گروه دوم مشروطه خواهان تعلق داشت. او باحرمان از آزادی و دیموکراسی  ، ناله اش را برای نسلهای آینده اینطور ثبت تاریخ مینماید :

غازه سازید زخون شاهد آزادی را
تا زخود روح شهیدان وطن شاد کنید

سوخت ای همنفسان آتش استبدادم
شرح این سوخته را بر همه انشاد کنید

چشم امید به تو نسل جوان دوخته ام
در خور شان و شرف مملکت آباد کنید

روزی آید که شود خلق به خلق حاکم و ما
رفته باشیم ازین ورطه زما یاد کنید

تجدد خواهان، تقلید کورکورانه امیر و اطرافیان اورا ازارزشهای ظاهردارانه و صوری مدنیت غرب انتقاد نموده و در عوض توجه را به پیشرفتهای علمی و تخنیکی و همینطور به نوآوریها در اداره، سیستم اقتصادی و رژیم  جلب مینمودند. انها کف و کالر اروپائی و تلف کردن وقت منسوبین سلطنت را به بازی گلف و سایر سرگرمی های اروپائی در نوشته ها و اشعار شان نکوهش نموده اند.           

     پس از ترور امیرحبیب الله خان، اختناق سیاسی هم پایان یافت و تجدد خواهان در همه جا از قید و بند رهایی یافتند. استقلال سیاسی از جانب شاه امان الله  اعلان و گامهای بلندی در جهت انکشاف اقتصادی و اجتماعی افغانستان برداشته شد. شاه امان الله شخصا" یکی از هواداران سرسپرده ای "مدرنیته" و شاخص ترین چهرۀ نوگرا  درزمرۀ زمامداران افغانستان بود . درتحت زعامت او بخشی از خواسته های تجدد خواهان، جامه ای عمل پوشید که ازجمله آن اصلاحات ذیل قابل یاد آوری است:

قانون اساسی تدوین و بعد از تصویب لویه جرگه که در آن یکصدوپنجاه وکیل انتخابی عضویت داشتند، نافذ شد. این اولین باری بود که مسئولیتها و مکلفیتهای مردم و دولت درپرتو قانون تعین میشد. قبل از این تنها عنعنه و" شرعیت" ناظم امور زندگی افغانها بود. برطبق قانون اساسی ، مردم در قدرت سهیم شده و " قدرت" تنها در محدوده ای اختیارات سران قبایل و رهبران مذهبی محصور نبود. به عبارت دیگر برای بار اول کار" انتقال دولت عنعنوی افغانستان به یک دولت مدرن" در دستور روز قرارگرفت.  مطابق این قانون تمام اتباع از حقوق مساوی برخوردار شدند و قوانین فرعی برای عرصه های مختلف زندگی تدوین گردید. تنها در سال 1923 چهل قانون نافذ شد و سلسله ای تدوین قوانین تاپایان دوره ای امانی ادامه داشت. نظم بردگی و کار اجباری ملغی و امتیازات متنفذین محلی خاتمه یافت. کار تنظیم عواید دولت از مدرک مالیه و محصول به منصه ای اجرا قرار گرفته و هم آهنگ سازی عواید و مصارف دولت بخاطر تنظیم ارتقای اقتصاد ملی روی دست گرفته شد.

     آشنا ساختن اهالی به علوم جدید از طریق افتتاح مکاتب و نشر جراید در سطح ولایات و ولسوالی ها مورد توجه جدی قرار گرفت. ازجمله جراید که از جانب ارگانهای مرکزی و یا ولایتی افغانستان برای بار اول در آن زمان منتشر میشدند ، میتوان از اینها نام برد.

 "اتحاد مشرقی" در ننگرهار، "الغازی" درجنوبی ، " اتفاق اسلام" در هرات ، "طلوع افغان" در کندهار ، "اتحاد اسلام" ( بیدار) در مزار شریف منتشر میگردید. سایر نشرات دولت به نامهای" امان افغان" ،" اتحاد" ، " معرف معارف" (آینه عرفان)، " ستاره ای افغان" ، "ابلاغ"، "حقیقت" و "ارشاد النسوان" چاپ و توزیع میشد. همینطوردر سال 1927 به نشرات غیردولتی نیز اجازه ای نشر داده شد که به اساس این تجویز دولت، جریده ای هفته وار "انیس"، "نسیم سحر"، و جریده ای ماهانه ای "نوروز" به نشرات آغاز کردند. هکذا یک سینما در کابل و یک تیاتر در پغمان ونیز کتابخانه ای ملی به دسترس علاقه مندان قرار گرفت.

     تعلیمات ابتدائی اجباری شد ودرهر ولسوالی یک مکتب ابتدائیه و در مرکز ولایات یک مکتب متوسطه گشایش یافت. همینطور مکاتب سیار برای کوچی ها تأسیس گردید. مکاتب مسلکی در رشته های لسان، تلگراف، هنر رسامی، نجاری، زراعت، موزیک، قالین بافی، مهندسی، طب، پولیس، تدبیر منزل افتتاح شده و مکتب مستورات ، دارالعلوم عربی کابل و دارالمعلمین هرات برای تدریس آماده شد. در شهر کابل علاوه بر لیسه ای حبیبیه ، لیسه های امانیه ( استقلال)، امانی (نجات) و غازی برای پسران و لیسه ملالی برای دختران در مرکز تأسیس گردید.درین مکاتب روزانه به تعداد 83000 متعلم به آموختن دانش مصروف بودند و نیز  صد ها جوان افغان بغرض تحصیل به کشور های اتحاد شوروی ، جرمنی ، قرانسه ایتالیا ، و ترکیه اعزام شدند که از جمله تعدادی از دختران نیزبخاطر تحصیل رهسپار کشور ترکیه گردیدند." تنها در کشور ترکیه 205 محصل افغان  به شمول ده دختر مشغول تحصیل در شقوق نظامی و ملکی بودند"[7] شاه امان الله و ملکه ثریا هردو شخصا" سهم انفرادی شانرا مستقیما" منحیث معلم کورسهای سواد آموزی برای مردان و زنان انجام میدادند.

     در عرصه نظامی هم  نوآوریها بوجود آمده و مراکز تعلیمی افتتاح شد. قوای هوائی ، دافع هوا ، قوای زره ئی و مخابرات بی سیم برای بار اول در اردوی افغانستان ترویج یافت و طلاب بخاطر فراگیری دانش مسلکی عسکری به کشور های دوست اعزام شدند.

    شاه امان الله قبل از اینکه گام بسوی تجدد بردارد ، شرایط ذهنی جامعه ای خودرا دقیقا" ارزیابی نکرده  و بلادرنک در صدد برآورده شدن اهداف ترقی خواهانه در جامعه ای سنتی افغانستان شد. برخی از تدابیر دولت کاملا صوری و نمایشی بوده، بیشتر از اینکه معرف تجدد خواهی باشد، ذهنیت های عنعنوی را به مقاومت بر می انگیخت. یکی ازآن تدابیر، تاکید بر پوشیدن لباس غربی بود که  به عوض تغیر در زندگی مردم، به وسیله ای تحریک علیه اقدامات دولت مبدل شد.  مردم، ظاهر را میدیدند و بخاطرکمبود سواد، اکثریت آنها، قادر به درک محتوی و ارزش ذاتی اصلاحات دولت نبودند. در چنین یک حالت، آنها به سادگی قربانی تبلیغات خصمانه ای اجانب میشدند.

     در خزان سال 1928 وقتی شاه امان الله رفع حجاب زنان را در جرگه ای وسیعی در پغمان اعلان کرد ، عبدالرحمن لودین (رئیس گمرکات) و عبدالهادی داوی (وزیرتجارت) که از هواداران پرشور تجدد خواهی در افغانستان بودند ، "به این دلیل که انگلیسها سرگرم دسیسه چینی در افغانستان هستند این حرکت اصلاحی را بهانه کرده ، مردم را برحکومت میشورانند ، با آن مخالفت ورزیدند. فردای آنروز ، لودین و داوی را به فرمان پادشاه به قصر شاهی فراخواندند و آنها را ناگزیر به کناره گیری از سمت های خود نمودند".[8]  شتابزدگی شاه امان الله در آوردن اصلاحات ، خود  یکی از عواملی است که به واپسگرایان موقع داد تا در برابر جریان تجددخواهی به مخالفت بر خیزند. او میخواست تا ظواهر زندگی مردم را به سرعت تغیر بدهد ، اما متوجه نبود که این جامعه از تهداب عقب افتاده میباشد . این بیت در وصف چنان عملکرد حتی امروز صدق میکند:

خواجه در فکر طاق ایوان است
خانه از پای بست ویران است

     وفتی که شاه امان الله امتیازات و القاب سرداران ، روحانیون متفذ و خوانین را ممنوع کرد ، در حقیقت به نمایندگی از طبقه ای متوسط (بورژوازی ملی) وارد عرصه ای مبارزات اجتماعی شد. در حالیکه بخاطرنبود رشد اقتصادی و اجتماعی ، شهر ها به مراکز قدرت تبدیل نشده  و افتصاد جامعه از دهات وابسته بود. یعنی طبقه ای متوسط هنوز شکل نگرفته و صرفا" یک قشر متوسط در حال نموع بود که نمایندگان فکری آنها در اطراف شاه و جنبش مشروطیت گرد آمده بودند. این قشر بصورت طبعی، نمی توانست که مستقلانه عمل کرده و جامعه را در مسیرتحولات ملی و دیموکراتیک قرار بدهد. شاه امان الله و هم نظران اوبا الهام ازتحولات ترکیه در زیررهبری مصطفی کمال، دست به اصلاحات میزدند ، اما به شرایط عینی وذهنی جامعه ای آنکشور کمتر متوجه بودند. در ترکیه، تحولات اجتماعی سابقه داشته و طبقه ای متوسط از یک توانمندی معین بر خورداربود. همین طوریک اردوی منظم در اختیار دولت قرارداشت. در حالیکه شاه امان الله نه یک طبقه ای پرتوان شهری و نه یک اردوی نیرومند را در کنار خود داشت. در چنین حالت  ، ملاکین و خوانین بزرگ توانستند که در همدستی با روحانیون وابسته به انگلیسها ، علیه اصلاحات او وارد میدان شده وبا تحریک اذهان  مردم ، اغتشاشات پراگنده و بعدا" سرتاسری را بوجود آورند.

    انگلیسها از روحیه ای وطندوستی و استقلال طلبی شاه امان الله در هراس بوده و میترسیدند که مبادا دامنه ای آزادی خواهی افغانها در قبایل پشتون و بلوچ  آنطرف دیورند سرایت کرده و درد سری برای تسلط استعماری آنها ، حتی در سطح نیم قاره ای هند هم بوجود بیاید. برمبنای چنین هراس ، آنها پیش دستی کرده و به چیدن توطئه و پخش شایعه پراگنی در داخل افغانستان متوصل شدند. آنها خانواده ها و شخصیت های ارتباطی خودرا در داخل و خارج رژیم به سرکشی از شاه امان الله ترغیب نموده و به آنها دستور دادند تاعنعنات عقب افتاده ای قبایلی را در برابر تجدد خواهی دولت امانی تحریک نمایند.

     به این ترتیب شاه امان الله در حالیکه طی مسافرت هفت ماهه اش به سال 1928 در کشور های مسلمان به حیث یک مجاهد بزرگ و در اروپا بحیث فاتح جنگ علیه استعمار انگلیس تقدیر میشد ، در داخل اماج تبلیغات زهراگین و فتنه گرانه ای انگلیسها قرارگرفت. دشمن شکست خورده تبلیغ میکرد که گویا او قصد نابودی عنعنات افغانی را داشته، کافر و دشمن دین است. جواهر لعل نهرو صدراعظم ورهبرفقید هند درکتاب" نگاهی به تاریخ جهان" به دخترش اندراگاندی خاطر نشان میسازد که به منظور پوشش شایعه پراگنی انگلیسها " عکسهای نامناسبی ازملکه ثریا {مونتاژ و} در لباسهای شب اروپائی هزاران نسخه چاپ میشد و در دهکده های افغانستان پخش میگشت تا بمردم نشان دهند او چگونه لباسهای نامناسبی می پوشد".[9]

     بالاثر تحریکات انگلیسها، واپسگرایان در همه جا دست به شورش و بغاوت زدند تا اینکه سرانجام شاه امان الله در مبارزه علم و جهل، روشنایی با تاریکی و تجدد با عقب گرایی، شکست خورده و از کشور( جنوری 1929 ) خارج شد. شاه آزادی خواه و تجدد طلب از قدرت کنار رفت و بجایش کسانی بر اریکه قدرت تکیه زدند که حتی از نعمت سواد هم محروم بودند. به این ترتیب داستان تجدد خواهی افغانها در همان مقطع تاریخ اینطور بی رحمانه پایان یافت.

     پس از یک دوره ای اغتشاش که شرح آن به همه معلوم بوده وتکرار آن درینجا موجب ضیاع وقت خواهد بود ،  تمام دست آورد های دوره ای امانی به نابودی سوق یافت. سلاح و مهمات، دارائی نقدی و جنسی بیت المال مورد چپاول قرارگرفته ، مکاتب و سایر تأسیسات فرهنگی تعطیل گردید. تا بالاخره بعد ازین کارنامه تآسف آور ، رسالت حبیب الله کلکانی و سایر اغتشاشگران نیز خاتمه یافته و باید  آنها بوسیله مهره های اصلی جهت نیل به اهداف دورنمائی  تعویض میشدند.

     نادر خان و برادرانش که از حلقه اولی دربار قبلا" رانده شده و خارج از کشوربه حالت جلاوطنی در اروپا  مقیم بودند، راه  وطن را  در پیش گرفته و باعبور از قبایل و مناطق تحت کنترول انگلیسها در حواشی سرحدات افغانستان ظاهر شدند. ایشان به معاونت  همان متنفذینی  که در سقوط شاه امان الله و به قدرت رساندن کلکانی وظیفه شانرا انجام داده بودند، در کابل به تاج و تخت رسیدند. نادرشاه گرچه شخصا" با تجدد آشنایی داشت و تا سن هفده سالگی در مکاتب تحت کنترول انگلیسها در هند برتانوی درس خوانده بود ولی بخاطر تعهدش با متنفذین عقب گرا، باید تجدد را کنار گذاشته ومشروطه خواهان را سرکوب مینمود. او برادران و سایر اعضای خانواده ای خودرا در پست های مهم دولتی گماشت و "ماهیت خانوادگی رژیم" را بر سیستم دولتی افغانستان تحمیل کرد. در قانون اساسی او(اکتوبر1931) خصلت قبایلی ، مطلقه وموروثی  رژیم بازتاب قوی داشت. درین قانون ، با شناخت مذهب حنفی منحیث یگانه مذهب رسمی ، آزادیهای مناسک سایر مذاهب به حالت غیر علنی در آمد.انحصار نشرات به دولت تعلق گرفت و حق رأی تنها به ذکور داده شد. پوشیدن چادری برای زنان حتمی شد و مکاتب مفتوحه دختران به امثال دوره اغتشاش مسدود باقی ماند.همینطور متعلمات اناث را از ترکیه احضار و ازتعلیم محروم ساخت. " درچهارسال سلطتت نادرخان تعداد شاگردان معارف بالغ بر 4591 میشد و تعداد معلمین آنها 165 نفر بود. درحالیکه رقم شاگردان ذکور و اناس در عهد شاه امان الله به 83000 میرسید".[10]  مقایسه ای هردو رقم بوضاحت بیان میدارد که اهمیت تعلیم و تربیه و مقیاس ها در رابطه به معارف  در نزد هریک از دو رژیم به کدام پیمانه و در چه سطحی  بوده است. گام مهم و قابل تذکری که در زمان نادرخان در مسیر تجدد برداشته شد ، همانا تآسیس پوهنحی طب در منطقه ای علی آباد کابل بود .

     رژیم نادر خان حتی الوسع میکوشید که آزادی ها و حقوق مدنی انسانها را نادیده بگیرد. در زمان سلطه ای این رژیم ، محاکم مدنی ملغا بوده  و حق دفاع در محاکم به متهم داده نمیشد.  تجدد خواهان و هواداران شاه امان الله مورد تعقیب و شکنجه قرار گرفته و یا بدون موجب ، سالها درزندان های  مخوف به امید آزادی بسربردند که از میان آنها شماری زیادی از فرهنگیان و دانشمندان سرشناس جنبش مشروطیت اعدام شدند. یکی ازتجدد خواهان در بند کشیده ، نویسنده و شاعرتوانا محمد ابراهیم صفا بود که یکجا با جوانان منورخانواده اش ، پانزده سال مشقت زندان دهمزنگ را تحمل کرد. صفا طی پارچه شعری بنام " از روزن محبس" فریاد منورین را  در برابر ستم واپسگرایان بلند میکند که دراینجا بخاطر آشنایی با همان فضای مخوف چند بیت آن به خوانش گرفته میشود:

داد ازین شب های پردرد والم
اخ از این ایام سوز و اضطراب

تا کجا ای چرخ بر من این ستم
تا به کی ای دهر با من این عذاب

*  *  *

ای خدا مرغان خوشگو در قفس
گلستان پر گشته از زاغ و زغن

بس دگر ای چرخ بدکرداربس
تاکجا بیداد تا کی مکرو فن

  *  *  *

واقعاً که مرغان خوشگو یعنی تجددخواهان و مشروطه خواهان در اسارت قرارگرفتند و عقب گرایان بر سرنوشت مردم حاکم شدند.

خواجه هدایت الله خان که یکی از دیپلوماتهای تجدد خواه در عصر امانی بود، در سال 1933 یکجا با چندین شخصیت دیگر مشروطه خواه به دار آویخته شد. او بروز اعدام اش بیت ذیل را در زیر عکس خود نوشته و از محبوس هم اطاقش خواست تا آنرا بعدا" به فامیلش برساند : 

ما برفتیم و عکس ما باقی است
گردش روزگار بر عکس است[11]

بیت فوق بخاطر حفظ جان حامل آن به خانواده مقتول در کمال احتیاط و زیرکانه انتخاب شده که برخورد عقب گرایی را بمقابل تجدد خواهی در کمال وضاحت بیان میدارد. کلمه " عکس" درین بیت ذوالمعنین بوده و یکبار به معنی " تصویر" و بار دیگربه مفهوم معکوس ( برخلاف) ترقی و تجدد افاده شده است. این بیت نشان میدهد که چگونه عقب گرایی بوسیله نادر خان علیه ترقی و تجدد تیغ از نیام کشیده است.

 نادر خان هنوز مصروف سرکوب مخالفین رژیم خود کامه ای خود بود که درسالروز مرگ یکی از قربانیان اش (غلام نبی خان چرخی) هدف آتش یک متعلم لیسه ای امانی قرار گرفت و تاج اورا بر سرفرزند 19 ساله اش ( محمد ظاهر شاه ) گذاشتند.

    در دوره چهل ساله ای سلطنت محمد ظاهر شاه ، دولت در برابر تجدد خواهی رفتاریکسان نداشت. این رفتار را میتوان به " سه مرحله ای متفاوت"  تشخیص و قابل تمایز دانست:

 مرحله ای اول  که فی الواقع ادامه سیاست نادرخان بود ، تا سال 1946 برجامعه ای افغانی تحمیل گردید و با کناره گیری محمد هاشم خان از پست صدارت این مرحله هم پایان یافت. درین مدت ، یک بخش از تجدد خواهان به زندان ها افگنده شده و بخش دیگر در حالت ترس و ارتعاب قرار داده شدند ، تا از خدمت و نقش آنها در جامعه جلوگیری شود. دولت به کارعمران و رشد اقتصاد علاقه نمی گرفت و تمام مساعی بخاطر حفظ قدرت خانواده ای سلطنت متمرکز بود. بخاطر برآورده شدن این مأمول ، نادر خان اردوی ازهم پاشیدۀ زمان امانی را دوباره احیاء و استحکام قابل ملاحظه داد.

     کار قابل تذکری که  درین مرحله به منصه ای عمل قرار گرفت ، تآسیس بانک و سیستم بانکداری در افغانستان بود . درین راستا روابط بخصوص و حسنه میان محمد هاشم خان و عبدالمجید زابلی نقش تعین کننده داشت . زابلی هنگام اقامتش در ماسکو امکانات استثنائی و امتیازات بخصوص تجارتی را از دولت نو بنیاد اتحاد شوروی کسپ کرد و پس از عودت اش به افغانستان ، مشابه همچو امتیازات را ازدولت افغانستان نیز به کمک  سردار محمد هاشم خان دریافت نمود.

     در سال 1933 بانک ملی به سرمایه ای مختلط دولتی و شخصی به ریاست عبدالمجید زابلی تآسیس شد . بعد از آنکه شبکه و دارائی های بانک ملی رشد چشمگیر نمود ، دولت عواید و سهم خودرا از بانک ملی واپس گرفته و در سال 1940 "د افغانستان  بانک" ( بانک مرکزی) را بناء نهاد. طوریکه قبلا اشاره شد ، دولت تا سال 1946 علاقه ای قابل تذکری  بخاطر بهبود وضع اقتصاد ملی و عرضه خدمات عام المنفعه به مردم ، از خود نشان نمی داد. سیاست انزوا پذیری و رکود پذبری دولت موجب میشد که تولید ملی در سطح نازل قرارداشته باشد. همینطور شرایط نامساعد  بین المللی آن زمان ، جولانگاه تجارت خارجی افغانستان را محدود  میساخت. این شرایط ابتداء بالاثر" بحران پولی جهانی" سالهای 1929 - 1933 و بعدا" بالاثرجنگ جهانی دوم ، تمام آرزو ها و نیآت ترقی خواهانه ای منورین افغان  را به یآس مواجه میساخت.

     در پایان جنگ جهانی، رؤیای بیرون رفتن انگلیسها از همسایگی افغانستان به حقیقت پیوست. این حقیقت که مرادف با بی پشتوانه شدن سلطنت افغانستان در منطقه بود ، خانواده ای سلطنتی را بر آن داشت تا فشار استبدادی را علیه مردم تخفیف داده  و اندکی به خواست تجدد خواهی منورین گوش فرا دهند. به اقتضای شرایط جدید در داخل و خارج کشور، کاکای دیگر ظاهرشاه ( شاه محمود خان) در ماه می 1946 کابینه ای خودرا اعلان کرد.

     در پرتو سیاست جدید رژیم که به حق میتوان آنرا " مرحله ای دوم برخورد سلطنت و مودرنیته" نام گذاشت ، به منورین و تجدد خواهان اجازه داده شد تا به نمایندگی از مردم در انتخابات ولسی جرگه و شاروالی ها (1948- 1949 ) شرکت نمایند. از جمله 120 وکیل در دوره ای هفتم شورای ملی 40 تا 50 وکیل به فکر اصلاحات بودند. پوهنتون کابل به مرکز شکل گیری افکار روشنفکران مبدل شد. شورای ملی دوره ای هفتم یک قانون مطبوعات را به تصویب رسانید که به اساس آن چندین جریده ای ملی اجازه نشریافتند.[12] طی سالهای 1951 تا 1952 جراید " وطن"، "انگار"، " ولس" و " ندای خلق" اجازه ای نشر یافتند. درسال 1950 اتحادیه ای محصلان تشکیل شد ولی یک سال بعد از جانب دولت منحل اعلان گردید.

     "مکاتب زنان تآسیس و توسیع شد و تعداد شاگردان به شش هزار دختر بالغ گردید. مجموع تعداد شاگردان این دوره بیشتر از صد هزار نفر بود و پوهنتون کابل در اپریل 1946 تآسیس شد. "[13] اگر این ارقام بارعایت رشد نفوس وضریب رشد ضرورتهای اقتصادی و اجتماعی دریک ربع قرن ، باارقام قبلا" ارائه شده در عهد امانی به مقایسه گرفته شود، اقدامات ناچیز دولت را بخاطر پیشرفت معرفت در جامعه ای افغانی بازگو میکند.

     گرچه تجربه انعطاف پذیری سلطنت مدت زیادی دوام نکرد ودولت از سیاست اصلاح طلبی خود عقبگرد نمود. ولی با آنهم جنب و جوش منورین در سطوح مختلف ، جنبش سیاسی یی را بوجود آورد که بعدا" به " جنبش مشروطیت سوم" و یا " دوره ای هفتم شورای ملی" شهرت یافت. این جنبش بر روان و شعور منورین اثر قابل توجهی داشته و اصول فکری آن در خواسته های آتی تجدد خواهان  همواره انعکاس میابد. رژیم سلطنتی نه تنها تحمل جوانان مشروطه خواه را نداشت، بلکه نظر روحانیون اصلاح طلب را هم نمی پذیرفت. یکی ازین روحانیون سید اسماعیل بلخی بود  که وضع رقت بار مردم ، اورا به قیام علیه سلطنت کشیده و تحقق اصلاحات را پس از سقوط سلطنت ممکن میدانست. سید به هدفش نرسید و تا اندکی قبل از پایان عمرش (از1950 تا 1964) در زندان دهمزنگ بسر برد. او آرمان و احساس خودرا بخاطر امحاء عقب ماندگی و منشاء فساد بوسیله این پارچه شعر در زندان سروده است :

ما تن بوفا دادیم تا زنده شما باشید
بر خاک مزار ما مشغول دعا باشید

چون شمع وجود ما قربان شما گردد
روشن کن شمع ما شاید که شما باشید

در پیچ وشکنج دهر نومید نباید شد
مردانه درین وادی با شور و نوا باشید

امروز اگر طوفان بر کشتی ما افتاد
ممکن که شما فارغ از غرق و فنا باشید

بلخی کمبود علم و دانش و نیز نبود یک حکومت مبتنی بر اردۀ مردم را عامل پس ماندگی های ذهنی و اقتصادی کشورش میدانست. چند بیت از پارچه شعردیگرش درین مورد ، ذهنیت روحانیون تجدد خواه کشور مارا در آن سالها بیان مینماید.

حاجتی نیست به پرسش که چه نام است اینجا
جهل را مسند و بر فقر مقام است اینجا

علم و فضل و هنر وسعی و تفکرممنوع
آنچه در شرع حلال است حرام است اینجا

می آزادی وحدت نرسد از چه به ما
مستبد شیخ صفت دشمن جام است اینجا

ما بسرمنزل مقصود چه سان راه بریم
رهزن رهبر خس دزد امام است اینجا

بردگان سرخوش و آزاد به هرجا اما
ملتی بر درچند شخص غلام است اینجا

  دولت نه تنها افکار تجدد خواهی را تحمل نداشت بلکه با جاگزین ساحتن شیوه های تولید مدرن به عوض طرز تولید عقب افتاده هم سر سازش نداشت. تا آنکه بالاخره  دردوره صدارت شاه محمود خان کارساختمان  پروژۀ دو بعدی زراعت و آبیاری در منطقه ای وادی هلمند آغاز شد. استفاده از آب دریای هلمند برای زراعت مناطق ماحول آن اززمان سلطنت امیر حبیب الله خان مطرح بود ، ولی بکار گرفتن وسایل تخنیکی بخاطر اعمار بند های آبگردان  و آبیاری زمین های لم یزرع  برای اولین باردر زمان حکومت شاه محمود خان عملی گردید .  گرچه در کار سروی پروژه ای هلمند اشتباهات زیاد صورت گرفت و دولت نتوانست که جلو استفاده جوئی های کمپنی "موریسن کوندسن" را بگیرد و کار به جایی کشید که موضوع در دوره ای هفتم شورا مورد بحث قرارگرفته و وکلا خواهان محاکمه  عاملین این فساد شدند. اما فی المجوع باید متذکر شد که با فعال شدن پروژه زراعتی هلمند ، گام نخستین در جهت آشنا ساختن دهاقین به زراعت میکانیزه برداشته شد. شماری از جوانان بوسیله ای پروگرامهای تعلیمی این پروژه ، شیوه ها وطرز تولید جدید  زراعتی را فراگرفتند.

     این وقتی است که قبلا" درهمجواری افغانستان ، دولت پاکستان در مخاصمت با منافع مردم افغانستان و هند از جانب انگلیسها و عمال شان ایجاد شده و مورد حمایت قدرت نو ظهور امریکا قرار گرفته بود. اما افغانستان بالاثر کوتاه بینی رژیم حاکم سلطنتی در حالت انزوا و فاقد وسایل و تجهیزات معاصر قرار داشت. امکانات ضعیف دولت در فرونشاندن قبایل حدران ، منگل وبخصوص دره ای صافی (1944 1947 ) محدودیت مانور نظامی و امنیتی دولت را آشکار ساخت. سردار محمد داؤد که قومانده ای عملیات را در دره ای صافی به عهده داشت ، ناتوانی دولت را در مقابله با مردمی که با وسایل کاملا" ابتدائی میرزمیدند ، درک کرده و سلطنت را از چنان واقعیت تلخ حالی ساخت. انتباه ازین حوادث موجب شد که تجهیز قوای مسلح به تخنیک محاربوی جدید در سرخط کار دولت قرار بگیرد.

    در سپتمبر 1953 مقام صدارت از کاکای شاه به پسر کاکای هم سن و سال شاه تفویض شد تا مطابق ضرورتهای موجود در بخشهای اقتصاد و قوای مسلح ، تکانه های لازم بوجود آمده ودر پاسخ به اعترض منورین ملی در هردو طرف خط دیورند ، مسئله ای پشتونها و بلوجها بطور جدی تعقیب گردد . سردار داؤد خان بخاطر دستیابی  به هرسه مآمول فوق سیاست خارجی افغانستان را از حالت انزوا بیرون ساخته و در میدان رقابت های شرق و غرب قرار داد. این چرخش بصورت طبعی مورد علاقه دولت اتحاد شوروی  آنوقت واقع شده وآن دولت آماده ای همکاری درتمویل و تطبیق پلانهای انکشافی و تجهیز اردو و تربیه ای پرسونل نظامی افغانستان شد. داؤد خان با اعلام سیاست رهبری شدۀ اقتصادی که تقویه سکتوردولتی درآن مقام اول و تعین کننده داشت ،" مرحله دوم برخورد سلطنت و مدرنیته" را به ساختار زیربنای اقتصادی ، استقامت داد ولی به تجدد خواهی در سیستم دولتی از طریق نمایندگان مردم علاقه نشان نداد. با این روش سخنگویان تجدد خواه مردم در زندان باقی مانده و حتی به تعداد آنها افزوده شد.اما با تطبیق پلانهای اول و دوم انکشافی دست آورد های قابل دید درعرصه اقتصادی بوجود آمد. همینطور پس از تجهیز قوای مسلح   این فرصت بدست آمد که مسئله ای شرک زنان در حیات اجتماعی مطرح گردد . پس از گذشت سی سال ، در تابستان 1959 خانمهای بلند پایگان دولت در محافل رسمی بدون حجاب ظاهر شده و به تعقیب آن دختران جوان متدرجا" در اداره و کارخانه بکار آغاز کردند. درین وقت آمادگی ذهنی برای رفع حجاب در اقشارشهری وجود داشته و نیزدولت قادر بود که مخالفین آزادی زنان را در جای شان بنشاند. برخورد سریع دولت دربرابر شورش شهر کندهارو دستگیری محرکین مخالف آزادی نسوان ، روحیه افراد مماثل آنها را در کنج و کنار افغانستان ضعیف کرد.

      "طی سالهای 1929 1955 مناسبات اجتماعی اقتصادی تغیر ناچیز کرده و درین مدت صرف بیست و پنج مؤسسه ای صنعتی در کشور وجود داشت. این رقم به کمک امداد ها و قروض خارجی تا سالهای 1970 به 643 مؤسسه ارتقاء یافت."[14]  پروژه های قابل توجه در عرصه ای سرک سازی، تولید برق آبی، معادن ذغال سنگ، سمنت، تولید کود کیمیاوی و فارم های زراعتی به بهره برداری آغاز کردند. صدها جوان افغان بخاطر فراگیری دروس مسلکی به اتحاد شوروی آن زمان و کشور های اروپای شرقی فرستاده شد و کارشناسانان آنکشوربخاطر رهنمایی در قطعات نظامی ، موسسات علمی ، تخنیکی وحتی مطبوعات و فرهنگ وارد افغانستان گردند.

     درینوقت جنگ سرد باتمام ابعاد و جوانب آن درمنطقه پیش برده میشد. همین فضا موجب میگردید که مناسبات دولت افغانستان با کشور های همسایه ای ایران و پاکستان به سردی گراید. زیرا آنها در آنطرف جنگ سرد از متحدین نزدیک امریکا بمقابل اتحاد شوروی سابق در منطقه محسوب میشدند. به ادامه ای قطع  مناسبات سیاسی با پاکستان درطی سالهای 1961 و 1962 راه ترانزیت افغانستان نیز از طریق بندر کراچی مسدود باقی ماند.انسداد راه تجارتی ضربه ای شدیدی بر اقتصاد خانواده ها و تشبثات خصوصی وارد ساخت. مخالفین سردار محمد داؤد در داخل سلطنت ازین وضع استفاده نموده ومنحیث یگانه راه بیرون رفت از بنبست در روابط افغانستان با پاکستان ، کناره گیری سردار محمد داؤد را مطرح نمودند. سردار داؤد خان در زیر فشار های بیرونی و فشار رقبای داخل سلطنت بتاریخ نهم مارچ 1963 مستعفی شده و در عوض او یکی از وزراء که به خانوادۀ سلطنت تعلق نسبی نداشت ( دکتور محمد یوسف) مؤظف به تشکیل کابینه و تسوید قانون اساسی جدید گردید. در قانون اساسی جدید باید رژیم منحیث رژیم شاهی مشروطه تعریف شده وقوۀ اجرائیه از جانب نماینگان مردم  درپارلمان رای اعتماد میگرفت. قانون اساسی که شامل 128 ماده بود بسال 1964 نافذ گردید و یکسال بعد آن (1965) انتخابات عمومی تدویر یافت .

 به این ترتیب "مرحله سوم برخورد سلطنت با مدرنیته" آغاز شد. درین مرحله به حقوق و آزادیهای فردی ارج گذاشته شده، مصئونیت مسکن، آزادی مناسک مذهبی، آزادی تشکیل اجتماعات واحزاب در قانون تسجیل شده، شکنجه، تبعید، سانسور قبل از نشر و تعقیب مخالفین سیاسی ممنوع گردید. خلاصه اینکه راه برای تحقق "مدرنیته" قانونا" گشایش یافت، اما درعمل از جانب خود سلطنت در راه  تشکیل ارگانهای انتخاب شده ای محلی و تشکیل قوۀ اجرائیه بر مبنای ابتکار آراء اکثریت نمایندگان پارلمان ، مانع ایجاد گردید. ظاهر شاه " قانون تشکیل احزاب سیاسی" و" قانون ارگانهای محلی" را پس از تصویب ولسی جرگه و تائید مشرانوجرگه در دفتر خود زندانی کرده و حاضر به توشیح آنها نشد. در حالیکه احزاب سیاسی در جامعه وجود داشته و میتوانستند در ساختمان یک سیستم شاهی مشروطه نقش شانرا به عهده بگیرند.

     این حقیقت که دیموکراسی بدون اتکاء بر میکانیزم آن به هیچوجه تحقق یافته نمی تواند، از جانب سلطنت درک نشد و گمان گردید که دیموکراسی به ارادۀ شاه اعلان شده و مطابق تصامیم او عملی میشود.

     عدم موجودیت قانون احزاب فی الواقع یک خلای بزرگ میان تیوری و عمل را بوجود آورده  و پارلمان بدون احزاب رسمی سیاسی  ، سبب میشد که کابینه ها به معرفی سلطنت و بدون پشتوانه ای مردمی تشکیل شوند. به این ترتیب بوجود آمدن میکانیزم سیستم جدید دولتی ازجانب خود شاه جلوگیری شد که بالنتیجه نیروی احزاب به فعالیتهای محفی و اعمال ضد قانونی سوق یافت.

      نسل جوان پیوسته علیه نابسامانی ها دست به اعتراض میزد ولی اعتراض آنها ناشنیده میماند. آنها غیر از تظاهرات خیابانی چاره و وسیله ای دیگر در اختیار نداشتند تا خواسته های شان را در داخل سیستم مورد دقت قرار میداد. بناء" اعتراض آنها در حاشیه میماند. تمام احزاب ازین وضع بهره برده واین امکان برای شان میسر میشد که به سادگی از میان جوانان معترض سربازگیری نمایند. اثرنامطلوب چنین حالت غیر مسئولانه و بلا تکلیف ، قطبندی شدن قشرجوان به احزاب ، گروهها وجناح های طرفدار مدرنیته و مخالف آن بود. مخالفین تجدد دست به همان وسیله ای کهنه ای شان برده و بار دیگر" آزادی زن" را نشانه گرفتند. درین ارتباط داکتر حسن کاکرچنین مینویسد: " جوانان مذهبی متعصب خارج ازساحه ای پوهنتون به سراغ  زنان غیر وابسته برآمده و با هدف قرار دادن ایشان ، بر آنها {زنان بدون چادری} تیزاب پاش میدادند. دوصد زن با جراحات سوزنده شامل بستر شدند ......".[15] علی الرغم مخالفت گروههای عقب گرا ،  زن افغان به تبارز مستقلانه ای موقف خود در جامعه موفق گردیده و از آن میان  چهار زن توانستند که منحیث نماینده ای مردم به ولسی جرگه راه یابند.

     "پوهنتون کابل در دورۀ دهسال اخیر رژیم  شاهی به مرکز مباحثات روشنفکری و حتی مرکز سیاست های روزمره مبدل گردیده بود. این نقش بعدا" به سایر موسسات تعلیمی نیز سرایت کرد. در سال 1965 تعداد محصلان پوهنتون کابل به 3200 و تعداد شاگردان مکاتب به یکصدوهفتاد هزار نفر میرسید." [16]معارف متوازن هنوز در سرخط کار حکومت قرارنداشت ومکاتب در یک تناسب منطقی با اهالی ساکن در یک منطقه گشایش نمی یافت. در اکثر مناطق قبایلی بخاطر راضی نگهداشتن سران قبایلی و حفظ وفاداری آنها به سلطنت ، از افتتاح مکاتب جلوگیری میشد. همینطور در مناطق صعب العبور و منزوی از مراکز ولایات ، معلمین تعلیم یافته برای تدریس وجود نداشت. یعنی سطح تدریس در مکاتب نظر به مناطق متفاوت بوده و از نظر کیفیت هم ، توازن در معارف کشور موجود نبود. بادرنظرداشت ضرورتهای عاجل به قوای کارماهر ومتخصص در بخشهای زراعت و صنعت ، توجه به تأسیس مکاتب مسلکی  نگردیده وصرفا" به شمارمکاتب و لیسه های غیر مسلکی افزوده میشد. چون ظرفیت مؤسسات تحصیلات عالی هم محدود بود شمار زیادی فارغان لیسه ها بی سرنوشت مانده  وبخاطردریافت کار و امرار معاش از کشور خارج میشدند.

     با ظهور نشرات غیر دولتی  در عرصه مطبوعات، خواسته های تحول طلبانه مطرح گردیده وبار دیگر تجدد خواهی درشعر و ادبیات داستانی انعکاس یافته وعلاقه ای  جوانان را بخود معطوف میساخت. نشریه های مورد توجه این دوره، اکثراً از جانب گروهها و "احزاب ثبت ناشده"[17] منتشر می شد ولی دولت متوسل به فرصت طلبی شده واز تعلقات آنها چشم پوشی مینمود. حدود آزادی نشرات در عمل معین بود ، زیرا هیچکس نمیتوانست  سیستم دولتی را مورد سوال قراربدهد ویا در رابطه به اعمال متعلقین خانوادۀ سلطنت، انتقادی را به نشر بسپارد. حتی در قانونون اساسی مسجل شده بود که "پادشاه واجب الاحترام و غیر مسئول میباشد".

     طوری که قبلا" اشاره شد ، سلطنت نتوانست و یا نخواست که حکومت ها به ارادۀ  مردم (احزاب اکثریت ) به پارلمان پیشنهاد شده و موفق به کسپ آراء اکثریت وکلا گردد. برخلاف طرزالعمل مروج در سیستم پارلمانی و بر عکس احکام صریح قانون اساسی،  سلطنت روزگذرانی نموده و رؤسای حکومت آینده را،  خود پادشاه از میان وزرای کابینه های قبلی تعین میکرد. بالاثر این خطاکاری سلطنت، سیستم جدید پارلمانی نتوانست نهادینه شود که این ضربه ای محکمی بود بر روند مدرنیته در افغانستان. در پهلوی این ضربه ای خود کرده، آفت خشکسالی و بحران بیکاری عواملی دیگری  بودند که به رقبای سلطنت موقع داد تا با اقدام مختصر نظامی به سلطنت چهل ساله ای محمد ظاهر شاه پایان داده و پروسه آغاز شده در عرصه های آزادی مطبوعات و مشارکت نمایندگان مردم درارگانهای دولتی را متوقف سازند.

     سردار محمد داؤد پسر کاکای شاه، قدرت دولتی را از طریق کودتای نظامی بدست آورده و تمام نرمش های دهسال اخیر سلطنت را "دیموکراسی قلابی" نامید. سردار محمد داؤد با استفاده از ناتوانی های سلطنت در پیاده ساختن سیستم پارلمانی، نرساندن کمک به قحطی زدگان ناشی از بحران خشکسالی وآماده نه ساختن محل کار برای نسل جوان، بالاثر تشریک مساعی با افسران وابسته به حزب دیموکراتیک خلق افغانستان ، نظام جمهوری را جانشین سلطنت ساخت.

     سردار محمد داؤد هم مانند سلف خود به پیاده ساختن یک نظام خودگردان دولتی علاقه نداشت و میخواست کمافی السابق حاکمیت خود و یاران خودرا بر ارادۀ مردم رجحان بدهد. به عبارت دیگر در عوض یک میکانیزم خودگردان ، نقش شخصیت و ارادۀ  یک شخص بحیث اولی الامر مطرح گردید.در لویه جرگه ای سال 1977 سیستم یک حزبی را به تصویب رسانیده و قانونا" آزادیهای داده شدۀ زمان سلطنت را پس گرفت وپروسه ای تجدد خواهی را در حالت سردرگمی قرار داد. در پنج سال نظام جمهوری او، حرف اصلاحات بسیار زده میشد ، اما خود اصلاحات چندان محسوس نبود. شاه ایران کمک به ارزش دوملیارد دالر بخاطر تحقق پلان  هفتساله آینده وعده کرد ، اما به غیر از تادیه ای ده ملیون دالر مصارف سروی پروژه ها ، همه ای این مبلغ در لفظ باقی ماند. پلان اصلاحات ارضی ( تحدید ملکیت برزمین الی 40 هکتار زمین للمی و 30 هکتار زمین آبی) وطرح قانون مالیات مترقی برزمین موجب خوف و هراس ملاکین بزرگ گردیده ودولتی ساختن بانک های خصوصی  در افغانستان ، مناسبات صاحبان سرمایه را با دولت جمهوری برهم زد. با استفاده ازین زمینه های ایجاد شدۀ ذهنی ، گروههای محافظه کار،  مجددا" وارد عمل شده وبه حمایت از گروههای ضد " مدرنیته" در خارج ، همکاری شان را با احزاب و سازمانهای استخباراتی پاکستان آغاز کردند. قاضی حسین احمد امیر جماعت اسلامی پاکستان در مورد همکاری آنها چنین میگوید:

"مجادله ای مجاهدان افغان در زمان بوتو آغازیافت. او موافقه کرد که پنج هزار مهاجر به پاکستان داخل شود. تمام امکانات را در اختیار رهبران اسلامی افغانستان گذاشت. تا مجادله ای شانرا علیه دولت متمایل به شوروی داؤد شروع کنند. گلبدین حکمتیار، ربانی، یونس خالص همه به اساس دعوت (ترغیب نگارنده) آقای بوتو منحیث مهمانان دولتی به پاکستان آمدند. امکانات تعلیم وتربیه ای نظامی هم به آنها داده شد."[18] مخالفت سازمان یافته و ارسال خرابکاران از پاکستان، داؤد حان را به کنار آمدن با پاکستان و متوقف ساختن سیاست حمایت از پشتونستان کشانید. ولی پاکستانی ها و حامیان آنها که از قبل به او لقب شهزادۀ سرخ داده بودند ، به نرمش های وی وقع نگذاشته و صرفا" بمنظور دور ساختن او از متحدین چپی اش با وی داخل گفتگو میشدند. به این ترتیب سردارمحمد داؤد نه تنها به متوقف ساختن مخالفت گروههای وابسته به پاکستان نایل نیامد ، بلکه در برابرسیاست های جدیدش واکنش های نامساعدی را بوجود آورد. این عکس العمل ها گسترده شد و سر انجام در میان پشتونهای آنطرف دیورند و چپی های متحدش هم شک و تردید را در رابطه به رژیم خود ایجاد کرد. به این ترتیب، سردار داود خان  بدون آنکه پایه ای سیاسی مستقل از سایرجریانات برای دولت جمهوری خود ایجاد کرده باشد، با نیروهای سازمان یافته ای اخوان المسلمین و جناح چپ در گیر شد.

    ازفضای بوجود آمده که حادثه ترور میراکبر خیبر و زندانی شدن رهبران دست اول ح.د.خ.ا.  آنرا بیشتر مکدرساخت ، حفیظ الله امین که به انتظار چنین روزی در کمین نشسته و بنا بر دلیل نامعلوم و سوال بر انگیز هنوز دستگیر نشده بود ، وقت کافی یافت (سیزده ساعت) تا با استفاده از فرصت  به تنهائی دستورقیام را به افسران جناح خلق صادر کند. بدون انکه درین مورد کدام فیصله ای قبلی از جانب ارگان رهبری حزب وجود داشته باشد. او اقدام نامیمون خودرا انقلاب نامید و خودرا قوماندان دلیر آن معرفی کرد.

     پس از سقوط خونین محمد داؤد خان ، قطب بندی چپ و راست در وجود دولت و مخالفین مستقریافته در ایران و پاکستان بازهم تشدید یافت. دولتی که نورمحمد تره کی در رأس آن قرارداشت ولی حفیظ الله امین مهرۀ اصلی آن بود ، زیر نام مصالح انقلاب، پلان سرکوب سایر گروههاو سازمانهای سیاسی را روی دست گرفته و به نامهای ذیل آنها را ردیف بندی نمود:

"اشرافیون" (پرچمی ها)، "ناسیونالیست های تنگ نظر"(ستمی ها)، "ناسیونالیست های عظمت طلب"(افغان ملت)، "ماجراجویان چپ"( شعله ای جاوید)، "اخوان الشیاطین"(بنیادگرا های اسلامی). علاوه بر اعضای این سازمانها ، تعداد زیادی انسانهای غیر سازمان یافته و شمارزیادی از اعضای جناح خلق ، هم به همین اسم و رسم مورد شکنجه و آزارقرارگرفته و یا اعدام شدند.

     استبداد خشن دولت ، آب را به آسیاب عقب گرایان انداخت و انسانهای که در سابق افکار آنهارا نمی پذیرفتند ، روی اجباربرعلیه دولت و در کنار ایشان قرار گرفتند. همین طوردولت بدون در نظر داشت آمادگی های ذهنی در جامعه و شرکت داوطلبانه ای خود مردم به صدور فرامین در مورد سه مسئله ای مورد منازعه درطول تاریح افغانستان یعنی " زر "، " زمین" و" زن " دست زد:

1- فرمان شماره ششم : الغای گروی ، سود و سلم

2 فرمان شماره هفتم : در مورد مصارف عروسی، تعین مهریه (سه صد افغانی)، منع ازدواج های جبری و تعین سن ازدواج برای زن (سالگی16) و مرد (18 سالگی)

3 فرمان شماره هشتم : در بارۀ زمین که حد اقل زمینداری پنج جریب درجه اعلی و حد اکثر آن سی جریب درجه اعلی معین شد. زمین های مازاد بدون جبران قیمت ضبط و به دهقانان بی زمین و کم زمین توزیع میشد.

محتوی و اهداف هر سه فرمان به هیچوجه نمی تواند که قابل تردید باشد. چنانچه امروز بعد از گذشت سه دهه، منورین افغانستان وضع عقب افتادۀ موجود را در هرسه مورد، منحیث عوامل بازدارندۀ رشد بسوب یک جامعه ای مدنی میدانند. اما چگونگی طرح و تلاش برای تطبیق هرسه فرمان قابل انتقاد و نکوهش است.

طرحان هرسه فرمان فوق نمیدانستند که معضلات مورد نظر را نمی توان به این سادگی و آن هم بوسیله دولتمدارانی که پشتوانه ای مردمی آنها مورد سوال قرار دارد ، حل کرد و تلاش های سبکسرانه چه عواقب وخیمی را در قبال خواهد داشت ؟ آنها قضیه را بصورت میکانیکی و بدون درنظرداشت عمق وریشه ای آن در روان ، فرهنگ و تاریخ افغانها اینطور فهمیده بودند که چون اکثریت افغانها ، در دهات زندگی میکنند و در میان آنها دهقانان بی زمین و کم زمین اکثریت دارند، لذا بااستماع این فرامین آنها در برابر نظم عنعنوی حاکم در دهات قیام کرده و در پهلوی دولت قرار میگیرند. این توقع برآورده نشد و دولت کوشید تا بوسیله ای اعمال فشار، فرامین صادرۀ خودرا تطبیق کند.

     "نحوۀ عملکرد و روش جبارانه ای مجریان اصلاحات ارضی ، بدون رعایت عنعنات مسلط در دهات، یکبار دیگر در تاریخ افغانستان ، قدرت مرکزی دولت را با مقاومت قدرتهای عنعنوی در دهات و قبایل موأجه ساخت. اکثریتی را که رهبری دولت بخاطر جذب آن در مدار قدرت مرکزی عجله داشت، درست در مقابل آن قرارگرفت".[19]  مخالفین تجدد خواهی ازین نا رضائیتی بخشهای وسیع مردم در دهات استفاده نموده ودر استقامت دهی اذهان آنها بر ضد تمام داشته های مدرنیته در افغانستان تب و تلاش نمودند.

     متأسفانه حامیان بیرونی مخالفین دولت هم به عوض جستجو وحمایه ای یک الترناتیف منور و معقول ، به حمایت ازعقبگراترین نیروهای سازمان یافته به دست همسایه های افغانستان و وهابیون عرب برخاستند. به بیان روشن ترمیتوان گفت که در عوض ایجاد " جنبش مقاومت" یک " نیروی پراگندۀ خرابکار" عرض اندام کرد که سوختن مکاتب ، کشتن معلمان ، بی رحمی در برابر زنان و کودکان ، ایجاد خوف و ارعاب دربین مامورین دولت ، کارگران و کارمندان اناث ، آتش زدن کتب و کتابخانه ها، چپاول آثار تاریخی و ضدیت با آثار فرهنگی گذشته در دستور روزشان قرار داشت.

     تمام این جنایات در پوشش "جنگ مقدس علیه کمونیزم" انجام می یافت. این پوشش با منطق جنگ سرد سازگار بود. بسا سیاستمدارانی که خودرا مدافع حقوق بشر ، دیموکراسی و آزادی معرفی میکردند، در مورد این جنایات نه تنها مهر سکوت برلب نهادند ، بلکه عاملین آنرا تشویق مادی هم نموده، با عناوین و القاب نظامی و مذهبی مفتخر ساختند.

    به این ترتیب  پیدایش و حضور گروههایی که آمادۀ تخریب مدنیت در وطن شان بودند ، امید های آزمندانه و دیرینه ای تهران و اسلام آباد را به خاطر اعمال نفوذ در افغانستان زنده ساخت. هردو همسایه در تبانی با صادرکنندگان جنگ و خوشونت ، به دسته های عقبگرا از کشور های مختلف جهان ، اجازه دادند تا از قلمرو های شان منحیث تخته خیزصدور وحشت و بربریت به داخل افغانستان استفاده شود. چنین آمادگی ، مشوق بیشترمداخلات ابرقدرتها در منطقه شده و خواستهای دیرینه و بالقوۀ آنها ، حالت بالفعل بخود گرفت. از یک طرف تصمیم داخل ساختن قطعات نظامی اتحاد شوروی سابق به افغانستان اتخاذ شد و از جانب مقابل ، چینل های انتقال سلاح و مهمات به مخالفین دولت تقویت یافت.

     رهبران تندرو در رهبری دولت امیدواربودند که ازدست رفتن پایه های اجتماعی دولت با سرازیرشدن کمکهای مالی و نظامی اتحادشوروی جبران خواهد شد. لذا حاضر بر تجدید نظر در مشی پادرهوایی دولت شان نمیشدند. در پهلوی این روحیه و روش آنها ، بعضی ناظران سیاسی معتقد اند که سیاست های تندروانه ، عمدا" به منظور تحریک مردم اتحاذ میشد و حفیظ الله امین درآن رسالت خاص داشت. نظراخیرالذکر ایجاب تحقیق وبررسی بیشتر را متکی بر فاکت های واقعی مینماید که متاسفانه تا هنوز در دسترس تحلیل گران وقایع قرارندارد.

     پس از سرنگونی حفیظ الله امین ، برقراری صلح در افغانستان بازهم به حیث یک معضله ای لاینحل باقی ماند و جهات بین المللی برخوردها در وطن افغانها متبارزتر از گذشته شد. قطعات اتحاد شوروی در افغانستان جابجا شدند و برای مقابله با آنها ، پول ، سلاح و افراد تربیه شده از گوشه و کنار جهان تدارک و بسیچ گردیدند. هریک از جناحهای خارجی میخواست گوی سبقت را در جنگهای افغانستان از حریف اش برباید. به عبارت دیگر آوردن صلح در افغانستان از محدودۀ توانمندی افغانها فراتر رفته ، منوط و مربوط به نیأت صلح جویانه ای هردو ابر قدرت گردید.

     گرچه دولت افغانستان از شروع سال 1980 تا واگذاری قدرت به مخالفین مسلح در اپریل 1992 آنقدرهرسه فرمان متذکره را در مورد "زر ، زمین و زن" دست کاری نمود که ازهمان متن تندروانه و ذهنی گرایانه ای آن چیزی باقی نماند. امامردم بخصوص ده نشینان آنقدر آماج  تبلیغات قرارگرفته بودند که تأثیر جنگ روانی کمتر به آنها فرصت میداد تا به اقدامات اصلاحی دولت گوش فرا بدهند. دهقانان و زنان در حالت خوف از مخالفین مسلح قرار داشته ونمی توانستند از مزایای فرامین دولت به نفع شان استفاده نمایند. آنها مجبور بودند که به قیمت زنده ماندن شان ازمنافع اقتصادی و اجتماعی خود در جامعه صرف نظر نمایند.

     با آنکه در طی همین سالها (1980 - 1992) دولت  قادر نگردید که مخالفین تقویت شده از خارج را به میز مذاکره و مصالحه بکشاند، اما در استحکام پایه های اجتماعی دولت و جذب منورین در کنار دولت دست آورد هایی روشنی داشت. بخاطر اثبات این ادعا میتوان ازپیوستن قابل توجه گروههای مخالف مسلح به دولت، افزایش صفوف قوای مسلح ، توسعه ای سازمانهای اجتماعی و تقویت صفوف ح.دخ.ا. نام برد. دفاع مستقلانه و تداوم قریب به چهار سال حاکمیت، بدون حضورنظامیان خارجی در افغانستان ، موفقیت های بودند که بالاثر نرمش های دولت در برابر واقعیت های سرسخت جامعه ای سنتی افغانستان بدست می آمد.

     درین سالها علی الرغم وجود عامل بازدارندۀ جنگ ، روند مدرنیته در مناطق تحت نفوذ دولت توقف نداشت. شمار متعلمان ومعلمان بطور بی سابقه بالا رفت.مکاتب جدید افتتاح شده و مؤسسات تربیه ای معلم در شمار زیادی از ولایات تأسیس گردید. زمینه ای تربیه کارگران در داخل و خارج کشور فراهم شد و صدها کارگر افغان برای کسپ دانش و تجربه به مراکزتعلیم و  تربیه ای مسلکی در داخل و خارج اعزام شدند. شمار زیادی از زنان افغان درتاسیسات فرهنگی ، اداره و کارخانه استخدام گردیده و پروسه ای شرکت آنها درپیشبرد امور جامعه بطور مطلوب پیش میرفت. بخاطر مصروفیت مردان در وظایف امنیتی و نظامی، شمار کارمندان و کارگران زن در برخی تأسیسات به 60% میرسید.  برای بار اول امکان آن مساعد شد تا اشاعه فرهنگ ملی افغانستان از طریق شبکه ای تلویزیون در کابل و تعدادی از ولایات صورت بگیرد. همینطوردستگاه نشرات رادیو که قبلا محدود به شهر کابل بود ، توسعه یافته و در تعدادی از ولایات رادیوهای محلی فعال گردید. همینطور در عرصه های مخابرات، ترانسپورت، اعمار منازل رهایشی، توسعه ای شهر ها، ایجاد پوهنتونها، توسعه ای خدمات اجتماعی و طبی، ایجاد کودکستانها، کلینیک های صحی، مواظبت از معلولین و کودکان بی سرپرست، گامهای چشمگیری برداشته شد. ولی خسارات ناشی از جنگ به مراتب بیشتر ازدست آورد های متذکره بود. جنگ همیشه موجب بربادی تمدن میشود مخصوصا" که شرکت کنندگان آن میان اهداف نظامی و ملکی تفریق نکرده و عمدا" بر داشته ها و پایه های مدرنیته حمله نمایند. متأسفانه در افغانستان چنین شد.

    "به گونه ای مثال تا سال 1987 در جریان این جنگ بیش از دوهزار مکتب، 350 پل و پلچک، 400 مرکز فرهنگی 131 شفاخانه ، 2240 مسجد و اماکن مقدسه ، 258 دستگاه تولیدی، هزاران کیلومتر سرک ، لین برق و تیلیفون و هزاران عراده لاری تخریب و به آتش کشیده شده اند. این خسارات معادل سه بر چهارحصه ای تمام سرمایگذاری های انکشافی افغانستان در پنجاه سال قبل از اپریل 1978 میباشد".[20]

          تلاشهای دولت بخاطر تحقق مصالحه با جانب مقابل و نیز مساعی ملل متحد در جهت تشکیل یک دولت با پایه های وسیع ، بالاثر حادث شدن تغیرات بزرگ در منطقه به ناکامی انجامید. به این معنی که با فروپاشی اتحاد شوروی یک خلای قدرت در منطقه بروز کرد و دو همسایه ای حریص افغانستان ( ایران و پاکستان) بخاطرتقویه ای مواضع شان در منطقه ، کوشیدند تا با نفی یک راه حل سیاسی معقول، گروههای وابسته به خود شانرا در افغانستان به قدرت برسانند. داکتر نجیب الله مطابق پروگرام سنجش ناشده و بی اساس ملل متحد از قدرت کنار رفت. ولی حکومت پیشنهادی آن سازمان نتوانست قدرت را بدست بگیرد. ازین فرصت تهران و اسلام آباد استفاده کرده و هریک به حمایت از گروه تحت الحمابه ای خویش دست بکار شدند. در نتیجه جنگهای تنظیمی میان گروهها شعله ور شد و در آتش آن داشته های مدنیت افغانها  بسوخت. به این ترتیب یک دورۀ قریب به نیم قرن تجدد خواهی که پس ازپایان صدارت سردارهاشم خان آغاز شده بود ، مورد قصاوت بی رحمانه ای تاریخ قرارگرفت.

     بالاثر برخورد های مسلحانه ای تنظیمی تعداد زیادی از شهرهای افغانستان خساره برداشتند، اما خرابکاری در شهر کابل بی مثال بوده و پائیتخت افغانستان را به ویرانه مبدل ساخت. در تاریخ جهان هیچ شهراین طور بوسیله ای مردم خود ش تخریب نشده است. مافیای جنگی کوچه به کوچه ای شهر بمقابل همدیگرجنگیدند و شهر را به قسمت های ساحه ای تسلط خود تقسیم کردند. دروازه های علم و معرفت مسدود شد ، وجود تأسیسات فرهنگی مانند سینما و تیاتر زیر سوال قرار گرفته و تعطیل شدند. از حرمت و نقش زن در جامعه انکار صورت گرفت و چندین هزار زن که نان آور خانواده های شان بودند، از ادارات و موسسات اقتصادی سبکدوش شدند. زن ستیزی و معارف ستیزی این بار در تاریخ پرطلاتم افغانستان کارنامه های شرم آور از خود بجا گذاشت. با یک جمله میتوان گفت که روند مدرنیته نه تنها متوقف شد ، بلکه آنطور به عقب رفت که ریشه های فرهنگی و آثار تمدن گذشته ای وطن نیز مورد چپاول و تخریب قرار گرفت. موزیم ملی چور و چپاول شد. تشکیلات سیاسی و اجتماعی که فی الواقع قوای محرک و هدایت کنندۀ مدرنیته اند، زیر فشار زور و تعدی منحل شدند. دارائی آنها چپاول شد و عمارات آنها به پوسته و سنگرجنگ سالاران علیه همدیگرشان تبدیل گردید.

     قدرتهای ضد مدرنیته شهر کابل را بخاطری زیر حملات تخریبی قراردادند تا در زیر فشار جنگ، منورین و تجدد خواهان نتوانند بیشتر آنجا بمانند.  فشار های وارده جزء از پلان فراردادن تجدد خواهان از کشور شان بود.  طالبان سیاست فراردادن منورین را به گونه ای دیگر تعقیب و به آن  ابعاد گسترده تردادند.

     قیودات بر گشت و گذار زنان و اجبار داشتن ریش برای مردان تنها مثالهای اند از دهها موارد آزار و اذیت که منورین را به فرار از خانه وکاشانه ای شان وامیداشت. در برابررفتار اذیت کنندۀ طالبان ، این ابیات پر معنای مولینا عبدالرحمن جامی پس از گذشت چندین قرن بخوبی صدق مینماید :

" به راه خود مخوان ای شیخ مارا
ه ما هم مذهبی داریم و دینی

اگر از ریش کس درویش بودی
رئیس خرقه پوشان میش بودی"

تعصب نه در مذهب اسلام و نه در فرهنگ مردم ما جا دارد. بناء" اعمال طالبان خود گویای آنست که آنها چنین فشار هارا بخاطر مقاصد بیگانگان انجام میدادند. پیشوایان ادب و فرهنگ جامعه ما قرنها پیش چنین خام مغزی ها را نکویش نموده اند. حضرت بیدل میفرماید:

سرو ریش می تراشم
دل کس نمی تراشم

مولانای بزرگ تعصب را مظهرکمبود عقل ومنشاء خون آشامی میداند:

" مذهب عاشق زمذهب ها جدا ست
عاشقان را مذهب و ملت جداست

سخت گیری و تعصب خامی است
تا جنینی ، کارت خون آشامی است"

در دورۀ تسلط طالبان، جای میکانیزه شدن زراعت را زرع تریاک گرفت و به عوض احداث فابریکات طرف ضرورت اقتصاد ملی، دستگاه های پروسس مواد مخدر فعال شدند. همینطور به عوض مشاورین خارجی در عرصه های مورد نیاز جامعه، بنیادگرایان القاعده در شهر ها و نقاط با اهمیت نظامی جابجا گردیدند.

     با این ترتیب امیدهای دیرینه ای تجددخواهان که به خاطر ارتقاء و تعالی جامعه ای شان متحمل رنجها شده و از زندانها و به دار کشیدنها نه هراسیده بودند ، برباد رفت. کشور افغانها به عوض یک سرزمین صلح و آرامش، به لانه ای تروریستان بین المللی تبدیل شد. این بار تاریخ بی رحمانه تر از گذشته ها، کتاب تجدد خواهی را در افغانستان بسته نمود.

     پس از سقوط ادارۀ طالبان، شعار باز سازی و تجدد خواهی از هر طرف بلند شد. اما گذشت پنجسال نشان میدهد که بازهم میان حرف و عمل یک خلیج بزرگ وجود دارد. شمار زیادی از مدعیان تجددخواهی چندان به گفته های شان صادق به نظر نمی خورند. آنها در فکر جمع آوری ثروت بوده و سعی میکنند که از هر طرف باد بوزد، آنها هم بهمان طرف بوزند. آن مدافعان واقعی مدرنیته که به سخنان شان صادق بوده و درک سالم از وضع فعلی جامعه و شرایط ماحول افغانستان را داشته باشند ، کمتر در صحنه ای سیاست افغانستان حضور دارند.

     متأسفانه جامعه ما هنوزهم مانند سابق  دریک بحران خطرناک بسر می برد. نقش افغانها محدود بوده و ابتکارعمل در دست نیروهای بین المللی است. ازین فرصت ، مخالفین " مدرنیته" به سود خود شان بهره برده و با شعار های ظاهرا" وطندوستانه ، میکوشند تا چرخ تاریخ را دوباره به نفع سیاست های عقب گرایانه در منطقه به حرکت در آورند.

     اگر مدعیان تجدد خواهی با درس های از گذشته که شمه ای آن درین مقال تقدیم گردید ، توجه نه نمایند ، عقبگرد تاریخ این بار خشن تر از گذشته ها ، تمام آرزوهای تجدد خواهانه شان  را برباد داده وباز همان آش خواهد بود و همان کاسه . بگفته ای حضرت بیدل :

چه امکان است بیدل منعم از غفلت بیرون آید
هجوم خواب خرگوش است یکسر شیر قالی را

پایان کلام :

با مرور مساعی تجدد خواهان بخاطر تحقق مدرنیته در افغانستان و علل ناکامی آنها از اوایل قرن گذشته تا امروز نتایج ذیل  بدست میآید:

   1 مدرنیته در افغانستان، همواره در کشاکش قدرتهای خارجی قرار گرفته است.

  2 بطور طبعی این قدرتها اگر یکی شان در حمایت از مدرنیته و تجددخواهان قرار گرفته اند، دیگرش بخاطر تضعیف رقیب خود یکجا با مخالفین مدرنیته علیه دست آورد های مردم افغانستان و نمایندگان منور آن عمل کرده اند.

  3 جدال قدرتهای بیرونی در افغانستان نشان میدهد که دولتمردان این کشور ها آنقدرهم به رشد سالم تمدن جهان علاقمند نبوده و وجدان شان از حمایه ای نیروهای ضد مدرنیته ناراحت نبوده است.

  4 با تأسف که یک تعداد افغانهای منور هم بخاطر عقده گشایی ازحریفان سیاسی شان، بر اصول و موازین فکری خود پا گذاشته و در کنار عقب گراها قرارگرفتند. حتی اگر سوال تأمین صلح و مصالحه ای ملی هم مطرح بوده است ، آنها به تشویق و حمایت جنگ سالاران ادامه داده و طرح واقعبینانه برای آرامش وضع در وطن شان نداشته اند.

      شماری ازین منورین که سالهاست که در بیرون از وطن اقامت دارند ، اکنون پس از اشاعه ای  راپورسازمان " نظارت برحقوق بشر" در نیویارک، تشجیع شده و میخواهند که متحدان دیروز شان مورد محاکمه و مواخذه قرار بگیرد. ولی اینها به نتائیج "معاونت"  خود درآن جرایم نمی اندیشند.

  5 تجربه ای کشور ما نشان میدهد که تحقق مدرنیته در یک سرزمین نیاز به صداقت، فهم، درایت و وفاداری به مردم و وطن دارد. بدون عشق و علاقه به مردم وبدون درک ضرورتها و اولیت هاو بدون شرکت توده های وسیع مردم، نمی توان به تحقق مدرنیته در جامعه دست یافت.

  6 تجارب تمام کشورهای که در مسیر مدرنیته از آزمون زمان موفقانه بدر شده اند ، نشان میدهد که تجدد خواهی معاصر، تراوش فکری منورین وابسته به طبقه ای متوسط بوده و تحقق آن از اتحاد و همبستگی این طبقه وابسته می باشد. درعصر امانی شرایط ظهور چنین یک طبقه کاملا" محدود بود وتنها یک قشری از منورین دردفاع از اصلاحات قرارگرفتند. در سالهای 1960 که فرصت برای منورین داده شد ، عین معضله تکرار گردید ، ولی با این فرق که این باراهالی شهر نشین افزایش یافته بودند اما اقتصاد شهری هنوز هم کدام سهم قابل ملاحظه در مجموع تولیدات ملی نداشت. منورین این دوره ، برخلاف زمان امانی ، در تحت تأثیر شرایط جیوپولیتیک افغانستان به انقطاب کشانیده شدند. ناکامی" مدرنیته" درین مرحله ،  بیشتر نتیجه اختلافات قشر منور شهری وطن ما میباشد.

   7 -- در دورۀ پس از سقوط طالبان به وضاحت دیده میشود که رابطه ای مدرنیته با یک رشد متوازن اقتصادی اجتماعی  در نظر گرفته نمی شود . مسئولین امور،  تجدد خواهی را بصورت روبنائی مطرح کرده و رابطه ای منطقی آن را  با رشد زیربنای اقتصادی در نظر نمی گیرند. سیاست های اقتصادی آنها در جهت تقلبل بیکاری وفعال ساختن مجدد مؤسسات تولید صنعتی قرار نداشته ودر جهت میکانیزه نمودن زراعت گام عملی نمی گذارند. زیرا تاکنون موفق به طرح و تطبیق یک مشی متوازن واقعبینانه ای اقتصادی نشده اند.

  8 عوامل فوق االذکر سبب شده است که تجدد خواهی در افغانستان بی پایه مانده و موسسه ای مدرنیته به جزء لایتجزای سیستم دولتی و نظام اجتماعی مبدل نگردد . بعد از هر خرابی، دوباره تجدد خواهان دست به کار شده اند ، اما نتائیج زحمات آنها  بازهم بالاثر تحریکات داخلی و یا خارجی سرکوب شده است. به عبارت دیگر سرنوشت مدرنیته در افغانستان پیوسته دریک" دور باطل" و یا "دائرۀ شیطانی"[21] قرارگرفته است. همین حرکت دورانی از شروع قرن نزدهم تا حال ادامه داشته و راه بیرون رفت از آن هنوز هم بعید به نظر میخورد.

  9 - اینکه چرا بعضی افراد و گروهها در سراسر جهان و بصورت اخص در جامعه ما در برابر تجدد خواهی مقاومت مینمایند ، عوامل مختلف دارد که این عوامل را می توان درسه دسته ردیف بندی نمود :

الف - آشنایی جوامع شرقی با دست آورد های ناشی ازانقلاب صنعتی در غرب، همزمان بود باتجاوزات قدرتهای استعماری در سرزمین های شان. درچنین یک مرحله، آنها تمدن غرب را صرفا" در رخسار سربازان هجوم آورده به مدنیت شان به محاسبه میگرفتند. زیرا هیچگونه ارتباط دیگربا غرب وجود نداشت تا معرف بنیاد های علمی و فرهنگی آنها می بود. در چنین اوضاع و احوال کدام انگیزۀ برای ملل تحت ستم استعماروجود نداشت تا مبتنی بر آن به شناخت مدنیت غرب علاقه میگرفتند. در آنوقت  برای شرقیان هدفی  دیگری مطرح نبود ، به غیر از اینکه به هر وسیله ای ممکن ، از خود و داشته های شان در برابر نفوذ حریصانه ای استعمار دفاع نمایند. درین راستا ، آنها نه تنها در محفظه های سنتی خود قرارگرفتند و دست رد به سینه ای متجاوزین زدند ، بلکه اکثراً دست آورد های جدید علمی و تخنیکی غرب را نیز نادیده گرفتند. اگر پدیده ای استعمار ، روابط شرق و غرب را از جریان طبعی آن بیرون نمی کرد، به یقین میتوان گفت که هیچگاه مقاومت ها در برابر "مدرنیته" بوجود نمی آمد.

ب - آنهایی که میخواهند گروههای تحت نفوذ خودرا به حالت بیخبر ازعلم و معرفت نگهدارند ، تا به آسانی بر ذهن و روان آنها مسلط باشند. چنین افراد در مقاطع مختلف تاریخ معاصرافغانستان، کوشیده اند تا "مدرنیته" را ناقض دین ومذهب معرفی کرده و افغانهای مؤمن را دربرابر آن یعنی فی الواقع در برابر منافع خود شان بشورانند. آنها بنابرمنافع حریصانه ای خود دائما" آماده اند تا دربرابر "مدرنیته" قدعلم نمایند.

ج - متاسفانه هواداران مدرنیته هم بخاطر کمبود معلومات و نداشتن تجربه ای کافی، طوری  "مدرنیته" را در جامعه معرفی کرده اند که اعوام الناس به کنه حقیقت پی نبرده و از رفتار و کردار آنها هم استنباط درست نتوانسته اند. به عباره ای دیگردر بسا موارد که نمونه های آن درین مقال تذکر رفت، این هواداران  خود شان مسبب افتادن توده های مردم در دام عقب گرایان گردیده اند.

 __________________

 [1] - Modernity

 [2] - غبار، میرغلام محمد (1967 ) " افغانستان در مسیر تاریخ "  کابل ، مطبعه ای دولتی ، جلد اول ص 37

 [3] - غبار، میرغلام محمد (1967 )همانجا ، ص 718 719  

 [4]- دولت آبادی ، بصیر احمد (1992) "شناسنامه احزاب و جمعیت های سیاسی" تهران  ص 372  

 [5]- غبار ، همانجا ، ص 720  

 [6]- اولسن ، استا (1999 ) " اسلام و سیاست در افغانستان" ، پوهنتون کوپنهاگن ، مترجم به دری خلیل الله زمر ، ص 115

 [7]- غبار ، همانجا جلد 2 ص 85  

 [8]- "  دانشنامه ای ادب فارسی (3)" ( 1378 ) به سر پرستی حسن انوشه ، ناشر: وزارت ارشاد اسلامی ایران تهران ص 664  

 [9]- نهرو ، جواهر لعل(1967 ) " نگاهی به تاریخ حهان" (فارسی) مترجم : محمود تفضلی ، تهران ، جلد سوم ص 1665  

 [10]- غبار ، همانجا ، جلد 2 ص 83  

 [11]- پوهنیار، سید مسعود (1996 ) " ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان" پیشاور ص 259  

 [12]- مولت من ، گبرهارد (1982 ) " انکشاف قانون اساسی افغانستان میان سالهای 1901 تا 1981 " موسسه ای تحقیفات شرق ، هامبورگ ، ص 16  

 [13]- غبار، همانجا ،جلد دوم ، ص 217

 [14]- گریف مایر، جان هیرین ، " انقلاب در افغانستان و ایران" ( المانی) فرانکفورت 1980 ص 154  

 [15]- کاکر ، حسن (1978) "سقوط رژیم شاهی افغانی در سال 1973"، ژورنال بین المللی مطالعات شرق میانه" انگلستان ص 203  

[16] سادات ، همانجا ص 125

 [17]- جراید "خلق" و " پرچم" ، " افغان ملت" ، " شعله ای جاوید" ، " مساوات" ، " گهیح" ، " ملت" ، " صدای اعوام" و " ولس"

 [18]- ندیم ، مشاهد." مصاحبه اختصاصی" د هیرالد ، پاکستان ، می 1988 ص 146  

[19] - سادات ، میرعنایت الله (1998) " افغانستان سرزمین حماسه و فاجعه" بن جرمنی ، ص 146

 [20]- بیانیه ای وزیر خارجه ای افغانستان در اسامبله ملل متحد 1987  

[21] -Teufelskreis

 

 

>> بازگشت به صفحۀ اصلی <<