www.payamewatan.com
 

 

 

صفحۀ اصلی

 

 

دپلوم انجنیر خلیل الله معروفی
برلین، ۲۹ جنوری ۲۰۰۷

 

دا زمونــــږ زیبــــــا وطــن

سرود دلها

حال دل وطنپرستان را،  وطنپرستان دانند

 

   وقـتی خاطرۀ چهل و سه سال پیش را از کانسرت هـنرمندان خواننده و نوازنده، و برازندۀ "رادیو کابل" در شهر "برنو" ــ چکوسلوواکیای آن زمان ــ نوشته و آن را برای صفحۀ "نگاهی به گذشته ها"ی یگانه پورتال افغانان، یعنی "افغان ــ جرمن ــ آنلاین" اهـداء کردم، از هـنرنمائی  آوازخوان بیمثال زبان پشتو، مرحوم استاد اولمیر سخن رفـت و از آهـنگ جاودانه اش که در وصف وطن عـزیزش "افغانستان" سرود.

    در آن نوشته چنین آمده بود : خصلت "میهندوستی" و "وطنپرستی" در صدر خصوصیات برجستۀ افغانان جای دارد و بر تارک آن میدرخشد. این خاصیت نه تنها عـملاً در میدان های نبرد و کارزار افغانان در مقابل بیگانگان و متجاوزان بچشم سر دیده  شده، بلکه هـرکسی از افـراد این آب و خاک سهم خود را در زمینه اداء کرده است. شاعـر در شعر خود، نویسنده در نوشتۀ خود و عـوام الناس به رستۀ خود. هـنرمندان عـزیز ما نیز، درین استقامت بسیار قامت افـراخته اند و بسا آهـنگهای ناب را در وصف وطن و در وصف چشم و چراغ وطن ــ حضرت کابل ــ سروده اند؛ هم بزبان دری و نیز به زبان پشتو. در میان همه اما سرامد همانا  آهـنگ" معروف "دا زموږ زیبا  وطن ، دا زموږ لیلا وطن ، دا وطن مو ځان دی ــ دا افغانستان" استاد اول میر مرحوم است، که شاهکاریست جاودانه و پایا. به صراحت باید گفـت، که تاکنون هـیچ  کس  در وصف وطن  چنین زیبا نسروده  است.  آوای  بی هـمتای استاد اول میر، حنجرۀ خدادادش ، سُر و تالی را که او بلد بود و عـشق شورانگیز و بی پایانی که او به افغانستان داشت، این آهـنگ ملکوتی را به یادگار گذاشته است. با وجودی که همه هـنرمندان هـمدوره  و مابعـد او ، این آهـنگ را تیمناً و تبرکاً در کانسرت های خود می خواندند و می خوانند، اما هـیچ  کس به زیبائی استاد اول میر خوانده نتوانست و نخواهـد توانست. استاد اول میر در وصف میهن بسیار خواند و بسیار ناله کرد، ولی نالۀ "دا زموږ زیبا وطن" اش، تا جهان است، جاودان است. همین لحظه که  به اشتیاق شنیدن این "آهـنگ دلها" صفحۀ انترنت را کشودم و ویدیوی او را دیدم و شنیدم، چهرۀ معصوم ، مظلوم ولی عاشق به افغانستانش، دلم سخت بسوخت. خصوصاً که شنیده بودم، که استاد اولمیر در اتاقی حقـیر و فـقـیر، فـقـیرانه زیست ، در آتش عـشق وطن گـداخت و در حالی که با خار خار و دشت و دمن و کوهـسار  افغانستان عـزیزش پیمان وفا بسته بود، با این "جهان بی وفا" وداع کرد. چقـدر زیبنده میبود اگر همین آهـنگ را به حیث "سرود ملی افغانستان" انتخاب میکردند؛ گرچه این ترانۀ بی مثال، بدون آن هم در عـمل جایگاه "سرود ملی" افغانها را گرفـته است.

اینک همین جملۀ آخرین را مد نظر گرفـته و عـرایضم را تقـدیم میکنم :

به برداشت من، خاصیت "وطندوستی" و "وطنپرسیتی" خصلت خانه زاد همه باشندگان این آب و خاک است، و شاید هـیچ کسی از هموطنان خود را نیابیم که عاری ازین خاصیت باشد. جنگهای افغانان به مقابل دشمنان و متجاوزان و اشغالگران ، همه و همه بدرجۀ اول از میهندوستی و آزادی پرستی افغانان سرچشمه میگیرد. شاید کسانی بیایند و موضوع دین را محرک اصلی جنگها بدانند، چنانکه جنگ آزادیبخش ملت ما را به مقابل اردوی خون آشام سرخ، صبغۀ اسلامی دادند و نامش را"جهاد" گذاشتند. بدون شک رول دین مقـدس اسلام درین جنگ انکارنپذیر است، ولی رول عمده و تعیین کننده همانا فکتور اولین است. برای به کرسی نشاندن این واقعیت، که رول عمده و اساسی را همانا "پدیدۀ  اولین"  تشکیل میدهـد و نه "دین"، میتوان دلایلی بسیار آورد، ولی دو دلیل عمده را درینجا برمیکشم.

ــ در زمانی که دین مقـدس اسلام هـنوز تشریف فـرمای کشور عـزیز ما نشده بود، نیز جنگهای وطنخواهانه و جنگهای  ضد بیگانه داشته ایم. کافـیست کتب تاریخ را ورق بزنیم و لست طومار وار چنین جنگ ها را قـطار کنیم.

ــ اگر متجاوز یک "کشور اسلامی" میبود، یعنی اگر در عـوض "روسیۀ شوری"، یک مملکت اسلامی بر خاک ما میتاخت و به اشغال وطن ما میپرداخت، هـرآینه و به یقـین که به همان صورت و نه کمتر از آن پیمانه، به مقابله اش می شتافـتیم و تا متجاوز را از خاک وطن  بیرون نمی راندیم، آرام هم نمیگرفـتیم.

   پس محرک اصلی و عمدۀ جنگهای ضد اشغالگران، اینست که افغانان دیده نمیتوانند و تحمل ندارند ببینند، که وطنشان در اشغال بیگانه درآمده و بیگانگان بر آن حکم میرانند. باشندگان این آب و خاک، هـر کسی که باشد ــ خواه خود را "افغان" بنامد و یا "افغانستانی" و یا "خراسانی" ــ مبرا ازین خاصیت بوده نمیتواند. بلی؛ مقـوله های "آزادی" و "وطندوستی" پدیده هائی اند که با عـروق و شرائین و در تار و پود همه باشندگان این سرزمین عجین گشته اند. گرچه این پدیده در وجود تمام افـراد بشر سراغ میگردد، ولی و اما و مگر؛ در وجود افغانان و باشندگان افغانستان، در شکل افـراطی آن به ودیعه گذاشته شده. شاید هم وضع جغرافـیائی و ساختمان طبیعی این سرزمین نقـشی بزرگ در زمینه داشته است، دارد و خواهـد داشت. "دلیل" هـرچه میخواهـد باشد، مهم برای ما مگر "مدلول" است، و "مدلول" درینجا همانا چیزیست که هـست و وجود دارد و از وجودش کسی انکار کرده نمیتواند. این کدام فـرضیه و ادعای محض نیست، وقـتی میگوئیم که: "باشندگان این سرزمین، وطن خود را دوست دارند و آن را تا سرحد "پرستش" دوست دارند". این چیزیست که همه بدان ایمان و ایقان دارند، هم دوست و هم دشمن، هم آشنا و هم بیگانه. به یقـین کمینه،  عامل و ضامن اصلی تمامیت ارضی کشور ما همین پدیدۀ "وطنخواهی و وطنپرستی" باشندگان این سرزمین است، و اگر اینطور نمیبود ، این وطن امروز دیگر وجود هم نمیداشت. چون هـر کشور دیگری  در مدار این حلقۀ خبیثۀ سه دهه جنگ، از هـم میپاشید و توته توته میگردید. افغانان شاید در همه چیز دیگر باهم اختلاف داشته باشند، در موضوع "وطندوستی" مگر همه اتفاق نظر دارند. هـیچ افغانی را نخواهـید یافـت که خود را در "وطنپرستی" کمتر از دیگران بداند.     

 

   با شرح بالا که میشد دامنه اش را درازتر کشید، باید اذعان کرد، که پدیدۀ پسندیدۀ "وطنپرستی" که شامل حال تمام افـراد و آحاد این سرزمین است، بزرگترین "گرهـزنِ" روابط  و عـلایق ایشان نیز بوده میتواند. این پدیدۀ خجسته بزرگترین عامل "وفاق ملی" ماست. و وقـتی که این طور است، باید ازین فـکتور تعیین کننده، که اختلاف نظر در آن راه ندارد،  استفاده کرد و ابنای وطن را بهم پیوند زد. با گذشتاندن سه دهه بدبختی و تیره روزی و دربدی و خاک بسری، اینک وقـت آن فـرا رسیده است، که اولاد این وطن دست بدست هم دهـند، بر زخمها مرهم نهند، وطن مجروح و زمینگیر خود را بپا ایستاده کنند و در دامان مهرگسترش، برادروار بزیند (زندگی کنند).

   با این مقـدمه میرویم به اصل مطلب مدنظر. من عـنوان مقاله را با سرود مشهور میهنی، که از حنجرۀ استاد اولمیر مرحوم  به یادگار مانده، مزین ساختم. بلی کیست که منکر نص " دا زموږ زیبا  وطن" باشد و وطن خود را "زیبا" نداند؟؟؟ کیست که وطن خود را مجنون وار، معشوق و محبوب خود نشمارد و"لیلا"یش خطاب نکند و از "دا زموږ لیلا وطن"  انکار نماید؟؟؟ کدام هموطنی را خواهـی یافـت که "میهن" را "جان خود" نداند و نص "دا وطن مو ځان دی" را از دل و جان قـبول نداشته باشد؟؟؟ و کدام وطنداری را سراغ خواهـید کرد، که "افغانستان" را از خود نداند؟؟؟  تا اینجا بند اول سرود، ولی بندهای دیگرش نیز همه به هـمین سیاق دلنشین اند و پذیرفـتنی. کسی که این سرود را نوشت، عاشق خارخار و سنگ و چوب دیار خود  بود  و کسی که این آهـنگ را چنان سوزناک و پرسوز خواند، نیز از دل و جان به این آب و خاک عـشق میورزید. ترانۀ "دا زموږ زیبا  وطن" هم شعر عالی و پرمفهوم و عام پسند دارد، هم از کمپوز بسیار پسندیده برخوردار است و نیز از زبان و حنجرۀ کسی به یادگار مانده، که شهیق و زفـیرش (۱) را "عـشق به افغانستان" میساخته است. من تاکنون از زبان هـیچ هموطنی نشنیده ام ــ نه از زبان کسانی که از تبعیض مبرایند و نه از زبان کسانی که "زبان پشتو" و "پشتوزبانان" را بدیدۀ خوش نمینگرند ــ که این آهـنگ قـشنگ و پرمعنی را نستوده  و یا که از شنیدنش بوجد نیامده باشد. این سرود در هـر محفـل افغانها نواخته میشود و گوشها را مینوازد. من تاحال کدام محفـل خوشی و سور و سرور افغانها را ندیده ام، که این آهـنگ زیب و زینت و رونق و نقـل مجلس آن نبوده باشد. این سرود آنقـدر در مجالس سروده شده، که حکم "سؤال حتمی" و "فـرض عـین" چنین محافـل را بخود گرفـته است. چقـدر زیبا و دلنواز است، وقـتی تلویزیون آریانای افغانستان، که از قـلب حضرت کابل پخش گردیده، بدل همه چنگ میزند و از درد دل همه افغانان حکایت میکند، سگنال خود را از سایه و نمایۀ این سرود برگزیده و بعد از هـر چند لحظه آن را بگوشها میرساند و جان و دل  را مینوازد. 

   میسزد که ترانه ای بدین برازندگی و عام پسندی را  بحیث "سرود ملی" خود قـبول نمائیم. اگر کسانی سراغ  گردند، که همه چیز این ترانه را بپذیرند،  ولی "پشتو بودن" اش را مورد قـبول ندانند، برایشان خواهم گفـت، که: یکی از زیبائیهای  خاص این سرود، در "پشتو بودنش" نهفـته است. برایشان باز خواهم گفـت، که وقـتی هـشتاد درصد امور دفـتر و دیوان و اداره  و کشورداری و تجارت و معامله و تدریس و تحصیل و ... ما به زبان "دری" صورت بگیرد ــ که میگیرد ــ  چه باک دارد اگر "سرود ملی" ما به "زبان پشتو" باشد، که رسماً و قانوناً هـمتراز "زبان دری" مسجل گردیده است!!!!!! 

 ( پایان )

 

****************

 

 

توضیح :

۱ــ "شهیق" هـوائی را گویند که حین تنفـس داخل شش ها میشود و "زفـیر" به هـوائی گفـته شود، که از شش بیرون گردد. اگر عـبارت  حضرت شیخ اجـَل سعدی شیرازی را برگزینیم ؛  نفـسی، که فـرو میرود، "شهیق" است و چون بر می آید "زفـیر".

  

 

 

>> بازگشت به صفحۀ اصلی <<