امین الله مفکر امینی
2010-2
3-09

خاطره های از کار کرده گی با و مبارز نستوه وطن،
شهید داکتر نجیب الله رئیس جمهور اسبق افغانستان

هر انسانی از محیط خانواده اش گرفته تا محیط ماحول، محیط تدریسی و تربیوی، محیط فرهنگی، سیاسی، اقتصادی وغیره...  دارای خاطراتی است که بعضا شیرین و بعضا تلخ و آزار دهنده بوده ومیباشند. من هم چون دیگران از این تجارت در هر محیطی چه مادی و چه معنوی زیسته ام از خود خاطره هایی دارم که تجارب آن خاطره ها اگر نیک است و یا بد، بی تاثیردر من نبوده اند. البته من اگر تجارب تلخ و اشتباهاتی داشته ام همیشه به این فکر بوده ام که در صدد اصلاح آن برآیم و اگر شیرین و آموزنده بوده است آنرا در خطه مشی آینده ام در نظر گرفته و بعد از بررسی عوامل بد و نیک آن در پلان های بعدی زنده گی شخصی، فامیلی و محیط پیرامونی و بالاخره محیط کار، بخاطر بهره گیری خوبتر و بهتر از آنها استفاده کرده ام.

 بهر ترتیب من دراینجا از دو خاطره یی خوبم با شخصیتی حرف می زنم که حوصله مندی اش در حدبرداشت من قابل ستایش بوده است. آن شخص رفیق مبارز شهید دکتور نجیب الله است که زمانی بارتباط وظیفه ام در ارگانی که او رهبری آنرا با شعار قلب گرم، دست پاک و مغز سرد بعهده داشت، همکار بوده ام. خاطره هایی از این مرد بزرگ و رهبر برجسته، منشی عمومی کمیته مرکزی و رئیس جمهور اسبق افغانستان در نزد هریک از رفقا، از همرزمانش گرفته تا سطح رفقای شخصی و دوستانش، وجود داشته است. اینکه بعضا سکوت اختیار کرده اند درباره نمی خواهم چیزی بگویم والا هزاران خاطره ای نیکی این رفیق بی باک در خاطره های هر یکی از همکاران حزبی و دولتی اش نهفته است که شاید بنابر عواملی هر کدام نخواسته اند آز آن خاطره ها چیزی بگویند و در زمینه سکوت نموده اند کاین سکوت بخود آنها تعلق دارد و بمن ربطی نمیگیرد که روی آن تبصره کنم.

من با رفیق مبارز حزب ما یعنی داکتر صاحب نجیب آنقدر روابط نزدیک و آشنایی قریب نداشته ام چه از لحاظ حزبی و چه اداری که زیادتر از وی چیز های میدانستم ولی اینهم قابل یاد آوری است که من او را چون دیگر رهبران با خرد حزبم در حد توان میشناختم و باید که هم می شناختم، زیرا شرم آور خواهد بود برای کسیکه در پهلوی وظایف دولتی اش مسولیت هایی حزبی را نیز بعهده داشته است و بصد ها رفیق حزبی را پرورش و بصفو ف حزب قهرمانش نیز تقدیم نموده است و از آرمانهای والای حزبش نیز آگاهی داشته باشد و سالهای هم بتدریس کورسهای آموزشی نیز پرداخته باشد از کرکتر و شخصیت و کار و پیکار رهبران حزبی و دولتی اش و خاصتا با شخصی که در یک ارگان وظیفه داشته باشد و تحت رهبری آن نیز اجرای وظیفه نموده باشد اظهار بیخبری نماید.

ولی تعجب من اینست که کسانی که تا دیروز به او امر قانونی و انسانی و اهداف نیک وی بخاطر صلح و صفا در وطن لبیک گفته اند و بآن مهر تایید و عهد و پیمان بستند چطور بآن جفا نمودند و بر آن جفا ها پوشش ها و زیر بناهایی دروغین بستند و بارتجاع پیوند خوردند. در این باره هم نمیخواهم بتماس شوم چه قبلا دوستان، رفقا و همرزمان صدیقش و حتی هموطنان شرافتمند، مقالات، اشعار و گفته های زیادی را در مطبوعات کشور و رسانه های انترنتی به نشر سپرده اند که تکرار آن در این تذکرمختصر لازم و ضروری نمیباشد، زیرا من خواسته ام از دو خاطره ای دوران کارکرده گی ام در ارگان خدمات امنیت دولتی و وزارت امنیت دولتی صحبتی داشته باشم و آنرا صادقانه پیشکش دوستان، رفقا و هم وطنانم بدارم. و این تذکرات البته بیطرفانه، صادقانه وبدون هیچ نوع تعلقاتی نگارش مِی یابد که اینک بآن دو خاطره یی حقیقی بدون کم وکاست می پردازم.

خاطره ای اول:

زمانیکه من در اداره پنجم ریاست عمومی خدمات واطلاعات دولتی سابق مسول امور حسابی ومالی آن بودم یعنی وظایف مدیریت عمومی مالی را مستقلانه تحت رهبری شخص ریس عمومی اداره پنج رفیق شهید جلال رزمنده بدوش داشتم، روزی افسر جوان و خوش سیما بعد از اجازه، داخل دفتر من گردیده و عریضه ای بروی میز کارم گذاشت. من از او پرسیدم که رفیق محترم خیریت است؟ گفت ببخشید من برادر رفیق فاروق شهید می باشم و غرض اجرای معاشش آمده ام و محترم داکتر صاحب نجیب نیز در ورقه درخواست، امر اجرای معاش برادرم را داده اند. باور کنید من ازروی باصطلاح کلانکاری نه بلکه از روی وظیفه ای وجدانی و قانونی ومسولیت وظیفوی، عریضه را با امریه محترم رفیق شهید به خوانش گرفته و بالای مسول بخش اجرای معاشات امر کردم که سوابق موضوع را برایم بیاورد لحظه ای نگذشته بود که سوابق حاضر گردید. زمانیکه سوابق رفیق شهید فاروق را ملاحظه کردم متوجه شدم که بیشتر از دو سال به فامیل محترم شهید باساس امریه مقامات ذیصلاح معاش پرداخته شده است. من این عمل اجرای معاش رفیق فاروق شهید را که وثیقه ای شهادت وی تا آن زمان یعنی زمانیکه من متصدی پیشرد امور بودم تکمیل نگردیده و بداخل اسناد هم از آن خبری نبود و صرف باساس امریه تحت اجراات قرار گرفته بود معاش برادر رفیق فاروق شهید را که داخل اطاق کارم منتظر نشسته بود رد کرده و مودبانه گفتم که بسیار ببخشید من معاش برادر تانرا اجرا کرده نمیتوانم.

این سخن و حرفم برادر فاروق شهید را رنجه خاطر نموده و بمن گفت شما درست عریضه را و امریه ایکه در آن وجود دارد متوجه شده و خوانده اید.

من به بسیار اعصاب آرام احترامانه برایش گفتم که بلی عریضه را خواندم و در آن امریه محترم داکتر صاحب نجیب را هم متوجه بوده ام بااین هم من نمیتوانم آنرا اجرا کنم و دلیلش را هم برایش گفتم که یک فرد شهید هرکه باشد میتواند تا یکسال معاش برایش داده شود و در خلال یکسال باید که وثیقه ای شهادت و یا عدم دریافت یکنفر که شهید است و یا لادرک موجود گردد والا اجرای معاشش خلاف قانون و تعامل حسابی است. او (برادر رفیق شهید فاروق یکتن از قهرمانان جمهوری دیموکراتیک افغانستان) که خود در دفتر محترم داکتر صاحب نیز وظیفه داشت با تعجب بر من دیده و گفت که در صورتیکه اجرا نمیتوانید لطفا در ذیل عریضه، امریه داکتر صاحب را رد کنید و بعدا دیده میشود که چه میکنم. من با کمال خون سردی امریه محترم داکتر صاحب نجیب را به این شکل مسترد نمودم: با حفط مراتب احترام امریه تاریخی - - شما طوریکه بسوابق مراجعه شد برفیق فاروق شهید بیشتر از یکسال بدون موجودیت وثیقه ی شهادت معاش اجرا شده که این اجراات خلاف تعامل حسابی و مقررات قانونی میباشد بازهم اگر لاازم میدانند و امر اجرای آنرا تاکیدا هدایت می دهید مورد اجرا قرار میگیرد.

 

برادر رفیق شهید، از این نوشته ام تحت امریه داکتر صاحب نجیب بتعجب نگریسته وبه زیر زبان باصطلاح غُم غُم کرده دفترم را ترک نمود.

ساعتی نگذشته بود که تیلفونهای قسم ما قسم از بعضی دوستان، رفقا و دیگر محترمین برایم رسید که مفکر بر لحاط خدا تو چطور امریه داکتر صاحب را رد کردی تا حال چنین اجراات شده، معاش رفیق شهید را امر حواله بده.

آنها باین پا فشاری تا زمانیکه دقیقا از جریان با خبر نشدند حق بجانب هم بودند. من بکسی گوش نداده و البته بجواب گفتم که من نه کدام واسطه دارم و نه کدام پول و دارایی. که اگر روزی مورد بازپرس قرار گیرم باید جواب قانونی نزدم وجود داشته باشد.

در اینجا باید یک حقیقت راهم بگویم و اعتراف کنم که خود نیز تا اندازه یی احساس ترس کرده بودم ولی من همیشه بیاد دارم و این شاخصه ای کار و شهامت اخلاقی و پایداری و استقامت مرا همکارانم و آمرینم چه در بخش های ملکی، چه نظامی و چه امور حزبی خوب میدانستند و برایم مهم نبود که در چه مقام و موقفی بوده ام چه کوچگ و چه بزرگ.

ولی با این هم من از شخصیت داکتر صاحب نجیب شهید تا اندازه ای آگاه بودم که هیچ وقتی داکتر صاحب با یک زیر دستش که حرکت وی قانونی و در چار چوب پرنسیپ های اداری موافق بوده باشد جفا نمیکند ولو که من امریه او را خلاف قانون و مقررات گفته بودم و باین باوری کامل داشتم. بهر ترتیب زمانیکه برادر رفیق شهید عریضه اش را دو باره نزد داکتر صاحب می برد داکتر صاحب از رد امریه اش توسط من خوشش مِیآید ولی درعین حال برای اینکه ثابت کند نزد خودش که من با آن سن و سالی که آنوقت داشته ام چطور باید طرز اجرای کارم سر مشق کسانی قرار گیرد که بدون توجه به اصل قانونیت به مجرد دیدن احکامی قدمه بالایی و یا شخص با صلاحیت فوراً باجرای اوامر میپردازند. بهر ترتیب داکتر صاحب سه نفر از اشخاص با صلاحیت را تعیین و هدایت فرمودند تا جوانب قضیه ای رد امریه را توسط من، بررسی و نتایج را بایشان گذارش دهند. ضمنا اینرا هم بآنها متذکر و خاطر نشان نمودند که احتیاط کنید که چون من امر بررسی قضیه را داده ام و شما بترسید و بگویید که بیا مفکر را دست و پایش را بسته کنیم و به داکتر صاحب معرفی کنیم. آنها واقعا انسانهای فهمیده ای بودند و آنها این موضوع عدم اجرای معاش رفیق شهید فاروق را و مواد قانونی که من بآن اتکا کرده بودم مورد بررسی قرار داده و نتیجه را بیطرفانه به داکتر صاحب گذارش دادند و کار مرا مطابق باحکام قانونی ومقررات حسابی موافق گفته و به داکتر صاحب پیش کش نمودند. داکتر صاحب این اجراات مرا ستوده و بحیث سر مشقی از اجراات صادقانه و قانونی که باید چنین باشد قطع نظر از اینکه چه کسی فرمان و امر آنرا داده به مسولین دیگر بخش ها و خصوصا مسولین حسابی توصیه نمودند.

 

این بیانات بهمان شکلی که بود گذارش داده شد بدون کم وکاست و خود ستایی. مرا اکثرا رفقا، دوستان، مسولین و آمرینی که من تحت صلاحیت شان مسول پیشرد وظایف بوده ام و یا تحت صلاحیت واداره من چه بخش های نظامی، چه ملکی وچه جزبی کسانی دیگری قرار داشتند همه بحد توان شان میشناختند. باسم رفیق مفکر، مفکر جان و رفیق امین این شناخت همه بامن باسمای فوق الذکر از سال 1343 تا اوایل حمل سال 1369 که ترک وطن و کاشانه نموده و بکشور هند اقامت گزیدم و متعاقبا به امریکا آمدم میباشد و تا حال به همین اسما همه مرا خطاب مینمایند هدف از این تذکر اسم و تخلصم و این همه جریانات اینست که من از کسی به هراس نیستم و نخواهم بود چه آنها را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است.

خلاصه اینست پایمردی، شهامت و صداقت داکتر صاحب نجیب شهید درخور ستایش است و تا حال همیشه درنظرم آن صحنه جلوه گراست چه عوض ایشان کسی دیگر میبود بآن صلاحیت ومقامی حزبی ودولتی، حتما جایی منی بیجاره یا در زندان پلچرخی میبود و یا برطرف کردن ازهرمقام و منصبی که داشته بودم. خلاصه با این طرز اجرای کارم برسینه ام مدالی د شه خدمت پخاطر را نیز نصب نمودند. باید تذکر داد که من اینرا صلاح ندیدم که اسمای آن رفقای رزمنده و محترمینی را بگیرم که هر کدام آن ها با من چه از لحاط روابط حزبی، چه امور دولتی و چه روابط شخصی و دوستانه، شناخت های عمیق از طرز برخوردم، جرهت اخلاقی ام و پابندی بمقررات قانونی و رویه صادقانه ام داشته اند ودارند.

من یقین دارم که کادر های بزرگ رهبری آنزمان و خصوصا محترمینیکه در ارگان امنیتی وظیفه داشتند آنها مرا با خصلت کاری و اخلاقی در همه ساحه امور چه دولتی و چه حزبی و چه دوستی ورفاقت میشناسندو اگرآنها هر کدام گفته ها و تذکراتی در باره ام داشته باشند منفی و یا مثبت و آنها را در صفحات انترنتی بنگارند و یا هر طوری بخواهند گذارش دهند می پذیرم زیرا این باور و یقینم بآنها جز بهمان شناخت عمیق از خصال انقلابی آنها و استواری شان در راه مبارزه بخاطر تامین اهداف والا حرفم به چیزی دیگر متکی نخواهد بود. این جریان تذکر رفته اگر اشتباه نکرده باشم بین سال های 1364 و 1365اتفاق افتاده است.

......

خاطره یی دومی ام را که از داکتر صاحب نجیب الله دارم
در صورت مساعدت وقت و صحت تحریر خواهم داشت.  

 

 

 

لومړۍ پاڼه | صفحۀ نخست